تبلیغات
مسابقه بزرگ ماه عسل- قهرمان من

قهرمان واقعی زندگی شما چه کسی است؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

قهرمان من _ نابینایی که به قله های مرتفع جهان صعود کرد
قهرمان من به نام محمود دهقان از روستاهای استان یزد که در سن میان سالی که برای ورزش به یزد نقل مکان میکند ودرباشگاه وزنه برداری کار خود راشروع میکند به صورت اتفاقی در روزهای اولی که باشگاه کار میکرد از صدا وسیما ی یزد ازشون گزارشی تهیه میکنند که شما در میان سالی با توجه به اینکه نابینا هستید چه انگیزه ای داشتید ایشون جواب میدن به امید روزی که روی سکوی قهرمانی جهان بایستم روز بعد این گزارش از تلویزیون یزد پخش میشه وهمه با حالت تمسخر وخنده بهش میگن تو هنوز سه روز رفتی باشگاه میخواهی بری سکوی قهرمانی جهان واز همان روز درمحله محمود. ایشون را قهرمان جهان میگفتن و شایدهم میخندیدند ولی قهرمان ما با توکلی که داشت سعی وتلاشش را ادامه میدهد وبعد سه سال روی سکوی قهرمانی وزنه برداری جهان که ویژه نابینایان بود میایستد و کوهنوردی را هم ادامه میدهد که به قله های مرتفع ایران وجهان ازجمله دماوند وقلعه مرتفع ارارات ترکیه وچندین قله دیگر صعود میکند وبرای ایران واستانش افتخاراتی را کسب مینماید ضمن اینکه کویر نوردی هم از دیگر افتخارات این قهرمان نابیناست وهمه این افتخارات رااول با امید به خدا وتوسل به حضرت ابالفضل العباس وامام حسین (ع) به دست اورد ودر حال حاضر بانی مسجد روستایشان در طزرجان یزد میباشد وقهرمان زندگی من به من اموخت معنای واقعی خواستن توانستن است چیست ومن محمد رحمانی ساکن کرمان شهر بم میباشم که از طریق یکی از بستگان این قهرمان بزرگ باهاشون اشنا شدم وتشکر وقدر دانی دارم از برنامه بسیار تاثیر گذار ماه عسل که باعث میشه امثال این قهرمانان بزرگ به دنیا معرفی میشن وامثال من درسهای بزرگی بگیریم تا راه ورسم زندگی را به معنای واقعی ان در ک کنیم درضمن متاسفانه ویدیو این قهرمان را که تهیه نمودم موفق نشدم ان را در سایت برنامه قرار دهم .با تشکر
قهرمان من؟
به نام او که صدف را افرید تا مروارید در امان باشد
قهرمان زندگیم خدامه اونی که وقتی افتادم دستمو گرفت وقتی نا امید شدم بهم امید داد وقتی فراموشش کردم فراموشم نکرد وقتی خطا کردم بخشید قهرمان من همون مهربونیه که بی اون تموم شدم همونیه که بی نگاه عاشقش شدم همونیه که اونقدر روزگار رو معلم ماهری افرید که به من 13 ساله تجربه های 70 ساله رو یاد داد قهرمان من همونیه که بهم یاد داد ته یه گریه خندس قهرمان من همونیه که از بدترین لحضه بهترین لحضه رو می سازه
دنیا دو روزه روزاول: امتحان روز دوم : استراحت بعد امتحان روزسوم : نتایج امتحان
پس اگر حتی 20 سال هم در حال امتحان بودیم بدونیم تهش یه استراحته اگه برگه ی امتحان رو سفید دادیم یا خوب ندادیم بدونیم روز دومی به نام استراحت وجود نداره و بدون هیچ شهریور و خردادی مردود می شویم زیرا مراقب امتحان خدا می باشد و برای جواب هر سوال ما را راهنمایی می کند و حق انتخاب را با ما می گذارد
روزی از دست خدا دلگیر بودم گفتم خدایا چرا من که گناهانم اندک است تا گناهی می کنم تو او را فاش می کنی ولی او که بسیار کرده کاری به کارش نداری و روز به روز او در حال پیشرفت است پس عدالتت کجا رفته یا به قول حسین پناهی می شود از جای حق برخیزی تا حق بنشیند بعد از کمی سکوت خدای عزوجل فرمود : من بندگان صالح و نیکوکارم را در این دنیا به سزای اعمالشان می رسانم و توفیق زندگی خوب ابدی را به انها می دهم ولی بندگان خطاکار را زندگی زود گذر دنیا را می دهم و زندگی خوب اخروی را از انها می گیرم و این است عدالت خدا
این که خدا را انتخاب کردم دلیل موجهی دارد: شما نگفتید قهرمان دنیایتان کیست اگر سوالتان این بود من می گفتم: اسمون دلم بابامه زمین پاکش مامانه حاکمش خدامه ولی وقتی سوال می پرسید قهرمان زندگیتان کیست من می گویم خدا
قهرمانی در سکوت
قهرمان زندگی من؛ و فکر میکنم تمام مردم ؛ آتشنشانان هستند.
