تبلیغات
مسابقه بزرگ ماه عسل- قهرمان من

قهرمان واقعی زندگی شما چه کسی است؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

فرشته زندگی
سن خیلی کمی داشتم که دیگه نبودش رو کنارم حس کردم،بود ولی کنارم نبود .بودنی که وجودش خیلی جاها حس میشد.توشر دیگه تو خانواده دیگه که تو ظهر عاشورا عزیز چند خانواده رو به حق امام حسین نجات داده بود.کسایی که بارفتن اون جان تازه گرفته بودن و خانواده خودش و چند خانواده دیگه رو به آرامش رسونده بود.بارفتنش هنوز صدای قلبش و زنده بودن اعضای دیگش خیلی هارو نجات داد،خیلی هایی که شاید دختر 5-6 سالشون از امام حسین خواسته بوده که بی پدر یا مادر نمونن.رمان زند من داییمه که جوون رفتنش زندگی خیلی از بنده های خوب خدارو نجات داده تا بتونن به زندگی سلام دیگه ای بکنن تا شاید یه جوردیگه زندگی رو زندگی کنن.اعضاشو داد تا یه جوون یاشاید یه پدر یا یه مادر دوباره وجود خدارو در کنار خودش و خانوادش حس کنه یا بهتر بگم پیدا کنه.شاید هنوز اعضای به جامونده از قهرمان زندگیم زنده باشه واگر به دست کسی رسیده بوده که بلا یه جور دیگ بوده بعد از به دست آوردن اون غلام امام حسین بشه چون اون اعضا هدیه امام حسین به بنده های خوب خدا بوده. قهرمان من11 ساله دایی جوونی بوده وهست که زندگی رو به من یادداد. خداکنه بتونیم زندگی رو اونجور که شایستگی بندگی خداست زندگی کنیم
قهرمان زندگی من

