تبلیغات
مسابقه بزرگ ماه عسل- قهرمان من

قهرمان واقعی زندگی شما چه کسی است؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

قهرمان بزرگ زندگی من٬ پدربزرگم...
به نام او...
قهرمان زندگی من که واقعا یک قهرمان خاموش است رحمت و برکت زندگی من است.به چهره ی نورانی اش که خیره میشوم تمام مشکلاتم فراموشم می شوند.سبک زندگی ایشان در جهت الهی بوده و هر بعد از زندگیشان کاملا رنگ و بوی خدایی گرفته است.قـهرمان زندگی من پدربزرگ عزیزم هستند:"سید علی نقی روانبخش"... یک پدربزرگ فوق العاده خوب ٬خیر و دارای روحیه ی احسان و بخشش بسیار حتی تا سن 93سالگی اش...صدایش میکنم: "حاجی بابا"
از زمانی که به اطرافم دقت کردم ایشان با بقیه برای من تفاوت داشتند.سوال های زیادی از ایشان پرسیده و یادگرفته ام .چیزی که ایشان را برای من متفاوت و برجسته میکند خصایل نیک ایشان و تصمیمات درستی است که در بزنگاه های زندگی گرفته و عمل کرده اند که رویه ی زندگی اش را بهتر و بهتر کرده است.صفای وجود و آرامش عمیق ایشان به هر همنشینی منتقل میشود و باعث حس خوب و سرزندگی٬خصوصا در من میشود.
ایشان دریک خانواده ی مذهبی٬فرهنگی و بسیار متدین در سال 1302 در شهر گوگان به دنیا آمدند.پدر ایشان فرزندانش را با فرمایشات ائمه تربیت نموده اند.پدر حاجی بابام معروف به "آقا مدیر" علی رغم دشمنی و مخالفت های زیاد مردم آن زمان٬توانستند اولین بار مدرسه ای به سبک جدید در شهرگوگان -بین تبریز و مراغه-درسال های 1286 تاسیس کنند دختر آقامدیر هم برای ترویج علم آموزی میان دختران٬اولین محصل دختر شهر بودند.روحیه ی علم دوستی و کمال طلبی و ادب در فرزندان این خانواده باعث شد که فرزند ارشد این خانواده به دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران در اولین سالهای تاسیس دانشگاه٬راه بیابد و بعدا اولین قاضی شهرگوگان شدند.پدربزرگ من هم که از دوران کودکی علاقه ی وافر قلبی به علوم معارف اسلامی داشت راهی مدرسه ی علوم دینی تبریز شد که با وفات پدرش مجبور به بازگشت به وطن و مسئول رسیدگی به امور باغداری و خانه و خانواده گردید که آن زمان 20سال بیشتر نداشت.علی رغم کارهای سنگین کشاورزی٬هدفی را که درقلب خود داشت رها نکرد و با جدیت تمام از هرفرصتی برای علم آموزی بهره می گرفت و با اندک درآمد٬شروع به جمع آوری سری کتب ارزشمندی مثل بحارالانوار٬منهج الصادقین٬تفاسیرنمونه و دیگر کتب مذهبی و... نمود و برای تهیه ی این کتابها درآن زمان(هفتادسال پیش) به تهران و قم سفر می نمود و هربار پس از تهیه ی کتاب های موردنظر و مطالعه ی آن ها عطش روحی اش نسبت به یادگیری بیشتر می گشت و مطالب ناب را برای خودش گلچین می کرد.درنهایت کتابخانه ای ارزشمند با صدها جلد از کتب نفیس در منزل٬شکل داد که بعدها بنا به اظهار خودشان برای اینکه جوانان به این کتب دسترسی داشته باشند آن کتابها را که به سختی تهیه کرده بودند به کتابخانه ی ملی تبریز و قم اهدا نمودند.
چندین ساعت مطالعه ی مکرر روزانه و خواندن و تحقیق کتاب های زیاد بخصوص کتب مهم عربی و تفاسیرقرآن و احادیث٬موجب تـسلط فوق العاده ی ایشان به روایات ائمه و زبان عربی گردید.... به جهت علاقه٬ به یادگیری زبان های خارجی از جمله انگلیسی و فرانسه نیز پرداختند که مشکلات رسیدگی به امور باغداری٬نبود امکانات رفت و آمد در آن روزگار٬مجال تکمیل آموزش را ندادند.