آتش نشانی شغل نیست. بلکه عشق است.انسانهای بی ادعا که نتیجه کارشون برای انسانهاست و اجرشون با خداوند یکتاست.
این فرشتگان نجات بدون انتظار و توقعی خالصانه و با تمام وجود برای نجات همشهریان فداکاری می کنند.با وجود اینکه ۷۲ ساعت در هفته در کنار خانواده هاشون نیستن.و خانواده هاشون با چشمانی نگران منتظر برگشتن آنها هستن.
چشمانی که ممکن است دیگر هیچ وقت عزیزانشان را نبینند.
کلیپی از رشادت و فداکاری این قهرمانان اماده کردم.یادشان گرامی و روحشان شاد
پدرم قهرمان زندگی من
به نام خدا
سلام خسته نباشید خدمت دست اندر کاران برنامه ماه عسل و تشکر از برنامه خوبتون
من ویدئویی از قهرمان زندگیم اماده کردم اما متاسفانه موفق به ارسال آن نشدم
قهرمان زندگی من پدرم هستن
پدر من رشته هنری کار میکنن که در تمام جهان منحصر به خودشون هست
و این یک ادعای ثابت شده ست
اما متاسفانه به دلیل بی توجهی مسئولان مربوطه به این بخش از هنر این رشته رو به فراموشی هست
آثار هنری ایشون دربرگیرنده ی ده هنر بسیار گستره هست
مثل مینیاتور،تذهیب،تشعیر،طلاکوبی،معرق رو پوست
خیلی دوست داشتم ویدئوی آماده شده را بفرستم چون توصیف کامل این هنر با نوشتن متن ممکن نیست!!!
رشته ی طلاکوبی و در حقیقت ساخت طلای مربوطه در سراسر جهان فقط توسط پدر من انجام میشه و باز هم تایید میکنم این یک ادعای ثابت شده ست
پدر من واقعا یک قهرمان گم نام هستن...........