قهرمان زندگی من :دست های خالی رو به آسمانند. همان دست های پینه بسته ای که شاید از لمس کردنشان، ناخشنود شویم.
قهرمان زندگی من:
زبان هایی است که چند روزی هست که جز برای شکر خدا تکان نخورده اند.شکر می کنند حتی برای نداشته هایشان.
قهرمان زندگی من:
چشم های پاکی است که به مال مردم و بیت المال دوخته نشده اند.هیچ گله ای ندارند حتی برای حقی که از آنان ضایع شده است.
قهرمان زندگی من:
همان پاهای خسته ای است که ساعت ها زیر آفتاب گرم تابستان راه رفته اند و شب ها تا صبح از دردشان بیدار و باز الحمدالله می گویند تا شبشان صبح شود.
قهرمان زندگی من:
چشم های نابینایی است که ذات زیبای خدا را دیده اند و او را به خاطر این همه زیبایی شکر میکنند.
قهرمان زندگی من:
همان پاهای بی جانی است که نایی برای راه رفتن ندارند ولی مردانه ایستاده اند و راه زندگی را می روند. همان هایی که خدا را برای این همه راه سخت و ناهموار شکر می کنند.
قهرمان زندگی من:
دل های یخ زده ای است که از شادی دیگران شاد می شود و با لبخندشان می خندد.
قهرمان زندگی من:
پیرمرد همسایمان هست.او که با دست های لرزان خود از صبح تا شب با گاری کهنه اش میوه می فروشد تا شرمنده نوه هایش نباشد و بتواند برایشان بستنی بخرد. او هم با این همه بیماری و سختی همیشه در کنار گاریش نشسته و الحمدالله می گوید.
قهرمان زندگی من:
همان مرد جوان روستایی دانشگاهمان است که شب ها درس می خواند و روزهای بیکاری روزنامه میفروخت تا هم خرج چاپ مقاله های علمی و ثبت اختراعات خودش را در بیاورد و هم به پدر و مادر پیرش کمک کند.
قهرمان زندگی من:
صدای گرفته مادربزرگی است که در آسایشگاه برای سلامتی فرزند بی مهرش دعا میکند.
قهرمان زندگی من:
نگاه خسته پدری است که سال هاست به در بسته دوخته شده و باز هم از کرم خدا ناامید نمی شود.
قهرمان زندگی من:
دل پر درد مادری است که از اعتیاد و نداری و کتک های همسرش به ستوه آمده ولی بازهم تحمل میکند به خاطر بچه های بی گناهش.
قهرمان زندگی من:
ناله های بچه ای است که از درد نداری و فقر یادش رفته که چه درد بی درمانی به جانشان افتاده است.
قهرمان زندگی من:
پسرک گل فروش سر چهارراه است که گرمای آزار دهنده و این همه خطر را به جان میخرد تا شب با دست پر به خانه برگردد و مادر بیمار و خواهران یتیمش را خوشحال کند.
قهرمان زندگی من:
التماس های دخترک معصوم است که نگاه سردی را به نگاه بی تفاوت من می اندازد و تمنای خرید چسب زخم را دارد.
قهرمان زندگی من:
دست های مهربانی است که بر سر کودک فقیر محله مان کشیده می شود تا کودک نگاه خدا را در چشمانش ببیند و چراغ امید در دلش روشن شود.
قهرمان زندگی من:
دل های تنگ مادران سرزمینم است. مادرانی که سال هاست در حسرت دیدن فرزندانشان اشک می ریزند.
قهرمان زندگی من:
همت بلند آقای دکتری است که در دانشگاه طراز اول کشورمان مدرک گرفته است و این روزها به خاطر نداشتن 3 بند اساسی در نانوایی شهرشان در کنار شاطر عباسی بی سواد، نان دست مردم می دهد.
قهرمان زندگی من:
پیکر بی جان خواهر و برادری است که میمیرد تا زندگی ها ببخشد. می رود تا خیلی ها بمانند.
قهرمان زندگی من:
خاطر آسوده از آخرین مدل گوشی و ماشین روز اروپاست ،خاطری که تمام خاطرش گرفتن دست من و توست.
قهرمانان زندگی من در قاب تصویر نمی گنجند. همان هایی که در هفت آسمان یک ستاره هم ندارند و باز می گویند شکر. همان هایی که دلهایشان بزرگ است هرچند دنیایشان کوچک.
اری، وطن من پر است از این قهرمانان.
قهرمانان سرزمین من، پهلوانند، پهلوان...
قهرمان زنده ها
سالها پیش وقتی بچه بودم حدودا 10-11ساله که بودم با مادرم و یه سری از همکاراش اونجا رفتم،تا این که سالها بعد برای یاد آوری به خودم که کی و چی هستم و پیدا کردن خودم دوباره به اونجا رفتم، جایی که یه خانمی آخرتش رو به قیمت دنیاش با این کار خرید و به دست خودش ستون های اولیش رو بنا کرد تا کسایی هم بتونن حد اقل نفس بکشن،تا بتونن توان زندگی کردن در ارامش رو با محبت مادرانه داشته باشن. ما انسانها تا به دور و برمون توجه نمیکنیم نه به خودمون و نه به عظمت و قدرت خدا شاید توجه نکنیم.
قهرمان زندگی من شاید برا همتون اشنا باشه ولی اگه از نزدیک نظاره گر باشید میفهمید که این جوریا هم که فکر میکنیم ساده نیست،این که مدتها زندگی و جوونی و خانوادت رو تقسیم کنی با کسایی که نگهداری اونا تو این زمونه ای که آدمی خودش رو به زور نگه میداره خیلی سخته و این جور انسان ها فرشته های ابر قدرتی هستن که فدا کردن خودشون رو.قهرمان زندگیم خانم محمدی مدیر شیر خوار گاه معلولین نسیم هستن که بدون هیچ چشم داشتی خواسته باکسایی زندگی رو ادامه بده که خیلی متفاوتن نه از جهت ظاهر بلکه از نظر دنیا که دنیایی دیگه دارن.زندگی با کسانی که محدود آدمایی حاضر میشن باهاشون کنار بیان ولی این فرشته نجات با کلی مسائل و گرفتاری ها باز هم با اختیار خودشون این موسسه رو برپا کردن تا افراد خاصی رو به عنوان فرزندان خودشون قبول کنن و با آغوش باز میزبان کسانی باشن که به وسیله ی آدمهای نا آگاه ترد شدن ولی به وسیله ی این فرشته و همکاراش آغوش جامعه نفس میکشن.شاید گفتنش خیلی ساده باشه ولی بیاید 10 دقیقه نه بیشتر،نه ساعت ها بلکه 10 دقیقه یه سری به شیر خوارگاههای معلولین بزنیم.تا بدونیم قدر سلامتیه خودمون رو وزندگی هایی رو که ممکنه من و امثال من نتونن تحمل کنن و کنار بیان.رمان کک واقعا خدارو شناخت به وسیله ی بهتر بگم فرشتگانی که خییلی ها از معجزه ی درون اونها بی خبرن.
با سن کمش با بیماری لاالجش میجنگد ک از پا نیافتد
ماهان یک پسر هشت ساله ک دچار بیماری نادر ژنتیکی mpsهست این پسر بجای رشد کردن استخوانهایش ب صورت معمول از پهنا رشد میکند در این بیماری کودک نمیتواند هوش درستی داشته باسد و از توانایی زیادی برخوردار باشد اما ماهان بسیار قوی است و با بیماری خود میجنگد مبارزه میکند تا از پا نیافتد هر وقت ک به امام رضا میرود دستانش را تا انجا ک میتواند بالا میبرد و از امام رضا خواهش میکند ک اونو شفا بده ماهان اعضای داخل بدنش به شدت مشکل دارد حتی دریچه قلبش پوسیده شده ک با مبارزه خودش همچنان استوار مانده او دیگر قدش رشت نمیکند و شکلش متفاوت شده است خودش کامل بیماری خودش را میداند و هرروز از مادرش میپرسد من بزرگ بشم خوب میشم یا میگه ای کاش من دختر ب دنیا اومده بودم اگر دختر بودم اینشکلی نبودم ماهان نباید عمل میشد به دلیل دستگاه تنفسی ضعیفش اما عملش کردند محکم بودنش و معجزه خداوند احتمال ۲۰٪به هوش امدن شد ۱۰۰٪و ما از نفس کشیدن ماهان و دوباره ب زندگی برگشتنش اشک شوق ریختیم او بسیار باهوش و نمره اول کلاس درس داخل مدارس تیز هوشان است او بسیار شیرین زبان و دوست داشتنی است من بینهایت تلاش کرم ک مصاحبه بفرستم اما هر دفعه مشکلی پیش می امد اما ماهان خودش خیلی دلش میخواست ک بفرستم و بقیه برایش دعا کنند اون توی فیلم ازهمه خواست کمکش کنند و برایش دعا کنند
پرواز در زندگی
باعرض سلام بنده ناهید جعفری هستم از شیراز
قهرمان زندگی من وکیل بسیارموفق و برجسته ای هست که علی رغم کسب موفقیت های روزافزونش در کار و حرفه امروزش و همچنین خدمت رسانی بی حد و اندازه و بشردوستانه اش برای جامعه و کشور قصه زندگی پر از فرازو نشیبی دارد که از نظر من شاید این قصه بتونه نقطه عطفی باشد برای خیلی از مردم.
آقای مهدی برزگر وکیل پایه یک دادگستری از زبان خودتان توضیح دهید قصه زندگی تان:
من مهدی برزگر در سنین کودکی با ضریب هوشی فوق العاده ای که داشتم حتی قبل از رفتن به مدرسه قادر به خواندن و نوشتن بودم همیشه نفراول مقام های ورزشی رشته کشتی و مدرسه بودم. خانواده ام به من بسیار افتخار می کردند با اینکه پدر و مادر بیسوادی داشتم و امکانات زندگی مثل الان برای من فراهم نبود و وضعیت مالی خیلی بدی هم داشتیم اما همیشه سعی میکردم باعث افتخار برای خانواده ام بشوم......اما زندگی خیلی پرفراز و نشیب تر از این حرفهاست......
وارد دوره راهنمایی که شدم دوستان ناباب اطرافم زیاد شد..و بدترین اتفاق زندگی ام و بدترین تاثیری که در زندگی ام بر جای گذاشت معلم گستاخ زبانم بود یک روز بخاطر قضاوت اشتباه و متهم کردن من به دزدی و بدنبال آن تنبیه هایی که بخاطر آن اشتنباه و قضاوت بیجا متحمل شدم از من یک انسان شرور و گستاخ ساخت...کسی که دیگر هیچ چیز در زندگی برایش مهم نبود و هر چیزی را با جبر و خودخواهی بدست می آورد....چون آن روز آن معلم به من درس خودخواهی را یاد داد به من یاد داد که اگر خوب باشم ضرر میکنم و با همین تفکر یک زندگی ترسناک شرورانه با جرم های غیرقابل تصور ساختم...دیگر درس برای من مهم نبود......هر سال تحصیلی را دوسال رد میکردم و کارم به جایی کشید که هر ماه مرا از این مدرسه به مدرسه دیگری اخراج میکردند بخاطر اعمال گستاخانه ام....تا اینکه به پایین ترین سطح مدرسه رسیدم جایی که آنجا به جای تعلیم و تربیت جایی جز فحشا و جرم و جنایت نبود...دیگر عادت کرده بودم انجا برایم بهترین و تفریحی ترین مکان بود لذت میبردم وقتی با بقیه به کارهای گستاخانه و شیطنت آمیزم ادامه میدادم......زندگی ام به همین منوال گذشت و هر روز خانواده ام پیرتر از روزهای پیش میشدند بخاطر عذاب هایی که به آنها میدادم....بخاطر پرونده هایم در دادگاه....