حاجی بابا اشعارناب عربی و احادیث مهم را به همراه نکات جالب مرتبط در چندین جلد به نامهای " جلیس الاخیار و انیس الابرار1 و 2 " و نیز کتاب دیگری که شامل مطالب مهم و مفیدی است –برای این دست نوشته٬نامی انتخاب نکرده اند-گردآوری نموده اما این کتاب ها را به چاپ نرسانده اند.
از ایشان خواستم از کارهای بزرگی که در زندگی اش انجام داده بگویند ولی به همین جمله بسنده کرد که :"از الطاف خداوند همین برایم کافیست که اینجانب از ایام کودکی مشغول فرمایشات ائمه بوده و به مواعظ ایشان در مجالس و مساجد مشغول بوده ام و تا اندازه ای که از دستم برمی آید به تبلیغ این بزرگواران پرداخته ام و عمر خود را بااین افتخار به انجام رسانیده ام."
مطالعه ی از روی عشق و علاقه٬آثارش را در اعمال و رفتار ایشان متبلور نموده و جهت داده است.تواضع و ملایمت٬خوشرویی و تحمل مشکلات بدون شکایتی یا حتی توقعی از دیگران٬عدم وابستگی به تجملات دنیوی و احسان و نیکی به هر طریق به همنوعان در هر فرصت ممکن و مراعات حال دیگران و یا کسانی که ایشان با آنها حساب یا داد و ستدی دارد٬ رعایت دقیق حلال و حرام ٬اقامه ی نمازها با نوافل در اول وقت و توجه زیاد به دعا بعد ازنماز و تضرع و زاری به درگاه احدیت درحال سجده و مـهم تر اینکه راضی بودن از مدت و شیوه ی عمری که سپری کرده ٬رسیدگی به امور باغ و فعالیت و نظم دقیق حتی در این سن ٬ صبح خیزی و جدیت در کارها و توجه به بعدهای دیگر مثل خوشنویسی و هزاران خصلت نیک دیگر که در این اندک٬مجال بیان نیست؛ مجموعه ای از این رفتارها موجب شده ایشان را به عنوان الگو انتخاب نمایم.از ادب ایـشان همین بس که حتی در حضور کودکی هم ٬پایش را دراز نمی کند.
درکنار سفره ای نمی نشیند مگر اینکه با حدیثی از ائمه و ذکر فضایل ایشان٬آن سفره را متبرک و مزین نماید...با کسی همراه و همسفر نمیشود مگر اینکه اسباب رضایت ٬شادی و آسایش وی را فراهم کند...سخنی نمی گوید مگراینکه راستی و درستی و مفید بودن آن مسلم باشد...در برابر احسان بسیار و نیکی ها و هدیه٬دعای خیر طلب میکند و خودش نیز در مقابل نیکیها و محبت دیگران برایشان طلب خیر میکند...نماز واجب و شبی نمی خواند مگر با شوق تمام و بدون ذره ای کسالت... و گریزان از ریا و خودنمایی...خوش حق حساب بودن ایشان نزد کسبه زبانزد است...کاری را آغاز نمیکند مگر در چارچوب عدالت و رعایت حق الناس...
در تمام این سالها٬جای ابراز برای حرص و طمع در وجود مهربانش نگذاشته است تقسیم ارث میان فرزندانشان و احسان٬هرموقع مبلغی به دستش می رسد گواه این موضوع است...
در درونش طوفانی است از عـشق به ائمه بطوریکه چندباری به لطف خدا زیارت امامانی از جمله امام رضا(ع)٬امیرالمومنین(ع) و امام حسین(ع) نصیبشان شد سر از پا نمی شناخت و به گفته ی خودشان٬خوشترین ایامی بود که با معشوق سپری کرد و.....
لذت مصاحبت با ایشان برای من شیرین تر از هرچیزی است...