قهرمان من حتی بدون دست هم به آرزویش رسید
قهرمان زندگی من پدرم است که با 13 سال معلولیت بر اثر برق گرفتگی هردو دست خود را از دست داده است اما با این حال دست از فعالیت های اجتماعی و ورزشی خود برنداشته است و اولین باشگاه سوارکاری را در استان مرکزی شهرستان اراک دایر نموده و مربی سوارکاری و رییس هییت شهرستان اراک میباشد و یک سوارکار نمونه در استان مرکزی است و همچنین دو فرزندان خود را به قهرمانی سوارکاری رسانده است و با وجود مشکلات مالی فراوان دست از تلاش خود برنداشته است. و هیچ کس تا نبیند باور نمیکند که پدر من با قطع هر دو دست چگونه سوارکاری میکند و یک فیلم مستند نیز از پدر من توسط صداوسیما استان مرکزی به نام رویای کودکی ساخته شد که مقام اول کشوری را بدست آورد، که به علت ذیق وقت نتوانستیم آن را برایتان ارسال نماییم. آری پدر من یک قهرمان واقعیست. محسن عزیزی از اراک
معلم سنگنوردی دختران نابینا
قهرمان زندگی من ، معلم ورزشی در شهر مشهد مقدس است که اقدام به کاری خاص و خداپسندانه نموده که برای اولین بار درکشور این اتفاق مهم پایه گذاری شده است . ( آموزش سنگنوردی به دختران نابینای مطلق و کم بینا ) این معلم با پیدا کردن خیر اقدام به ساخت اولین دیواره اختصاصی سنگنوردی ویژه نابینایان نموده و با آموزش صحیح حرکات سخت سنگنوردی دانش آموزان نابینا را که به نوعی در اجتماع ما مظلوم واقع شده اند به تحرک واداشته و موفق به برگزاری اولین دوره مسابقات سنگنوردی ویژه نابینایان در کشور بوده است.
فیلم آموزش به دختر نابینا را نیز فرستادم.
قهرمان
سلام به همتون...کسی که با هرکاری به مردم خدمت کنه قهرمانه...
پیر مرد 74ساله روستایی بی سواد حافظ کل قرآن مجید شد
با سلام
این پیر مرد 74 ساله روستایی برای این که در سن 15 سالگی توانست با عشق زیاد به قرآن و با بی سوادی حافظ تمام قرآن مجید شد
این مرد در حوزه استان و کشور هم در حوزه حفظ قرآن مقام های خوبی به عمل آورده.
پدرم، قهرمان من
در سال 94 زمانی که من برای ماموریتی به مشهد میروم پدرم در روز آخر با من تماس گرفته و گفتن که قصد زیارت امام رضا(ع) را دارند. بعدها من متوجه شدم که پدر در منزل با فرزندان خود خداحافظی کرده و گفتند که دیگر برنمیگردن. زمانیکه در مشهد بودیم بطور جداگانه به من، همسر و مادرم موکدا تاکید کردن که ایشان دیگر به کرمانشاه برنمیگردن. در روز آخر درست چند ساعت قبل از برگشتن با احساس درد و مراجعه به درمانگاه جوادالائمه در عرض پنج دقیقه به ایشان سکته قلبی دست می دهد و ما رو ترک میکنن. پدر همیشه راهنمای زندگی ما بود، هیچگاه در تمام عمرشون حرفی نزدن که اتفاق نیافته. ایشون حتی از مرگ خودشون هم خبر داشتن. الان به لطف خداوند و تلاش های بی دریغ پدر همه فرزندانش دارای جایگاهی در جامعه هستن. و ما این رو بعد از خدا و ائمه معصومین مدیون پدر هستیم. پدر من در تمام زندگیم قهرمان بوده و برای همیشه قهرمان می مونه.
معجزه
سلام قهرمان زندگی من همیشه مادرم بوده و هست،اما ماجرایی ک میخوام برای شما بگم جدا از همه فداکاری ها و محبت هاییه ک مادرم در حق من داشته،این برمیگرده ب یک معجزه،معجزه ای ک باعث شد خدارو بیشتر حس کنیم و بیشتر از همیشه ب قدرتش پی ببریم؛
همه چی از یک سرماخوردگی شروع شد...
مادرم چند روزی بود سرما خورده بود و ب شدت سرفه میکرد،چندتا دکتر بردیمش همه همون داروهای معمولی سرماخوردگیو نوشتن.