تا اینکه آن مدرسه ای که هیچ حرفی جز جرم برای گفتن نداشت آنها هم از من بریدند....با سرافکندگی مثل کسی که از صحنه زندگی محو شده است بی هدف قدم میزدم...هیچ راهی نداشتم هیچ هدفی....معلوم نبود چه اتفاقی قرار بود برایم بیفتد
تا اینکه قهرمان زندگی ام آقای ایرج محمودی مدیر همان مدرسه را یک ماه بعد از دربدری در خیابان دیدم وقتی حال و روز دربدری مرا دید مهربانانه مرا در آغوش کشید و ازمن خواست که به مدرسه برگردم از من تعهد گرفت... آن لحظه را هیچوقت فراموش نمیکنم حس کردم خداوند یک زندگی نو به من هدیه کرد....با خوشحالی او را به آغوش کشیدم و به مدرسه بازگشتم......اما آن خصلت گستاخانه انگار یک شبه نمیشد از وجودم خارج کنم....بارها شرمنده آقای محمودی شدم اما آن مرد بزرگ به من درس زندگی داد با شرمنده شدنم و نگاه خالصانه او به من یاد داد میتوانم لباس عشق و دلدادگی را بپوشم میتوانم خوب باشم.....میتوانم مثل گذشته دوباره به آغوش خانواده ام برگردم و مثل گذشته آنها را به آرزویشان که موفقیت من بود برسانم.......آن روز نقطه عطف زندگی من بود مثل کسی که تازه متولد شده است.....
بالاخره با کمک اقای محمودی وضعیت زندگی ام بهتر شد تا اینکه دیپلم گرفتم
در همان بهبهه ترس پدرم که برنگردم به همان گذشته تلخ خیلی اتفاقی مرا به عقد دخترعمویم درآورد....
آنجا بود که فهمیدم زندگی چقدر سخت است...بیکار...هزینه های همسرم ...مخارج سرسام آور زندگی.......همه اینها کمرم را شکست اما تسلیم زندگی نشدم به هر کاری تن دادم تا از پس مخارج زندگی بربیایم در همان حال همسرم از من خواست که ادامه تحصیل دهم و با برنامه ریزی ها و پس اندازهای کوچکی که داشتم و حمایت های همسرم رشته حقوق را انتخاب و به دانشگاه رفتم....با ورودم به دانشگاه عرصه زندگی برایم تنگ تر شد
به شغل هایی تن دادم که شاید کمتر کسی حتی به آن فکر میکند....شرایط بسیار سختی بود تمام دار و ندار همسرم حتی حلقه های ازدواجمان که تنها یادگاری مان بود را هم فروختیم تا بتوانیم فقر را کمتر تحمل کنیم....
کمی که داشت زندگی مان از سیاه و سفیدی رنگ میگرفت....ناگهان احساس کردم در رگ گردنم توده ای وجود دارد خصلت زمختانه ام آن را جدی نگرفت....اما هر روز احساس کردم حالم بدتر و بدتر میشود...همسرم هم با این تصور که نکند من چیزی مصرف کرده باشم هر روز با زخم زبانش مرا رنجورتر میکرد
آنقدر ضعیف شدم تا اینکه به بیمارستان رفتم و پس از آزمایشات فراوان متوجه شدم که سرطان دارم آنهم از نوع بدخیم......
آن روز دنیا مثل آوار به سرم خراب شد من زندگی ام همسرم را میخواستم ....آنها به من نیاز داشتند....
از طرف دیگر هزینه های گزاف درمان که از توانم خارج بود مرا سست تر از قبل کرده بود
بیماری ام را به هیچ کس نگفتم حتی همسرم نمیتوانستم آنها را ناامید کنم....
برای اولین بار در زندگی ام گریه کردم.....
گریه کردم که آیا این تاوان گذشته پر از اشتباهم هست؟
اما باز هم تسلیم نشدم....
وقتی که بدنبال قرض پول از اطرافیانم بودم همه ناخواسته متوجه شدند که سرطان دارم آن لحظه ای که همسرم متوجه شد خیلی برایم دردناک بود اما جای شکرش باقیست که او هم عزمش را جزم کرده بود که مرا از این باتلاق نجات دهد...
بالاخره با قرض ها و وام ها که بسیار پروسه سختی بود به کمک همسر و خانواده ام توانستم از این باتلاق بیرون بیایم و درمان شدم درحالیکه بیماری سختی را داشتم که حتی درمانش از نظر پزشکان امری محال بود توانستم موفق شوم
اما این بیماری درس بزرگی به من داد درس صبوری درس اخلاق درس خداپرستی
شاید تا قبل از آنروز خدا را کمتر در زندگی ام حس میکردم
در طول درمانم خدا را یافتم اصلا احساس میکنم که در همان دوره من مسلمان شدم.....
بعد از بهبودی ام تصمیم گرفتم که زندگی بهتری بسازم که پاسخ اینهمه لطف همسرم را بدهد
آزمون وکالت را قبول شدم و در کنارش با یک سری شغل آزاد مخارج زندگی ام را تامین میکردم
بعد از فارغ التحصیلی به عنوان وکیل پایه یک دادگستری رسما وارد وزارت دادگستری شدم و خداوند این لطف را در حقم کرد که اکنون با شرایطی بسیار خوب در کنار خانواده خوبم با محبوبیتی کافی در جامعه و کشورم خدمت رسانی
میکنم و سعی میکنم با اعمال بشردوستانه قلبم را مملو از عشق مضاعف به خداوند کنم.
و در آخر تشکر میکنم از قهرمانان زندگی ام آقای محمودی همسرم و خانواده ام.
زندگی جاری است...
سلام به همه ماه عسلی های عزیز.
طاعات وعباداتتان قبول درگاه حق.
قبل از هر چیز اگر مشکل نوشتاری،ویرایشی و املایی وجود داشت عذر خواهی می کنم چون متن. با گوشی تایپ می شود من قادر به دیدن تمام صفحه نیستم.
امروز می خواهم روایت گر قصه قهرمانی در سایه باشم که هیچ تریبونی کارش را ستایش نکرد ولی بهشت پاداش اوست.
برای معرفی قهرمان و یا بهتر بگم پهلوان زندگی من بهتر است کمی به گذشته سرک بکشیم:
ما در کمال افتخار روستا زاده هستیم و حاصل ازدواج پدربزرگم 5پسر و 4دختر است،پسرهای خانواده بعد از رسیدن به سن مناسب همسر انتخاب می کردند و زندگی مستقلی تشکیل می دادند تا نوبت به عموی سوم رسید.
عمو عاشق دخترک چشم و ابرو مشکی مردی شد که از پدر خودش بزرگتر بود و همسرش دنیا را وداع گفته بود،خانواده ها رضایت خود را برای ازدواج دو جوان اعلام کردندولی پدر عروس شرط داشت! شرط این بود که پدر داماد دختر کوچکت را به عقدم درآور تا دخترم را به عقد پسرت درآورم... و این گونه شد که عمه زیبا و18ساله من عروس خانه مردی با حدود60سال سن شد.
عمه هم باید همسری می کرد و هم مادری برای فرزندانی که همه از خودش بزرگتر بودند.هرچند از حق نگذشته شوهر مهربانی داشت.
حاصل ازدواج عمه 7پسر و3دختر شد و متاسفانه در سال83و در حالیکه عمه نازنینم در دهه چهارم زندگبش بود بر اثر سکته فوت کرد.چه زمان وقت نشناسی بود آن زمان...دخترعمه تازه عروس بود وپسرعمه چندماهی می شد که عروسش پا به خانه گذاشته بود.6فرزند همسر اول شوهر عمه چه پسر و چه دختر چند سالی می شد که سر زندگی خودشان بودند.
بعد از مراسم خاک سپاری همه مشغول زندگی خود شدند جز نوعروس چندماهه برادر بزرگ..
او ماند و6 برادرشوهر مجرد از23ساله تا7ساله و پدرشوهر پیری که حدود 80یال داشت.
نوعروس قصه من داد استقلال سر ندادمادرشد برای همه برادرشوهرانش،نوعروس فصه من فریاد نزد که خانواده باز هم عروس دارد و دختر شد برای پدرشوهر ناتوان...او به جای 2نفر برای9نفر غذا پخت،لباس شست،خرید کرد و....
او به جای مادر به جلسه اولیا و مربیان مدرسه رفت،به جای مادر بالای سر کودک هفت ساله تب دار بی مادر نشست،به جای مادر پای درد و دل پسرها نشیت،کاسه آب پشت سر سربازان خانه ریخت،چشم انتظار نتیجه کنکور نشست،به خواستگاری رفت و عروس آورد... و در کنار همه این ها به جای دختر غذا در دهان پدر پیر گذاشت و دلگرمیش شد.
نوعروس قصه من زود مادر شد و زودتر مادرشوهر.او حالا خود 3پسر دارد ولی هنوز می گوید 9پسر دارد و سه عروس...جاری من مادر است با اینکه تنها35سال دارد مادرشوهر است.
صغری قصه من کبری زندگی همه ما بوده و هست،لبخند مهربانش حس زندگی می دهد وچشم های همیشه نگرانش امید می پروراند.
من و همه آنهایی که مدیون بودنش هستیم تنها به رسم ادب روز مادر که می شود مادر دوم حسابش می کنیم و در تمام طول سال سپاسگذار مهرش هستیم.
صغری من همیشه جاری باش... راحله طاهری-شهرستان اقلید-استان فارس
شهید زنده سیدنورخداموسوی
بسم الله الرحمن الرحیم
مختصری از زندگینامه شهید زنده
درجه : سرتیپ دوم
جانباز 100 درصد : سید نور خدا موسوی مفرد
نام پدر : سید محسن
تاریخ تولد: 1/6/1349
محل تولد : خرم آباد
میزان تحصیلات : لیسانس
تاریخ جانبازی : 17/12/1387
محل جانبازی : پل شکسته لار
نحوه جانبازی : درگیری با گروهک عبدالمالک ریگی ملعون
زندگی نامه :
سردار سرتیپ دوم شهید زنده سید نورخدا موسوی ، شهریور ماه 1349 در استان لرستان متولد شد. پدرش کارگر و مادرش خانه دار بود . نور خدا پس از اخذ مدرک دیپلم و انجام خدمت مقدس سربازی به تحصیل در دانشگاه نیروی انتظامی مشغول شد و بعد از فارغ التحصیلی ازدواج کرد. وی پس از مدتی زندگی در تهران به شهر زاهدان منتقل و فرمانده یگان تکاوری زاهدان شد. سید نور خدا موسوی در تاریخ 17 اسفند 1387 برای مقابله با گروهک تروریستی عبدالمالک ریگی ملعون معروف به جندالشیطان عازم به منطقه لار شد. مدتی از شروع عملیات نگذشته بود که گلوله ی به پیشانی وی برخورد کرد و او را به زمین انداخت. همرزمان نورخدا پیکر نیمه جانش را به سختی فراوان به بیمارستان زاهدان رساندند بعد از عمل ایشان بهبود چندانی در وضعیتش حاصل نشد و ایشان با درجه ی جانبازی 100 درصد هم اکنون زندگی بین دنیا و بهشت دارد و از این شهید زنده دو یادگار بنام سیده زهرا 13 ساله و سید محمد 12 ساله به جامانده که هشت سال است در کنار مادر از این مرد آسمانی پرستاری می کنند.