هروقت از حاجی بابام میخواهم که نصیحتم کنند مستقیما چیزی به من نمیگویند همیشه نصایحش را با توصیه های زیبای پیامبر(ص) یا امامان(ع) به اصحابشان می آراید تا ماندگاری اش در ذهن بیشترشود یک موردش را بعنوان تبرک٬ که به گفته ی ایشان سعادت دنیا و آخرت درآن است٬ ذکرمیکنم:
پیامبراکرم(ص) فرمودند:مومن به چهارچیز نیاز دارد مرکبی نیرومند٬خانه ی وسیع٬لباس زیبا و چراغ روشنی بخش ...مسلمانان حاضرگفتند:چگونه؟...نبی خدا فرمودند:مرکب نیرومند و هوشیار٬عقل مومن است...خانه ی وسیع ٬صبر اوست...لباس زیبا٬شرم و حیا ی اوست و منظور از چراغ روشنی بخش٬علم و دانش مومن است.
فایل های ویدیو و عکس و فیلم های مجالس وعظ و فعالیت ایشان در باغ و...موجود است که من نیز با داشتن دوربین حرفه ای و مکانهای بسیارزیبا و کلی ایده ی خلاقانه که به ذهنم می رسید متاسفانه مجال گردآوری پیدانکردم که انشاا... در فرصت های بعدی٬آماده و ارسال خواهم کرد.
خداقوت و سپاس از برنامه ی خوب و موثرتان ٬ علی یارتان
یک دفترچه پر از حرف
هرکسی بو وعطری دارد ولی عطر بعضی ها خیلی نزدیک به خداست مثل مادر. چند روز پیش با مامانم سر مسایل کوچکی مشاجره ی سنگینی داشتم به طوری که لباس پوشیدم و کوله هم را برداشتم واز خونه زدم بیرون نزدیکای ساعت ده صبح بود.رفتم خونه دوستم وتا ساعت 5 بعد از ظهر انجا بودم وقتی برگشتم مامانم اینقدر نگرانم بود که صورتش مثل کچ سفید شده بود تلفن تو دست راستش و دفترچه تلفن من هم تو دست چپش بود گویا به همه ی دوستانم زنگ زده بود وقتی من را دید داد بلندی سرم کشید و گفت کجا بودی منم بدون اینکه چیزی بگم رفتم تو اتاق و در را بستم حدود ده دقیقه بعد مامانم با چند تا کاغذ امد تو اتاقم انهارا بهم داد و بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد . وقتی کاغذ هارو دیدم متوجه شدم از دفتر خاطراتش چیده اخه او عادت داره فقط اتفاقات خوب را تو دفترچه اش مینویسد تو برگه ی اول یک نقاشی قلب کشیده بود و زیرش نوشته بود
امروز بالاخره توانستم صدای قلب بچه ام را بشنوم!برگه دوم نقاشی بیمارستان بود اول تعجب کردم چون مامانم همیشه خاطرات خوب را ثبت میکرد ولی وقتی زیرش را خوندم دیدم نوشته امروز دختر کوچولوی خشگلم به دنیا امد همین طور داشتم میدیدم رسیدم به یک کاغذ که تو نقاشی اش من بودم و زیرش نوشته بود دخترم برای اولین بار مامان صدام زد. نگاه میکردم به یک عکس از خودم رسیدم که مربوط به کلاس اول بود و زیرش نوشته بود امروز روز اول مدرسه دخترم بود یادم امد اون روز من خیلی اشک میریختم و مامانم برای اینکه اروم بشوم از صبح تا ظهر روبه روی پنجره کلاس نشسته بود ومن دیگر گریه نمیکردم.به صفحه اخر رسیدم روش نوشته بود امروز دخترم از خانه رفت بیرون ولی خدا را شکر سالم به خانه برگشت.بدون اراده از جایم بلند شدم رفتم داخل اتاق پذیرایی مامانم داشت قران میخواند اروم کنارش نشستم دستش رو گرفتم و بوسیدم..................................
مادری که با وجود همسر،فرزند و حتی نوه معلول زندگی را یک تنه می چرخاند
با سلام و احترام:
قهرمان زندگی من ، زنی مهربان است که این سال ها که ما زندگی می کنیم در پایین دست ها در حال زندگی کردن است.