اون روز من و برادرم کاری داشتیم و مجبور بودیم بریم همدان،صبح با صدای سرفه های مادرم از خواب بیدار شدم با اون حالش ساعت گذاشته بود رو زنگ تا ما خواب نمونیم،وقتی خواستیم بریم ب پدرم سفارش کردم اگه همچنان سرفه های مادرم ادامه داشت ببرش دکتر تا یه عکس از قفسه سینه اش بگیرن،خلاصه ساعت 3 بعدازظهر برگشتیم خونه،همینکه درو باز کردم دیدم مادرم افتاده جلوی در،از پدرم پرسیدم چی شده؟گفت بردمش درمانگاه یه آمپول براش زدن سرفش قطع شد تا رسیدیم خونه گفت همینجا خنکه بذار اینجا بخوابم.
رفتم رو سرش دیدم نه خواب نیست چشماش بازه اصلا پلک نمیزنه،یه ناله ضعیف از گلوش میومد بیرون،دست زدم بدنش دیدم سرده سرده....
سریع زنگ زدم اورژانس،فشار مادرمو ک گرفتن خیلی بالا بود،22بود،قندش اونقد بالا بود ک دستگاه نشونش نمیداد.سریع منتقلش کردن بیمارستان،برادرم با آمبولانس رفت من و پدرم با ماشین خودمون،وقتی رسیدم دیدم مادرمو بردن اتاق احیا،احیا اسمش خیلی سنگینه...درو بسته بودن نمیذاشتن کسی بره داخل،چون خودم دانشجوی پزشکی بودم با اصرار رفتم داخل،دوتا اینترن رو سر مادرم بودن داشتن با آمبوبگ ب مادرم تنفس میدادن،دویدم بیرون ببینم کسی از استادامو پیدا میکنم یا نه،ولی متاسفانه ساعت بدی بود 3و نیم بعدازظهر،ک معمولا دکترا توی بیمارستان نیستن،وقتی برگشتم دیدم پزشک طب اورژانس رو سر مادرمه ازش پرسیدم چی شده؟گفت وارد فاز DKA(کمای دیابتی)شده علاوه بر اون احتمالا مشکلش SAHئه،بقیه نمیفهمیدن اون چی میگه،دنیا جلوی چشمام سیاه شد مگه ممکن بود مادر من خونریزی مغزی کرده باشه؟؟اون فقط سرما خورده بود آخه چرا اینطوری شده بود؟
مادرمو منتقل کردن ICU،مادرم یک ماه توی icu بستری بود،دکترا ازش قطع امید کرده بودن،هرچی ازشون میپرسیدم میگفتن وضعیتش خیلی پیچیده اس ما هیچی نمیتونیم بگیم،خیلی روزای سختی بود،علاوه بر همه مشکلات،مادرم هردو کلیه اش رو از دست داد،چون خودم توی این رشته بودم پزشکا خیلی رک باهام حرف میزدن،سخت ترین روز،روزی بود ک از متخصص مغز و اعصاب مادرم پرسیدم پروگنوز(پیش آگهی) بیماری مادرم چطوریه؟و گفت پروگنوزش بده...
پاهام سست شد اومدم بیرون پشت در icu نشستم گریه کردن،چیزایی ک باعث شده بود مادرم ب این روز بیفته جلو چشمام رژه میرفت:سرفه های شدیدش باعث شده بود مویرگهای سرش پاره بشه و از همه بدتر سهل انگاری یه پزشک ک هیچوقت شاید فکر نمیکرد با تجویز یه آمپول باعث ایجاد این وضعیت در یه انسان بشه،همون آمپولی ک روز اول برای مادرم زدن،مادرم دیابت داشت نباید دگزامتازون براش میزدن این تزریق مثل یه جرقه باعث شده قند مادرم خیلی بالا بره...
امیدم فقط ب خدا بود؛میگفتم شاید پزشکا و علم امروز قطع امید کنن ولی همه چی دست خداست،با خدا راز و نیاز میکردم مادرمو سپردم دست خودش،این توکل باعث شد ته دلم قرص شه،یه امیدی بهم میگفت ایشاله مادرم خوب میشه،دیگه بی قراریای روزای اولو نداشتم،چرا شبا خیلی دلتنگ بود همش گریه میکردم،ولی روزا سعی میکردم بیشتر توجهم ب مادرم باشه ...