نکته ی ناب از نکات فراوان زندگی مبارک سید نور خدا موسوی:

قبل از رفتن آقا سید به ماموریت به زاهدان(لار) سید نور خدا اومد و نشست کنار من و گفت خانم اگه من شهید بشم شما چکار میکنید؟! من از حرف سید ناراحت شدم

گفتم : ما به شما احتیاج داریم!!!
سید بلند شد و شروع به قدم زدن کرد و رفت جلوی آینه ی که در منزلمون بودو دستی به (سرش) کشید و گفت خانم اگر ریگی تیری به
سرم بزند شما چکارمی کنید ؟!

و...(17 اسفند 1387 آن شد که سید گفت...)

قهرمان زندگی بنده 4 سال است زندگی شخصیم را دگرگون کرده و در شهر شهیدپرورم خرم آباد نورخدا همچون خورشید می در خشد...
و خود و خانواده ام این توفیق را داریم از پدرگرفته تا خواهرم...
بنده خادم افتخاری ایشانم و تقریبا هر روز ارتباط با خانواده معزز این شهید داریم.
خدمت در امور فضای مجازی و...این شهید زنده را دارم...
و اگر مایل بودید به کانال رسمی آقا سید مراجعه کنید و اگر سوالی بود در خدمتم...

(در ضمن خانم حافظی کسالت داشتن این مدت و نتونستم کلیپ تهیه کنم و خیلی مایل بودن اما خیلی کسالت داشتند و دارند)

و همه توضیح این قهرمان بودن در صبوری همسرش خانم حافظی و فرزندانش گنجانده شده و فقط باید دید این زندگی را از نزدیک...