این شیر زن روستایی با اینکه شاید خیلی قوت بدنی خاصی نداشته باشد ولی با مشکلاتی همچون معلولیت همسر این زن مواجه است این شیر زن خودش به تنهایی خانواده را می چرخاند جالب اینجاست که میدانسته موقع ازدواج که شوهرش معلول است ولی عشق خالصانه و پاک این چیز ها را نمی شناسد پسر این زن با معلولیت و کمبود هایی که دارد ولی با تربیت خوب مادرش هر روز در صف نماز جماعت مسجد شرکت می کند این فرزندان هم با معلولیت جسمی که دارند ولی به هر حال در کار کشاورزی کمک یار پدرشان هستند.
نکته حایز اهمیت این است که وقتی از این شیر زن روستایی می پرسی اوضاع زندگی چه طور است؟به طور خالصانه با این که درد ها و رنج های بسیاری متحمل شده می گوید : شکر خدا خوب است
كودكی كه انسانیت را به من گوشزد كرد
چند هفته پیش وقتی كه از گلفروش سر چهارراه شاخه گلی خریدم درحال چك كردن ١٠ گردش حسابی بودم كه ٥ دقیقه پیش از دستگاه خودپرداز دریافت كرده بودم پس از بررسی ، آن را مچاله كردم و چند قدم آنطرف تر ناخواسته روبروی آن كاغذ مچاله شده را به زمین انداختم و آن شاخه گلی كه خریده بودم را با تمام عشق و غرور به رفتگر از ته قلبم تقدیم كردم در همان لحظه آنسوتر از نگاهم ، پسر بچه ی كوچكی اتفاقی كه افتاد را نظاره گر بود و دوست داشت گلی تقدیم به این رفتگر كند نگاهی عاجزانه و انسانی و سراسیمه به جیب های پاره خود كرد و آنگاه كه پولی برای خرید شاخه گلی نیافت با تمام غرور و ابهت و مردانگی به سوی كاغذ مچاله ای كه من چند لحظه پیش ناخواسته انداخته بودم دوید و با نگاهی سرشار از تلألؤ انسانیت آن را در سطل زباله ای كه رفتگر داشت انداخت
این كودك با اینكار به من و مردمی كه نظاره گر بودند و عزیزانی كه این متن را میخوانند آموخت و می آموزد و گوشزد می كند كه برای ابراز محبت و عشق و انسان بودن نیازی به داشتن سرمایه مادی نیست سرمایه انسانی كه در بدو تولد همراه ما بوده است كافیست و با رشد و نمو مادی انسانیت خود را از دست ندهیم و كماكان درخشش روح انسانی در ما آدم ها فروغی نداشته باشد.
آری بزرگترین سرمایه وجودی هر آدم ، انسانیت اوست.
مردی ناشناس که مرا از مرگ نجات داد
سلام
من وقتی به قهرمان زندگیم فکر کردم افراد زیادی به ذهنم اومدن ولی وقتی خوب فکر کردم دیدم قهرمان اصلی وابتدایی زندگی ام کسی بود که مرا در کودکی از مرگ حتمی نجات داد چیزی حدود 17 یا 18 سال پیش وقتی من 4 یا 5 ساله بودم در یکی از روزهای تابستان به اتفاق خانواده به خانه مادربزرگم رفتیم طبقه بالای خانه آنها دایی ام زندگی میکردند دایی من دو پسر داشتند به نامهای عماد و عرفان که عماد 1 سال از من کوچکتر بود. ما خانه مادربزرگم گرم صحبت بودیم که دایی من آمدن و به مادرم گفتند ما داریم میریم پارک و خواستند که من هم با آنها بروم من که خیلی وقت بود پارک نرفته بودم از مادرم خواهش کردم اجازه بدهند مادرم قبول کردند و با دایی و زندایی و پسرهای دایی با موتور به پارک ،پارک که نه میدانی در شهرمون که در حال حاضر میدان آب نما نام دارد رفتیم. در این میدان یک حوض بزرگ که