و این شد ک خداروشکر مادرم بعد از دو هفته چشماشو باز کرد و بعد از یه ماه از icu منتقلش کردن بخش و حدودا یک ماهم توی بخش بستری بود و بعدم خداروشکر ترخیص شد...
ب نظر من قهرمان واقعی خداست،من همیشه برای کسایی ک تو موقعیتی مثل ما قرار دارن دعا میکنم،میخوام اینو بهشون بگم ک از خدا کمک بخوان،تا خدا نخواد از دست بهترین پزشک دنیا و مجهزترین بیمارستان دنیا هم کاری برنمیاد،
فقط خدا.....
(فیلم این جریان رو هم درست کرده بودم ولی نمیدونم چرا نتونسم آپلودش کنم،گفتم حداقل متن داستانو براتون بفرستم؛ماهتون عسل)
بهترین مربی دنیا
سلام.من محمد گلناری هستم.پارسال وزن من 135 کیلو بود و بینهایت زندگی واسم سخت شده بود. هر باشگاهی هم رفتم که وزنم کم بشه به من قرص و داروهای غیر مجاز پیشنهاد دادند. تا اینکه یک مربی بسیار خوب منو دید و گفت به من کمک میکنه. اولش فکر کردم اینم مثل بقیه دنبال پول و فروش دارو به منه. اما مثل یک قهرمان اومد و به من کمک کرد وزنمو کم کنم. این مربی با وجدان نه تنها پولی از من نگرفت بلکه با هزینه خودش چند میلیون خرج فیلمبرداری کرد. یعنی از روز اول تا حدود 6 ماه زمانیکه بیشتر از 40 کیلو ازوزنم کم شده بود بصورت یک مستند آماده کرد تا به بقیه افرادی که اضافه وزن دارند نشون بده و باعث انگیزه آنها بشه. من خلاصه ای از این مستند واسه شما فرستادم. الان وزن من نزدیک 90 کیلو هست و هنوز این مربی خوب به من کمک میکنه. واقعا تو دنیا مربی هست که پول نگیره و به کسی کمک کنه؟
قهرمان سرنوشت ساز من

من درس خوندن برای کنکور رو دیر شروع کردم. تقریبا یک ماه از شروع پیش دانشگاهی گذشته بود که با جدیت سعی کردم درس بخونم. مدرسه ای که بودم معلم هایی نداشت که بتونن حتی ذره ای از نیاز یک دانش آموز کنکوری رو رفع کنند و اینو خودشون هم می دونستند طوری که اول سال گفتن ما هیچ کاری نمی تونیم برای کنکور شما انجام بدیم... اینجوری شد که من با ناامیدی سعی کردم درسها رو خودم بخونم. با اینکه چیز زیادی نمی فهمیدم با هر مشقتی که بود تست میزدم. توی آزمون ها نتیجه ی خوبی نمی گرفتم. یادم نمیره که وقتی تازه شروع کردم تستای فصل اول تحلیلی رو بزنم حتی یه تست رو هم نتونستم حل کنم و با خودم می گفتم« از این درس متنفرم؛ چرا اینقدر سخته؟». همینطور گسسته... و بماند که سر درسهای سال های گذشته چی کشیدم چون نه معلم خوبی داشتیم نه جزوه ی مناسبی و منم درسها رو فقط شب امتحانی خونده بودم و تونسته بودم نمره ی مناسبی بگیرم و وقتی می خواستم برای تست زدن درسها رو بخونم می دیدم که هیچی یادم نیست؛ انگار برای بار اوله که دارم این درسو می خونم. متعاقباً به خاطر همین موضوعات توی آزمون ها نتیجه ی خوبی نمی گرفتم.