تنها راه ارتباطم همین بود امیدوارم اگر هر طور شده و من هم نباشم ایشان را دعوت کنید

حادثه ی یک شب مفقود شدن و یخ بستن در سرمای منفیه ۳۷ درجه در قله ی دماوند
با سلام .
شاید تصور سپری کردن یک شب تا صبح در روزهای واپسین زمستان در دمای حدود صفر برای هرکسی با اضطراب همراه باشد اما قهرمان زندگیه من در سرمای حدود ۳۷ درجه زیر صفر در منطقه ی مرکزای کافردره دماوند پس از سقوط در دره و در بوران شدیدی که تک تک وسایلش را صاعقه و بوران به دره پرتاب میکرد بدون دستکش با وجود آسیب دیدگی و یخ زدگیه انگشتان پا و فرو رفتن در خواب مرگ به طور معجزه آسایی از مرگ نجات میابد . البته اعجاز خداوندی و مدیریت شدید بحران برای یک فرد نیمه جان و نجات دادن خودش از مرگ بدون حضور نیروهای امداد و بالا آمدن از دره با کمک یک کلنگ و انگشتان یخ بسته واقعا نشانه ی یک قهرمان نمیتواند باشد؟؟؟
داستان یک شب مردن و زنده شدن در صبح را از زبان قهرمان من بشنوید .شبی که با ذکر شهادتین مرگ چشمانش بسته شد و صبح با سلام به طلوع زیبای خداوندی در دره ی مرگ نور امید و اتکال به قدرت الهی را در دلش روشن شد.