بالای آن دو کوزه قرار دارد و از آن دو کوزه آب درون حوض بزرگ میریزد و دو عدد حوض کوچک هم دو طرف آن حوض بزرگ هست. دایی و زندایی دورتر از این حوض روی سبزه ها فرشی پهن کردند و با پسر دایی کوچکم عرفان نشستند من و عماد هم با هم مشغول بازی شدیم در حین بازی عماد گفت بیا بریم پیش حوض آب و آنجا بازی کنیم من هم قبول کردم وقتی رفتیم آنجا او گفت بیا لبه حوض بزرگ راه برویم من گفتم میترسم شاید بیفتیم ولی او اصرار کرد و گفت اگه نیای ترسو هستی منم برای اینکه ثابت کنم ترسو نیستم رفتم داشتیم لبه حوض راه میرفتم که یکدفعه من چیزی نفهمیدم و وقتی فهمیدم که درون حوض کوچک داشتم خفه میشدم خیلی دست و پا زدم که خودم رو نجات بدم ولی نمیتونستم خیلی ترسیده بود کم کم داشتم نا امید میشدم و نفسم تموم میشد از آن طرف هم عماد که جلوتر از من راه میرفت و نفهمیده بود که من در حوض افتاده ام وقتی دیده بود من نیستم فکر کرده بود ترسیدم و پیش مادرش رفته ام و به دنبال من پیش آنها رفت که یکدفعه مردی با دست پشت لباسم را گرفت و مرا از آب بیرون کشید خیلی آب خورده بودم تمام لباسهایم خیس بود و از ترس فقط گریه میکردم همه مردمی که دور حوض نشسته بودند مرا نگاه میکرد ند تا اینکه آن مرد صدا زد پدر مادر این بچه کیه؟ دایی و زندایی که دیده بودند من با عماد نیستم داشتن دنبالم میگشتند که یکدفعه دیدند نزدیک حوض تجمع شده اومدن زنداییم منو بغل کرد و من فقط گریه میکردم و میلرزیدم او چادرش را دور من گرفت و سریع به خانه برگشتیم .
من آن مرد را نمیشناسم و حتی چهره او هم در ذهنم نمانده ولی برایم قهرمان است چون در کنار حوض افراد زیادی نشسته بودند و فقط او بود که مرا از مرگ حتمی نجات داد. امیدوارم هر کجا که هست سالم و موفق باشد.
ما
حقیقتش من داستان زندگی این قهرمان رو از طریق یکی از اقواممون شنیدم، یک بار هم ایشون رو از نزدیک دیدم. داستان در مورد یه خانم مسنه که همسرشون دقیقا نمیدونم به چه دلیل و کی اما بعد ازازدواج با ایشون با یه خانم دیگه ازدواج میکنه و از اون خانم بچه دار میشه، بچه ای که دچار معلولیت هستش، بعد از فوت شوهر این خانم و همسرشوهرش (درواقع هووش)، این خانم سرپرستی اون دختر معلول رو به عهده میگیره و تا الان که اون دختر معلول به سن 25 سالگی رسیده با ایشون زندگی میکنه، دوست داشتم ویدئوی ایشونو تهیه کنم اما چون تو یه روستای کوچیک زندگی میکنن و فک نمیکنم با برنامه شما آشنایی داشته باشن و از طرفی هم میترسیدم ویدئو رو بفرستم و انتخاب نشه و این وسط جواب دقیقی نداشته باشم بهشون بدم که چرا از قصه زندگیشون فیلم تهیه کردم و شاید ناراحت بشن یا فک کنن سرکارشون گذاشتم ترجیح دادم قصشونو بفرستم تا همه با زندگی این قهرمان خاموش آشنا بشن، واقعا کمتر خانمی پیدا میشه با وجود اینکه خودش وضعیت مالی خوبی نداره از بچه هووش که معلول هم هست به این خوبی نگهداری کنه. امیدوارم نحوه ی بیانم با اینکه میدونم زیاد خوب نیست به اندازه دیدن ویدئوی زندگی این مادر عزیز،حق مطلب عظمت زندگی این قهرمانو ادا کرده باشه.متشکرم.