از سر درموندگی دست به دامن اینترنت شدم تا شاید بتونم راهکار مناسبی پیدا کنم. و اینجا بود که به طور اتفاقی با آلا آشنا شدم. وقتی دیدم همچین طرحی وجود داره برام باورکردنی نبود. مگه میشه که یک مدرسه همچین کاری بکنه؟ اونم دبیرستان دانشگاه شریف که حتما بهترین معلم ها رو داره. چطور حاضرن رایگان همچین کاری انجام بدن؟ با چیزهایی که از جامعه ی خودمون دیده بودم این کار برام خیلی غیرمنطقی بود. به هر حال، یکی دو قسمت از درس های مختلف رو دانلود کردم و به خودم قول دادم که سر فرصت نگاه کنم. اما متاسفانه، متاسفانه و متاسفانه که فراموش کردم. دوباره برگشتم به همون چرخه ی ناامیدی و شکست. وقتی دوباره همون اتفاقای زجرآور تکرار شد دوباره خواستم دنبال راه حل بگردم که یاد آلا افتادم. سریع رفتم و قسمت هایی که دانلود کرده بودم رو نگاه کردم. تند تند فیلم ها رو نگاه می کردم. در حین تماشا دانلود قسمت های دیگه رو هم شروع کردم. مثل تشنه ای بودم که بعد از مدت ها به آب رسیده. با ولع تمام فیلم ها رو نگاه می کردم. واقعاً نمی تونم توضیح بدم که چقدر ذوق و شوق داشتم. هرروز فیلم های بیشتری رو نگاه می کردم و هرروز مطمئن تر می شدم که توی این همه سال من معنی درس خوندن رو متوجه نشدم. اصلا انگار تا حالا درسی نخوندم. چقدر خوب درس رو می فهمیدم. هیچ وقت تصور نمی کردم روزی برسه که من برای درس خوندن لحظه شماری کنم. طی سال هایی که درس خوندم هر زنگ دعا می کردم که کاش زودتر بگذره. هزار بار ساعتو نگاه می کردم. از معلم ها بدم میومد. اما حالا برای دیدن فیلم ها له له می زدم. معلم ها برام الگو شده بودن. باورم نمی شد که حتی ناخوداگاه تکه کلام های معلم ها تکه کلام من هم می شدن. به تدریج پیشرفت هام شروع شد. نتایج آزمون ها خیلی بهتر از قبل شد. دوستام ازم می پرسیدن کجا کلاس میری؟ و وقتی می گفتم من کلاس نمیرم با تعجب نگام می کردن و فکر می کردن دروغ می گم. اما بهشون راجع به آلا توضیح می دادم و اونا هم علاقمند می شدن. می دونستم که وظیفه ای در مقابل آلا دارم؛ و تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که آلا رو به همه معرفی کنم. فیلمهایی که خودم دانلود کردم به بقیه هم بدم که استفاده کنن. و خوشحال می شدم که میدیدم بقیه هم با من هم عقیده ان که این یکی از بی نظیرترین کارهاییه که می شد در حوزه ی آموزش انجام بشه.

دوست دارم تشکر کنم از همه ی کسانی که به هر نحو در این طرح شگفت انگیز سهیم هستند.
از آقای شامیزاده واقعاً تشکر می کنم و دستشون رو می بوسم. من با ایشون فهمیدم ریاضی چقدر زیباست. با ایشون عاشق هندسه تحلیلی و گسسته ای شدم که روزای اول هر تستش اشکم رو در میاورد. وقتی میدیدم چقدر با حوصله سر کلاس ها به دانش آموزا جواب میدن واقعاً تنم می لرزید؛ از اینکه یه معلم چقدر می تونه صبور باشه. چقدر می تونه به درس مسلط باشه.

از آقای ناصح زاده تشکر می کنم. که باعث شدن حل تست عربی برام ساده تر از آب خوردن باشه. که یاد گرفتن عربی رو نه یه عذاب، که یک موهبت بدونم. منی که عربی رو در بهترین شرایط 25 یا 30 درصد می زدم بتونم 82 درصد توی کنکور بزنم. که البته با تدریس ایشون به راحتی می شد 100 زد و این کم کاری من بوده که نتونستم به این درصد برسم.