به نام خدا
بنده مجتبی تقوی گودرزی متولد 1346 از شهرری و كارمند شركت آب نیرو از شركت های
زیرمجموعه وزارت نیرو هستم. كوهنوردی را بصورت جدی از 10 سال پیش شروع كردم , در
این مدت علاوه بر صعود بیشتر قلل مهم داخلی ، تجربه ی 12 مرتبه صعود موفق به قله ی
دماوند , صعود برون مرزی به قله كلیمانجارو بام آفریقا را نیز در كارنامه كوهنوردی خویش
ثبت كرده ام.
در كوهنوردی حادثه اجتناب ناپذیر است و من در برنامه های كوهنوردی كه داشتم انواع تجربه
های كوچك و بزرگ برایم رقم خورده است و درس های آموزنده ایی را نیز كسب كرده ام ,
از جمله این حوادث ، آخرین رویدادی هست كه در تاریخ 23 اسفند 94 در صعود زمستانه به
قله دماوند برایم به وقوع پیوست.
شرح ماجرا باز میگردد به ماهها پیش ، زمانی كه در تدارك تامین لوازم مورد نیاز برای صعود
زمستانه بودم و از آنجایی كه پیش از این 11 بار تجربه موفق صعود تابستانه به قله دماوند را
داشتم , افكارم مشغول بررسی صعود زمستانه به دماوند بود ، بنابراین در حد امكان ضمن بررسی
های لازم و جدی برای كوهنوردی در چنین شرایطی ، لوازم و تجهیزات مناسب را شناسایی و
تامین كردم.
از آنجایی كه از قبل هیچگونه تجربه كوهنوردی به این شكل (صعود زمستانه) را نداشتم ، ضمن
تبادل نظر با دوستان كوهنورد خویش تلاش كردم آنها را نیز با خودم همراه نمایم ، اما میتوانم
به جرات بگویم قاطبه آنها بدلیل شرایط سخت و ویژه ای كه این صعود داشت ، پاسخ عدم
همراهی را زمزمه میكردند.
البته در شرایط ناباورانه یكی از دوستانم بنام آقای مرادزاده از این پیشنهاد استقبال نمود و قرار
بر این شد كه در تاریخ 20 اسفند ماه برنامه ریزی صعود را انجام دهیم و نهایتا قرار بر این شد
كه دو نفر دیگر از دوستان ایشان نیز در این صعود ما را همراهی نمایند. لذا این وضعیت بسیار
مطلوب و دلگرم كننده بود و تلاش برای انجام مقدمات لازم برای اجرای این برنامه شروع
گردید اما متاسفانه بدلیل یك مورد مهم كاری یعنی برگزاری مراسم افتتاح سد و نیروگاه
سیمره توسط معاون اول ریاست جمهوری كه بنده در آنجا مشغول بكار بودم موجب شد من علیرغم تدارك لازم و برنامه ریزی لازم ، نتوانم گروه را در این صعود همراهی نمایم بنابراین
دوستانم این صعود را با موفقیت به انجام رساندند. پس از این بدلیل اشتیاق فراوان ، مجاب شدم
كه به تنهایی اینكار را انجام دهم و در تاریخ 22 اسفند قصد صعود به قله دماوند را به منصعه
ظهور قرار دهم. البته تجربه صعود موفقیت آمیز چند روز قبل دوستانم چاشنی راه بنده شد ,
در هر صورت روز شنبه 22ام اسفند ماه صبح خودم را به پلور رساندم و سپس به سمت جبهه
جنوبی دماوند راهی شدم. در ساعت 10 صبح ماشین را در مسیر جاده خاكی منتهی به
گوسفندسرا در محلی كه توسط برف مسدود شده بود ، تقریباً در اواسط جاده پارك كردم و
بعد با كوله مهیا شده برای این برنامه راهی بارگاه سوم شدم .
تقریباً كوهستان از حضور سایر كوهنوردان خالی بود. در ابتدای مسیر به یك گروه 4 نفره كه
از بالا قله به پایین می آمدند ، برخورد كردم و آنها آدرس گوسفندسرا را از من سوال كردند
و من راهنمایی لازم را به ایشان دادم.
در ادامه مسیر كوهنوردی و بعد از گذشت 3 ساعت ، دو كوهنورد را دیدم كه پشت سر من
در حال بالا آمدن میباشند ، بعد از اینكه آنها به من رسیدند ضمن گپ كوتاهی متوجه شدم آنها
زوج دانشجو و اهل كرمانشاه هستند كه قصد صعود به قله دماوند را دارند.
بنابراین تا پناهگاه ما سه نفر تنها اشخاصی بودیم كه در حال بالا رفتن بودیم ، البته این در شرایطی
بود كه هر چقدر ارتفاع میگرفتیم سوز سرما بیشتر خودنمایی میكرد .
بلاخره در ساعت 6 غروب به پناهگاه رسیدم و از آنجایی كه پناهگاه تعطیل و بخش ورودی اصلی
آن قفل بود بناچار در یكی از 2 اطاقك جلویی كه در شرایط اضطراری برای كوهنوردان باز
گذاشته بودند قصد ورود را داشتم. یكی از اطاق ها توسط چند نفر كوهنورد كه از قله بازگشته
بودند اشغال شده بود و در اطاق دیگر من به همراه 2 كوهنورد كرمانشاهی كه قصد صعود به
قله را داشتیم مستقر شدیم ، در آن شرایط هوا آنقدر سرد بود كه به هیچ وجه امكان شرایط
راحت و مناسبی را برای خوردن شام را نمی داد بنابراین با خوردن مختصری مواد غذایی و آب
، بلافاصله كیسه خواب را پهن كرده و به داخل آن خزیدم و تا آنجایی كه متوجه شدم آان 2 نفر
هم قرار گذاشته بودند فردا صبح به قله صعود نمایند و با این تفاسیر ساعت را روی موبایل
تنظیم و خوابیدیم. فردا صبح ساعت 4 و 30 دقیقه با زنگ موبایل از خواب بیدار شدم و شروع كردم به آماده شدن
و پوشیدن لباس های مناسب صعود ، كوله حمله را مجدد چك كردم البته در این اثناء هم اطاقی
های بنده همچنان در خواب بودند و من پس از یك ساعت و نیم وقتی كه صرف آماده شدن
كردم و همراه سر و صدا نیز بود باعث نشد كه آنها از خواب بیدار شوند ، سرانجام برای عزیمت
جهت صعود به بیرون از پناهگاه رفتم و البته این تصور را داشتم كه آنها در ادامه خواهند آمد ,
لذا در تنهایی ، راهی قله شدم و در مسیر گاه گداری توهم نیز به سراغ می آمد بنابراین سعی
میكردم ، برای اینكه این وضعیت بر من قالب نشود به انحاء مختلف تنهایی خویش را پر نمایم اما
چیزی نگذشت كه به این نتیجه رسیدم ، دو كوهنورد هم اطاقی ام دیگر از صعود به قله منصرف
شده اند.
مسیر پوشیده از برف را در شرایطی سخت و با سرمایی فوق العاده در تنهایی می پیمودم تا
هنگامی كه خورشید در وضعیت غروب كردن رسید و اینجا بود كه من در منطقه تپه گوگردی
به زیر قله رسیده بودم و از آنجائیكه اینهمه تلاش به اینجا رسیده بود و با یك ساعت كوهپیمایی
میتوانستم روی قله قرار بگیرم حیفم آمد كه از صعود به قله منصرف شوم و با این وجود كه
میدانستم هر آن ممكن است هوا تاریك شده و شرایط سخت ترشود ولی با توكل به خدا به
سمت قله حركت كردم و خودم را به بالای قله رساندم در این لحظه هوا كاملا تاریك شده بود
و بدلیل سرمای زیاد دوربین همراهم دیگر كار نمیكرد و نتوانستم هیچ عكسی از خودم در این
صعود سخت انفرادی بگیرم . بدون فوت وقت فرود را آغاز كردم , البته هیجان تنهایی و تاریكی
و سرعت دادن به برگشت برای پایین رفتن مرا درگیر سر خوردنهای مهیب بر روی یخ ها نمود.
با هر افت و خیز و واژگونی تكه ای از وسایل و ضروریات صعودم را از دست میدادم. یك لنگه از
دستكش پرم تنها وسیله ای كه مانع از یخ بستن انگشتانم میشد، گوشی موبایل تنها وسیله ارتباطی
من با خارج از آن محیط سهمناك از جمله آن وسایل بودند.
من همچنان تلاش میكردم كه باز هم سریع تر به پایین برگردم , در مسیر یكی از شیارها چندین
بار دچار واژگونی و سقوط شدم و با سر خوردن بر روی یخ های سفت در وضعیت كاملا بی
تعادلی قرار گرفتم كه در آخرین بار این وضعیت بسیار مخوفتر بروز كرد كه در شرایطی كه با
سرعت در حال غلط خوردن بودم به این نتیجه رسیدم كه كاملاً شرایط بسیار بغرنج شده است ، پس از سر خوردن طولانی جایی كه شاید حس میكردم انتهایی جز دره در انتظارم نیست به
یكباره پایم در یك چاله برفی گیر كرده و متوقف شدم .
پس از چند لحظه به خودم آمدم . تلاش كردم به كمك هد لامپ شرایطم را بررسی كنم نور
انداختم به اطراف و توانستم كلنگم را پیدا كنم اما تعدادی از وسایلم گم شده بود حتی تنها آذوقه
ی من یك بطری نوشیدنی عسل و آبلیمو.... شرایط فوق العاده سخت و ویژه بود. بنابراین از این
پس با احتیاط بسیار زیاد و استفاده موثر از كلنگ كوهنوردی به پایین آمدم , اما هر چقدر پایین
تر میامدم مسیر برای من كاملا نا آشناتر میشد كه متاسفانه به مكانی رسیدم كه در جلوی من
دره ایی مخوف خودنمایی میكرد و شیاری كه امتداد آن به پایین دره منتهی میشد بنابراین
متوجه شدم كه راه را گم كرده ام و تقریبا به مكان بن بستی رسیده ام و هیچ چاره ایی جز توقف
و منتظر ماندن را نداشتم.
بادهای بسیار سرد و خوف ناكی نیز در حال وزیدن بود ، در جستجو مكانی مناسب برای ماندن
بودم اما همه اطراف وضعیت خوبی نداشتند از یك طرف دره مخوف و از طرف دیگر مسیر
یخچالی با شیب بسیار تند ، بنابراین محلی را باید انتخاب میكردم كه از لبه دره و مسیر یخچال
فاصله داشته باشد. تخته سنگی در این آنجا بود كه تقریباً از محل هایی كه تشریح كردم فاصله
داشت را انتخاب كردم بنابراین پاشنه آنرا از برف و یخ تخلیه كردم و یك جای نسبتاً مسطحی را
آماده كردم و در كنار تخته سنگ نشستم و تمام تلاش خود را كردم كه خودم را شرایط سرما
محفوظ نمایم میدانستم كه اصلا نباید دچار خواب آلودگی شوم , چرا كه از خواب مرگ در ان
سرما بسیار در هراس بودم .
اما انگار كنترل شرایط از دست من كاملا خارج بود نیرویی ماوراء و عظیم تر از نیروی انسانی
همراهیم میكرد طوری كه خواب مرگ مرا هم با خودش برد اما نه خود مرگ !!!!!!!
به یكباره نور صبحگاهی من را متوجه خود كرد و با دیدن نور سفید بسیار خوشحال شدم و از
اینكه شب مرگبار را سپری كرده ام بسیار مسرور شدم البته بدنم كرخت شده بود و با بلند
شدن از جای خودم و مقداری حركت كردن سعی كردن سردی بدنم كمتر بشود و این كار خیلی
بطول نیانجامید چون وزش باد از شب گذشته شدت بیشتری داشت و طوری من را هل میدادم
كه یك ان فكر میكردی كه تو را در دره خواهد برد بنابراین سریع خودم را محل تخته سنگ رساندم و در انجا نشستم و منتظر ماندم كه با بالا امدن خورشید وضعیت بهتر شود , اما هر چه
میگذشت تغییری در شرایط بوجود نیامد و در ان اثنا یكی از دستكش های معمولی من در لحظه
ایی كوتاه توسط باد از چنگم در امد و به داخل دره پرواز كرد كه در این لحظه تعادل فكری من
بهم خورد و با مرور افكار مختلف و نهیب زدن به خودم در وضعیت روحی بدی قرار گرفتم
چون همچنان ان مكان برای من نا اشنا و ترس از گم شدن و مرگ همچنان مرا اشفته كرده بود
, اما به یكباره به خودم امدم و گفتم باید تلاش كنم كه خودم را از این وضعیت خلاص كنم بنابراین
با وجود باد شدید و سهمگین تصمیم گرفتم هر كاری كه دیشب كرده ام و اشتباه بوده است را
اصلاح نمایم یعنی پایین امدنم از ان مسیر و به سمت چپ رفتنم غلط بوده است را اصلاح نمایم
بنابراین به سمت قله حركت كردم و هر 2 قدمی كه میگذاشتم بخاطر باد یك قدم به عقب بر
میگشتم ولی از تلاش غافل نشدم و انقدر به بالا رفتم كه یخچال مجاورم از نظر پهنا باریك تر
شد و بنابراین با احتیاط لازم و با كمك كلنگم و درست كردن جای پا عرض یخچال را طی كردم
و در یال كناری قرار گرفتم بنابراین خودم را به یكجای بلند رساندم و از انجا پایین را رصد كردم
كه به یكباره سقف پناهگاه را مشاهده كرده و پناهگاه در سمت راست من قرار داشت ، البته در
وضعیت عادی باید پناهگاه در سمت چپ قرار میگرفت و با این وضعیت مشخص شد كه بایستی
محیط دماوند در ان تراز را نزدیك به یك چهارم به سمت راست بروم بنابراین با خوشحالی
وصف ناپذیری و در كمال احتیاط به سمت راست از مسیر یخچالها و صخره ها عبور كردم و به
نقطه ایی رسیدم كه پناهگاه سمت چپ من قرار داشت و در این شرایط با دقت زیاد و از مسیر
یخچال به سمت پایین حركت كردم و زمانی كه به پناهگاه رسیدم هیچ كس در پناهگاه حضور
نداشت ، وسایلم را جمع كردم كه به پایین حركت كنم دراین هنگام یك كوهنورد لهستانی از پایین
به پناهگاه وارد شد و من تلاش كردم وضعیت شب گذشته خودم را برای او تشریح نمایم . زمان
را كه از او سوال كردم متوجه شدم ساعت 12 و 31 دقیقه بعدازظهر میباشد .ضمن خداحافظی
از ایشان به سمت گوسفندسرا براه افتادم. در راه مدام آنچه در شب گذشته برایم رخ داده بود
مرور میكردم. هنوز انگار گیج و مبهوت بودم .هیچ تجربه ای و هیچ مهارتی نمیتوانست مرا از
آن سقوط مرگبار به اینجا رسانده باشد جز قویترین نیروی عالم هستی، قدرتی لایزال كه همیشه
مرا و مارا احاطه كرده و من توفیق داشتم در این شب مرگبار از نزدیك لمسش كنم. تقریبا به انتهای مسیر نزدیك میشدم.با 2 كوهنورد كه البته نه چندان مجهز به ادوات صعود
بودند مواجه شدم .از دور ضمن سلام كردن درخواست موبایل كردم متاسفانه ابراز كردند كه
گوشی همراه ندارند ولی با نزدیك شدن انها در دست یكی از انها گوشی دیدم خیلی آزرده
شدم با دلخوری به او اعتراض كردم , یكی از انها گفت كه تو مجتبی هستی . پس او نام مرا جدای
از چهره ام میشناخت. گفتم : بله. یكباره با صدای بلندی گفت: كولیت را بگذار زمین و من انگار
چاره ای جز این كار ندیدم . كولیم را زمین گذاشتم, پس از این ان دو نفر اعلام كردند كه ما
برای نجات شما امده ایم و تازه من متوجه شدم كه در غیبت من محشری به پا شده است .
خانواده ،همكاران،نیروهای امدادی تهران و مازندران علاوه بر پیمایش زمینی در تدارك بالگرد
برای یافتن من بودند .بلافاصله با منزلم تماس گرفتم دخترم با حالتی اشك الود توام با ناباوری
پاسخم را میداد. متوجه شدم كه همسرم در ان لحظه به دادسرا برای اخذ مجوز قضایی برای
ردیابی موبایل من از روی آخرین تماسی كه غروب روز گذشته با آنها داشته ام رفته بود.
شاید تمام سختی و هول و هراس شب گذشته ی مرا در دماوند خانواده ی من به شكلی دیگر
با افكاری پریشان در منزل تجربه كرده بودند.
صعود انفرادی و در شرایط سخت زمستان البته بزرگترین و پرخطرترین آزموده ی من در این
تجربه كوهنوردی بود .


او قهرمان خودش است
اورا می شناسم که تنها خودش است.منحصربه فرد و بالنده ,ازکودکی,8ماهگی زبان باز کرد,با کلمه ی سیب ,یعنی زندگی .در یکسالگی زبان به قرائت سوره هایی از قرآن گشود.یکسال و هفت ماهگی تمام کتابهای داستانش رااز رو می خواند(تقریبا"50 کتاب). قبل از دبستان می توانست بخواند و بنویسد .تجوید قرآن را در همراهی من در کلاسهای قرآن به خوبی آموخته بود و در داوریها اشکال شرکت کنندگان را می گرفت (6سالگی ). نقاشی را در کمترین مدت ممکن
در حد اعلا در 8سالگی آموخت. شنارا در حد قهرمانی پیش رفت , وشطرنج را ,و ورزشهای رزمی ,
اسب سواری ,....وکامپیوتر را با خودآموزی در حد اعلا جلو رفت ,در14سالگی حافظ کل قرآن
شد (دریکسال ).ودر 16سالگی حافظ کل نهج البلاغه وبا 37ستاره حافظ نهج البلاغه در جهان
تشیع درخشید (8ماه).وهمچنین زبور آل محمد را به سینه سپرد(70 روز) تا مگر به حافظان
صحیفه ی سجادیه که کمتر از انگشتان دست در جهان تشیع هستند بپیوندد.او همچنین به
درس خواندن اهمیت می دهد ودر طول یکسال 3سال کاردانش در رشته کامپیوتر را خواند .
ودیپلم گرفت .وهمتی دیگر نمود و در 6ماه پیش دانشگاهی ریاضی را گذراند .همزمان نیز
دانشجوی جامعه الزهرا قم به صورت غیر حضوری بود .وکوچکترین مدر س حوزه ,وهمچنین
در 17 سالگی مدر س جامعه القرآن شد .دوره های مربیگری را در جامعه القرآن وسازمان
اوقاف گذرانده .او در بین زنان تشیع کوچکترین حافظ کل قران نهج البلاغه وصحیفه ی
سجادیه است .او همواره در مسابقات رتبه های استانی وکشوری را به خود اختصاص داده
رتبه 2کشوری نهج البلاغه ,رتبه 1 استانی حفظ قرآن,با نمره ی عالی در طرح ملی حفظ
قرآن آموزش وپرورش موفق به اخذ مدرک شد .رتبه های 1و2و3استانی در رشته شنارا
بدست آورده .اوبانوشتن مقاله ای به ترکیه رفت وبه زبان انگلیسی به ارائه مقاله پرداخت
(17سالگی ).او همچنان بالنده به پیش می رود ,عکاسی را در حد پیشرفته آموخته ودر
مسابقات عکسهایش اکسبت می شود . و18 سال از عمر گرانمایه اش را پشت سر گذارده
وبرای کنکور آماده می شود .او قهرمان خودش است وقهرمان من (مادرش)
قهرمان تنها کسی نیست که یک مشکلی داشته باشد با مشکلش کنار آمده باشد وبه
موفقیت برسد .قهرمان می تواند کسی باشد که از تمام دقایقش استفاده کند .حالا تمام
دقایق نه,بیشترین لحظات عمرش را به بادگیری ,یاددادن وفعالیت وارائه ایده های نو
بپردازد وبدینوسیله شاکر استعدادهایی که خداوند در وجودش قرارداده باشد
باتشکرازبرنامه خوبتان
شاگرد اول دانشگاه خدا
سلام قهرمان زندگی من کسیه که هرچی بگم از خود گذشتگی و رنجش کمه شاید روزها وقت بخواهد ولی من ذره ای از آنها را میگویم مادربزرگم در سنی کم ازدواج کرد در بعد از چند سال شوهرش به بیماری ریه مبتلا شد بعد از ده سال زندگی ایشون رفت و مادربزرگم را تنها گذاشت با ده تا بچه ی قد و نیم قد توی یک روستا اینها بماند که چقدر خون دل خورد و سختی کشید و با پول بخور و نمیر قالی بافی زندگیش را آبرومندانه گذراند و اینکه خانواده ی شوهرش دیگر حتی او را کسی حساب نمی کردند و آن زن با مادر پیر و ده بچه زندگی کرد و با نیش و کنایه های مردم سوخت و ساخت و بعد برای تحصیل بچه ها به شهر برد و اجاره خانه هم به خرج هایش اضافه شود و حالا این زن نمونه از صبر و بردباری که دارای شش فرزند دختر که همه را بدون کمک کسی شوهر داد و سیسمونی خرید بدون هیچ نقصی و چهار فرزند پسر که دوتا آخوند هستند است و بعد از ازدواج همه بچه هایش دردسرهای زیاد نوهایش و فرزندانش را دارد با عین حال خیلی دست و دل باز و هر روز بیشتر بچه ها مهمان او فقط مادربزرگ من نیست بلکه قهرمان من درد استان زندگیه من است.
داستان اشنا
داستان من داستانی که براهمه اشناست داستان یه دستای کلفت شدست یه دستای زحمت کش یه عشق یه کوه که فکر نمیکنی فروبریزه یه اسطوره تمام ایار یه فرشته که وقتی ببینیش میفهمی فرشته ها هم مرد میشن فهمیدی قصه ی اشنای براهمه...پدر همان کوه محکم همان تکیه گاه همان قهرمان تمام فرزندای دنیا همان خودکاری که فکر نمیکنی تمام بشه که یه دفعه میشکنه تمام میشه فرو میریزه دیگه مثل پدر پیدا نمیکنی دیگه بابا رفته ...قهرمان من پدرم دوست دارم بهترین بابای دنیا ....خداتمام پدرای گرفتارخاک بیامرزصلوات
زنده ماندن نوزاد سیصدگرمی
سلام دوستان ماه عسل
5 مردادماه 1365 جنین 6 ماهه دختری با وزن سیصد کرم در بیمارستان عسگریه استان اصفهان به دنیا آمد. همه پزشکان متفق القول از مرگ قریب الوقوع این نوزاد اطمینان داشتند. نوزاد را به دستگاه انکوباتور منتقل کردند و با ناامیدی تمام تزریق دارو و بقیه اقدامات پزشکی دیگر را انجام دادند. این روند تقریبا 3 ماه ادامه پیدا کرد و نوزاد به سن سه ماهگی رسیده بود و با وزن 600 گرم از بیمارستان مرخص گردید. این نوزاد به راحتی در جیب کت پدربزرک خانواده جای می گرفت. نوزاد را سمیرا نام گذاشتند خطرات متعددی او را تهدید میکرد و مادر به خاطر بیماری و ضعف جسمی قادر به تغذیه نوزاد با شیر خود نبود و این امر را خاله سمیرا که از قضا فرزندی شیرخواره داشت برعهده گرفت که البته با سرنگ این کار انجام می شد. مادر قادر به پوشاندن کودک خود با لباس نبود و بدن او با پنبه پوشیده شد. این روند تا 5 ماه ادامه داشت. دختری ششصد گرمی میان پنبه و در آکواریوم شیشه ای. حالا سمیرا کمی رشد کرده بود و می توانست لباس هایی که بی شباهت به لباس عروسک های کوچک نبود را استفاده کند. یکسال به سختی برای خانواده و سمیرا گذشت. اما واقعیت تلخ کم کم خود را نشان داد. پاهای سمیرا توانایی حرکت را نداشتند. هرچه میگذشت سمیرا زیباتر و بزرگ تر می شد.در 18 ماهگی سمیرا زیر تیغ اولین جراحی قرار گرفت و دو طرف لگن سمیرا جراجی شد. مدت سه ماه تا قفسه سینه سمیرا داخل گچ بود. بعد ازبازکردن گچ مراحل درمانی شامل فیزیوتراپی و ... اغاز شد. این جراحی کمک کرد تا سمیرا بتواند اندکی حرکت پاها را بیشتر کند و این بار به جای راه رفتن با پاهایش بتواند با زانوها و به صورت چهارست و پا حرکت کند. مدتی بعد پدر و مادر با مشورت یکدیگر تصمیم گرفتند راه دیگری در پیش بگیرند و همراه سمیرا به یکی از بیمارستان های تهران مراجعه کردند. در بیمارستان پزشک مربوطه تمام امید خانواده را ناامید کرد و اعلام کرد که سمیرا قادر به حرکت نخواهد بود و او تا 18 سالگی بیشتر زندگی نخواهد کرد. پدر و مادر با چشمانی اشکبار به شهر خود بازگشتند. اکنون سمیرا قادر به صحبت کردن حرکت کردن (غیراز حرکت چهاردست و پا) نبود مشکل دیگر تشنج ها و حمله های مغزی گاه وبیگاه بود که خانواده را نگران تر کرده بود. سایه ترس و نگرانی از وضعیت سمیرا زندگی را برای خانواده سخت کرده بود. از طرفی فشار اطرافیان و پیشنهادهای به ظاهر دلسوزانه اطرافیان مبنی بر سپردن سمیرا به مراکز توانبخشی و بهزیستی بود که اعضای خانواده بخصوص پدر و مادر را غمگین تر کرده بود. سمیرا به سن شش سالگی رسید. وابستگی خانواده به سمیرا روز بروز بیشتر شده بود . سمیرا حالا سعی میکرد باتکیه کردن به دیوار و صدای یاعلی که به صورت الکن و نامشخص به زبان می آورد راه برود. اما مگر چقدر این پاها توانایی داشت و یاریش می کرد. تقریبا هیچ. ... این بار سمیرا با ویلچر به آستان امام غریب برده شد. مادر هنگام دیدن گنبد طلای آقا از او شفای دخترش را خواست و با حالتی افسرده گفت آقا از امروز به سمیرا دارویی که مربوط به تشنج است را نمیدهم. خود دانی و خدا و دختر من. هنگام غروب شد و شب فرا رسید. همه مضطرب و نگران چشم به سمیرا و مادردوخته اند. مادر با سرسختی اجازه نمی دهد داروی تشنج به سمیرا داده شود و در کمال ناباوری سمیرا تشنج نمی کند. امام رضا دل سوخته مادر و دختر را نشکسته بود. سالها از این ماجرا گذشت سمیرا به سن بحرانی هجده سالگی رسید. همه خانواده با ترس و وحشت منتظر بودند. سمیرای 18 ساله حالا حاکم قلب و ذهن خانواده و پدر و مادر شده بود. دختری زیبا با قلبی مهربان دلی به بزرگی دریا و مهم تر از همه پر از امید. اعضای خانواده در تب و تاب بودند. مبادا هجده سالگی اوج شکفتگی یک دختر با مرگش همزمان شود. و دوباره لطف و معجزه پروردگار خود را نشان داد سمیراهجده سالگی را با سلامت پشت سرگذاشت. حالا او می توانست کم کم و به سختی راه برود. کارهای شخصی خود را انجام دهد و حتی به دیگران و خواهران خود در بزرگ کردن فرزندانشان کمک کند. او تمام این سالها به مراکز آموزشی رفته بود و توانسته بود گلدوزی و عروسک سازی یاد بگیرد و البته که توانایی یادگیری او شبیه بقیه نبود. توانسته بود حروف الفبا را بیاموزد ولی قادر به یاگیری کلمات زیادی نبود.
سمیرا خواهر قهرمان ما دختر قهرمان خانواده است. پر از امید و روحیه . سرشار از مهربانی . حالا پدر و مادر سمیراسالخورده شده اند و سمیرای مهربان میخواهد کمک های پدر و مادر را جبران کند. او در نظافت خانه حتی گاهی آشپزی و ... کمک بسیار مهمی است.
اخیرا با مراجعه به پزشک دیگری به خانواده پیشنهاد شد در پنج سال آینده شاید بتوان با تعویض لگن سمیرا به او برای راه رفتن بهتر کمک کرد .
زنده ماندن نوزادی با وزن سیصدگرم در صد و پنجاه سال اخیر بی سابقه بوده است.
قهرمان کوچک زندگی من ...
پسرک هفت سال بیشتر نداشت. وقتی فرم مدرسه را پوشید دل مادر از شادی ضعف کرد . از فشاری که دستهای کوچکش به دست مادر می آورد می توانستی میزان دلتنگی و وابستگی اش را حدس بزنی اما وقتی زنگ مدرسه به صدا درآمد، مرد کوچک خداحافظی کرد و به سمت همکلاسیهایش دوید .
"چرا مامانی؟ چرا نمیشه؟" این سوالی بود که آنروزها مرتب از مادر می پرسید و مادر نمی دانست چطور برای کودکی با این سن و سال توضیح دهد که اعتیاد چیست؟ طلاق یعنی چه؟ و یک زن از نظر روحی به کجا می رسد که بعد از هشت سال حاضر می شود همه ی زندگی اش را پشت سرش جا بگذارد و برود .
سالها از آن روزهای تلخ می گذرد و قهرمان زندگی من ، پسرک کوچکم ، مردی پانزده ساله شده.
شاید قهرمان در ذهن خیلی ها یعنی کسی که کاری مافوق بشری انجام می دهد ، قهرمان من هیچ کار غیرعادی انجام نداده! اما همگام با من در این سالها سختیها را پشت سر گذاشته.
پسرک من پدر دارد و ندارد !!! اما هیچ وقت به این نبودن ها اعتراض نکرد . هیچ وقت نپرسید چرا پدر دلش برایم تنگ نمی شود؟ چرا وقتی به دیدنش نمی روم نمی پرسد "چرا نمیایی"؟ چرا دلواپسم نمی شود؟! اصلا می داند کلاس چندم هستم؟ پسرکم از من نپرسید چرا جدا شدی؟ چرا بیشتر و بیشتر صبر نکردی؟
پسرکم نپرسید اما غم چشمانش ، رنجی که می کشید نشان می داد و قلبم را به درد می آورد .
قهرمان من با همه کوچکیَش ،صبور و مهربان است. قهرمان من مثل خیلی از همسن هایش در مدرسه شاگرد ممتازی ست، زیاد کتاب می خواند ، موسیقی کار می کند، از دیدن فیلم و کارتون لذت می برد ، استقلال فکری زیادی دارد و سرشار از احساسات است.
شاید در سرزمینم هزاران دخترک و پسرک صبور مثل مرد کوچک من وجود داشته باشد ، قهرمانان کوچکی که حتی با داشتن بهترین شرایط زندگی ، به خاطر جدایی والدین، از داشتن یک خانواده عادی شامل پدر و مادر در کنار هم محرومند.
آقای علیخانی، روزهای زیادی با خودم کلنجار رفتم تا این کلمات را در قاب دوربین به تصویر بکشم اما حداقل در این مورد ،کلمات گویاتر از تصویر است !
چطور می توانم این همه صبر و مهربانی و مسئولیت پذیری قهرمان کوچکم را در ده دقیقه فیلم خلاصه کنم؟!
از شما ممنونم که امکان ارسال متن را فراهم کردید.
از ته قلبم، مادرانه آرزو می کنم قهرمان کوچک من و همه این قهرمان های کوچک بتوانند بهترین و شادترین زندگی را برای خودشان بسازند.
آمین
جمعه یازده تیر هزار و سیصدونودوپنج شمسی
بانوی قهرمان
سلام به قول آقای علیخانی حتما حتما تا آخر خوانده شود. ♥
قهرمان زندگی من خواهرم هست که در خانواده ای با جمعیت بالایی به دنیا آمد پدرم فردی متعصب بود و بسیار مخالف ادامه تحصیل بود عقیده داشت فضای مسموم جامعه دخترش را به انحراف خواهد کشید ما او با ایستادگی مو با پا فشاری و کمک عمویش توانست پدر را متقاعد کند و وارد مقتع راهنمایی شود پس دیپلم وارد دانشگاه شد و در رشته زبان انگلیسی ادامه تحصیل داد پس از فارغ التحصیلی خبرنگار روزنامه شد و در سرویس اجتماعی به فعالیت پرداخت در همین زمان به انجام مصاحبه با چند جوان نمونه استان پرداخت که یکی از آنها نابینا بود بسیار تحت تاثیر روحیه قوی ایمان و پشت کار آن جوان قرار گرفت و وقتی پس از دو سه جلسه جوان نابینا از ایشان خواستگاری کرد به شرط پذیرش خانواده در خواست او را پذیرفت. اما خانواده اصلا موافق این وصلت نبودن اما پا فشاری هر دو جوان باعث شد بالاخره خانواده موافقت کنند اما از آنجا که قلبن راضی به این ازدواج نبودن از کوچک ترین کمک مساعدت به آنها در شروع زندگی مشترک دریق کردن. آنها با همیاری یک دیگر وسایل زندگی را تهیه کردن و بدون حتی ساده ترین مراسم زندگی مشترک خود را آغاز کردن. تا حدود دو آنها از خانواده ترد شده بودند که پدرم دچار سرطان شد از آنجا که وضعیت بیمه پدر پراکنده و در چند شهر مختلف بود دختر کمر همت بربست هر روز دختر خردسالش را نزد خانواده می گذاشت و با رفت و آمدهای فراوان طی شش ماه بیمه پدر را در یک شعبه جمع آوری کرد و پس از آن با تلاش فراوان موفق به گرفتن از کار افتادگی برای پدر شد. در سه ماه پس از آن پدر فوت شد و این مسئله تاثیر زیادی روی روحیه اش گذاشت هنوز دو سال از فوت پدر نگذشته بود که به ناگهان متوجه از کار افتادن کلیه های همسرش شد و فهمید که شوهرش نیاز به دیالیز و پیوند کلیه دارد. قهرمان قصه ما پس از شش ماه توانست شرایط پیوند کلیه را فراهم کند و همسرش تا دوماه در قرنطینه بود و پس از آن با احتیاط و محیا کردن تمام جوانع کم کم وارد زندگی عادی شد اما کلیه ی پیوندی سر نا سازگاری داشت بارها و بارها همسرش در بیمارستان بستری شد و هزینه های زیادی بابت درمان پرداخت. آنها که حتی یک حامی مالی نداشتن با قرض و دریافت وام های متعدد این هزینه ها را پرداخت می کردن آخرین بار پزشک معالج قطع امید کرد و گفت ادامه درمان میسر نیست و باید منتظر تقدیر خداوند باشند. در عالم خواب مورد شفاعت حضرت زهرا (س) قرار گرفت و به لطف خداوند کلیه پیوندی مورد پذیرش بدن قرار گرفت. بعد از مدتی خواهرم ناخواسته باردار شد و از آنجا که قبلا از پزشک همسرش شنیده بود که دارو های مورد استفاده باعث بروز مشکلات در جنین می شود موضوع را با پزشک معالجش در میان گذاشت. پزشک معالج تمام آزمایشات غربالگری ، سونوگرافی و آمنیو سنتز را بر روی جنین انجام داد و خوشبختانه تمام آنها کاملا سالم بود اما پس از به دنیا آمدن نوزاد متوجه شدن که مشکل ژنتیکی دارد و مبتلا به سندروم داون است. این مسئله موجب حیرت تمامی کادر درمان شده بود و همه متعجب بودند که چرا هیچ کدام از آزمایشات و نمونه گیری ها که در زمان های مختلف و آزمایشگاه های متفاوت انجام شده بود حتی مورد مشکوکی نشان نداد. پس از مدتی به فکر چاره افتاد و به دنبال کسب اطلاعات در زمینه سندرم داون رفت اما اطلاعات بسیار ناقص و پراکنده بود با این حال وی نا امید نشد و با تلاش و جستجوی فراوان اطلاعات خوبی در این زمینه پیدا کرد همان زمان به این می اندیشید که به هر طریق ممکن این اطلاعات را در اختیار سایر افرادی که کودکان با همین اختلال دارند قرار دهد. به همین خاطر تلاش کرد انجام همایت از کودکان سندروم داون را راه اندازی کند و در فضای مجازی هم وبلاگی با عنوان سندروم داون روایتی نو از معصومیت تاسیس کرد و به انتقال تجربیاتش از این طریق پرداخت پس از مدتی جستجو با بنیاد آسمان نیلی اصفهان که اولین انجمن خیریه اخصاصی سندروم داون بود آشنا شد و خیلی زود با آن موسسه به همکاری پرداخت و به عضویت هیئت مدیره آنجا در آمد در همین ایام متوجه شد که دخترش از لحاظ جسمی نیز مشکلاتی دارد و دوتا از مهم ترین مشکلاتی که نیاز به عمل جراحی داشت مربوط به قلب و جمجمه ی نوزاد می شد با توجه به سن پایین و وزن کم نوزاد هیچ کس زیر بار این عمل نمی رفت. پزشکان عقیده داشتن اگر عمل اول موفقیت آمیز باشد نوزاد نمی تواند از عمل دوم جان سالم به در ببرد و به همین علت مرتب این بیماره کوچک را به هم پاس میدادند. خواهرم با تلاش و پیگیری فراوان توانست یک کمسین پزشکی مشترک بگیرد و در نهایت قرار شد اول قلب مورد عمل قرار بگیرد پس از عمل قلب دو ماه بعد عمل جمجمه بر روی کودک انجام شد قلب او دارای دو حفره سمت راست بود و جمجمه اش زود جوش خورده بود و اگر عمل نمی شد دچار مشکلات حادتری می شد. به لطف خدا هر دو عمل موفقیت آمیز بود و در جایی دخترش خون ریزی داشت و هر چه خواهرم به پرستارها اعلام می کرد کسی جواب گو نبود که اگر مراقبت خواهرم نبود الان کودک در قید حیات نبود. دخترش خیلی زود سلامتی اش را به دست آورد پس از مدتی نوبت به کلاس های توانبخشی رسید و مادر که برای پیشرفت حداکثری دخترش تلاش می کرد با دقت در کارهای کار درمان و گفتار درمانگرها همان کارها را در خانه نیز انجام می داد تا سرعت رشد و پیشرفت دخترش بیشتر شود از آن طرف نیز از طرف انجمن خیریه فعالیت می کرد و هر کاری در توانش بود برای پیشرفت سایر کودکان سندروم داون انجام میداد و در حالت عامیانه نیز اگر کسی مشکلی داشته باشد در حدی که در توانش باشد در رفع مشکلات آنها یاری میدهد. یک سال است که مادرمان عمل مغز ناموفق انجام داد و در کما به سر می برد و در خانه نگه داری می شود و همه ی مسئولیت های مالی و تهیه ی لوازم درمانی او نیز بر عهده خواهرم می باشد او از این نظر قهرمان است که با تمامی مشکلات پیش رویش همچون یک بانوی قهرمان ایستادگی کرد و زندگی موفقی برای خود ساخت.