از آقای رفیعی بزرگوار ممنونم که باعث شدند منی که از فیزیک هیچی سر در نمیاوردم به راحتی بتونم پیشرفت کنم. از رابطه ی صمیمی ای که با بچه ها داشتند بسیار لذت می بردم و نحوه ی تدریسشون که فوق العاده بود.

از آقای حاجی سلیمانی عزیز تشکر می کنم. هرچند متاسفانه خیلی دیر فیلم های شیمی رو شروع کردم ولی توی همین مدت کم خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم و فهمیدم شیمی یعنی چی...

و از طرف خودم و تمام دوستانم که آلا رو دنبال می کردند از همه ی معلم هایی که در این مجموعه زحمت می کشند تشکر میکنم. معلم هایی که ازشون در این مدت درس زندگی هم یاد گرفتیم. دست همشون رو می بوسم و مطمئنم که این کارشون بی اجر نمی مونه.

سرتون رو درد آوردم؛ در آخر می خوام بگم که این حرفا نه اغراق بود نه چیز دیگه فقط حرف دلم بود که مدت هاست می خواستم بگم....
ببخشید که طولانی شد و ممنون که خوندید.

شنیده ام که بهشت آن کسی تواند یافت
که آرزو برساند به آرزومندی
با بی پدری موفقیت تمام نمیشه ....
به نام خدا من مادر ۴۱ساله اهل اردبیل هستم .ودارای ۲فرزند پسرهستم که فرزند اول ۲۱سال وفرزند دوم ۱۶سال است به دلیل اعتیاد همسرم به مواد مخدر۴ساله پیش ازهم جدا شدیم وازآن موقع تا حالا فرزند بزرگم کارمیکند وخرج زندگی مان را تعمین می کند قهرمان زندگی من پسرم محسن است
شفای قطعی هر بیماری با خامگیاهخواری
در شهر کرمان مردی هست که ۴۱سال پیش به بیماری کلیوی و بیماری پوستی و ضعف اعصاب مبتلا بوده زمانی که همه ی دکترها از وی قطع امید کردند با مطالعه و تحقیق شروع به خام خواری میکنند و از همه ی بیماری ها رها میشوند از ۴۱سال پیش تا الان استاد برای زکات سلامتی خود هموار به طور رایگان اطلاعات خود را در اختیار اطرافیان و بیماران قرار میدهند و کسانی که تاکنون به توصیه های ایشان عمل کرده اند به ویژه بیماری های سرطانی که دیگر شیمی درمانی هم روی آنها جواب نداده و قطع امید کرده بودند و بیمارانی که به بیماری پسوریازیس که بیماری ناشناخته ی سال است و هیچ درمانی ندارد شفا یافته اند و به این ترتیب ایشان جان بسیاری از هموطنان مرا با خامگیاهخواری و تغذیه طبیعی نجات دادند
معجزه ای از جنس آتش
قهرمان من.........یک آتش سوزی در یک عروسی که باعث سوختن سه پسر بچه شد.یکی از انها دچار نود و پنج درصد سوختگی شد به طوری که تمامی دکترها از او قطع امید کردند اما به طور معجزه آسایی با توسل به امام رضا(ع) درست زمانی که هیچ امیدی نبود به اینگونه که تپیدن قلب از زیر پوست مشخص بود،به زندگی بازگشت و در حالی که میگفتند توانایی تشکیل زندگی،کار و بچه دار شدن را ندارد،اکنون با سخت ترین شغل صاحب زن و فرزند است.(من ویدیوی این ماجرا را نیز همانطور که گفته بودید برای سایت شما ارسال کردم اما متاسفانه در بخش قهرمان من قرار نگرفت ولی در بخش حوادث سایت آپارات با عنوان"معجزه ای از جنس اتش"قابل مشاهده است.ممنون میشوم اگر پیگیری بفرمایید.)