با تشکر از همه ی دستن در کارهای شبکه سه و مخصوصا برنامه ماه عسل سعادت خواه شما نجار
قهرمان زندگی من سارا بیاری مبتلا به ام اس دوست خوبم است
بسمی تعالی



با سلام و احترام

شخصی كه به عنوان قهرمان زندگی ام می خواهم معرفی كنم ، خانم سارا (مرضیه ) بیاری 32 ساله ، متولد شهرستان نیشابور، مجرد ، مبتلا به بیماری ام اس هست.
سارا فرزند اخر بود ، سه خواهر و دوبرادر دارد (براردها از همسر اول پدرش هستند ) سارا در 13 سالگی مبتلا به ام اس
می شود ، هزینه های درمان و دارو ها خیلی بالا بوده و پدرش امكان تهیه دارو ها را نداشت ، بردر بزرگ سارا مدتی این دارو
ها را تهیه می كند ولی بعد چند ماه ایشان هم این كمك ها را قطع می كند . پزشك معالج توصیه به ترك تحصیل می كند
یك سال هم سارا ترك تحصیل می كند اما بعد از یك سال با اصرار سارا و عزم و ارادش با وجود درد ها و مشكلات جسمی
اش به تحصیل ادامه می دهد ، سه سال بعد در 17 سالگی مادرش را از دست می دهد با توجه به ازدواج تمام خواهران و
برادران سارا خیلی تنها می شود . سارا سال بعد در كنكور دانشگاه مشهد قبول می شود ، زندگی مستقل سارا در مشهد با
دانشجویی شروع می شود بعد از چند ترم كه در رشته مترجمی زبان پیشرفت می كند به كار تدریس خصوصی ، تدریس در
آموزشگاه های ربان و ترجمه مشغول می شود و استقلال مالی هم در كنار استقلال اجتماعی و شخصیتی سارا شكل می گیرد
. بعد از پایان تحصیلات دوره لیسانس سارا به نیشابور برگشت كنار پدر ، مادر و خواهر ناتنی اش اما همچنان از نظر مالی
مستقل . سارا در كنكور ارشد قبول شد و در تهران مشغول به گذراندن دوره فوق لیسانس شد . در این سالها پدر را هم كه به
علت سكته مدتی بود بیمار بود از دست داد . به گفته خود سارا چون در زمانی مادرش و از دست داد كه نوجوان بود و هنوز
قدر و منزلت مادر و درك نكرده بود و جبران محبت های ایشان را بجا
نیاورده به كار پرستاری شبانه روزی از مادران مسن مشغول شد ، در كنار كار پرستاری به تجصیل و تدریس و ترجمه هم
مشغول شد . سارا بگونه ای از مادران پرستاری می كند كه حتی پزشك مادر به ایشان گفته بود كه معجزه كردی .. این قد
كه حال مادر خوب شده بود ، مادرها طوری به سارا انس می گیرند كه با مرخصی رفتن سارا بیقرار می شن. چیزی كه باعث
شد سارا را به عموان قهرمان زندگیم معرفی كنم اینه كه سارا با وجود محدودیت ها و دردها ی بیماری اش ، مشكلات
خانوادگی از دست دادن مادر و پدر ، عدم حمایت مالی ، اجتماعی خانواده نه تنها به خوبی زندگی كرد ، تحصیل كرد ، بدون
مصرف دارو و تنها با حفظ روحیه و قوای اراده به بیماری اش غلبه كرد ، بیماری را تحت تسلط كنترل در آورد بطوری كه در
یكی از اسكن ها مغزی كه انجام داده بود مشخص شد نقاط بیماری در مغزش غیر فعال شده ، هر جایی كه سارا وارد می شه
موجی از انرزی حیات و امید به زندگی موج می زنه ، حتی باعث امیدو روحیه در خواهران بزركترش می شود ، سارا حداقل
10 سال جوان تر نشون می ده و آینده ای پر از امید و موفقیت برای خودش در نظر داره ، سارا از مهر امسال در دانشگاه
تدریس می كند و درحال امادگی برای شركت در ازمون دكتری می باشد .
مرضیه (سارا) بیاری
32 ساله
فاطمه سالاری سعداباد – مددکار اجتماعی