قهرمان من پدرم وخودم
سلام آقای علیخانی عزیز با برنامه خوبتان که باعث شدید مردم بفهمند آدمهایی هستند که مشکل دارن ونیاز به حمایت وهمراهی اطرافیان حتی جامعه رادارند من نتونستم فیلم بگیرم چون پدر درقید حیات نیستند برنامه شما امثال مثل من رو هم داشته خیلی خوشحالم که حرف دلم رومیتونم بنویسم همیشه دوست داشتم سرگذشتم داستان یا فیلم بشه من بیست وهفت سال از خدا سن گرفتم باخودم میگم کاش ان زمان این برنامه زودتر پخش میشد که آدمها میفهمیدن که وقتی یه دختر پدرومادرش از هم جدا میشن نیاز به محبت وهمراهی داره درک کنن باز خداروشکر که این برنامه وگذر زمان باعث شد مردم درک وفرهنگ شون بالا بره من یه خواهر وبرادر دارم که برادرم و خواهرم درحال حاضر در مراکز توانبخشی زندگی میکنن پدر ومادرم سال ۷۴طلاق گرفتن وما مهر بچه طلاق به پیشونیمون خورد دختری که کلاس اول دوست داره مادرش کنارش باشه تو جشن تکلیفش کنارش باشه ولی افسوس نشد ومن وخواهرم حسرت خیلی چیزا بدلمون موند ولی صبوری کردیم وبا این مشکل کنار اومدیم ما پیش مادربزرگم بودیم او مارو بزرگ کرد حتی بهتر از مادر مدیونشیم وخیلی دوسش داریم پدرم قهرمان زندگی من بود اصلا ازدواج نکرد چون دوست نداشت بچه هاش زیر دست زن بابا بزرگ بشن باشرایط سخت اقتصادی وفقر هر کاری بود میکرد بنایی کارگری تا ما راحت باشیم خیلی زحمت وسختی کشید تامارو بزرگ کرد از بس غصه خورد حالش خیلی بد میشد که بردیمش دکنر وفهمیدیم دیابت دارن تا چند سالی بااین بیماری دست وپنجه نرم کرد مادرم هم که اصلا عاطفه نداشت حنی یکبارهم به ماسر نزد هیچی برای ما نگزاشت خونه خودمون روفروخنیم تا مهریه داد پدرم وبعدشم از خونه پدربزرگم سهم داشت اونم گرفت به بچه هاش حتی یک دانگ خونه رونبخشید که بچه هاش آواره نشن زندگی سختی داشتیم برادر بیچارم هم از سیزده سالگی به خاطر شیطنتاش واذیت کردناش استثنایی بود وآن رودرمرکز نوانبخشی بستری کردن اگر مادربودشاید اگر بود این اتفاقات برای ما نمی افتاد مثل بقیه خانواده ها کنار هم خوش بودیم من هم مدرسه میرفتم وبعد که پدر فوت کردو شرایط بدتر شد به مرکز امام علی بچه های بی سرپرست وبد سرپرست رفتم خیلی سخت بود برام که از خواهرم جدابشم ولی مجبور بودم بعداز من خواهرم روهم به مرکز توانبخشی بردن چون مادربزرگم پیر شد ه بود وتوانایی نگهداری خواهرم رو نداشت خیلی تلاش کردم که بیارمش پیش خودم ولی مسؤلین قبول نکردن چون خواهرم از لحاظ ذهنی بهره هوشی پایین بود وآموزش پذیر بود متاسفانه هرکدام از جایی سر در آوردیم ومن درسم را ادامه دادم وناامید نشدم هرچی سخنی بود روتحمل کردم مرکز که بودم کسی سراغی از من نمیگرفت حتی زنگ هم نمیزدن فقط با خواهرم وگاهی بابرادرم زنگ میزدم وسراغ هم رومیگرفتیم نه عمه نه خاله ونه دایی هیچکس تحمل کردیم .داخل مرکز خوب بود بابچه هایی که مثل خودم بودن باهم همدرد بودیم درددل میکردیم باهم یک هدف داشتیم که برای بچه های خودمون کم نزاریم ویک مادر خوبی باشیم حتی زندگی خیلی سختی داشتیم تحمل کنیم وبمونیم زندگی کنیم به خاطر بچه هامون کاری که مادرم نکرد ودرسم روخوندم باکمک مربیان عزیزم ومددکار فوق العاده مهربان خودم به دانشگاه راه یافتم ومدرک کارشناسی مشاوره وراهنمایی گرفتم والان به لطف خدا بزرگ درسم تمام شده ودر صددم ادامه بدم وارشدم را بگیرم ولی متاسفانه هنوز موفق نشدم سر کار بروم بهزیستی قانون گذاشت که باید از مرکز برین یا ازدواج کنین من کسی رونداشتم من وبچه های مرکز اصلا فکر ازدواج نداشتیم چون میدونستیم کسی با ما ازدواج نمیکنه چون بچه بهزیستی بودیم ولی از جایی که خدا بخواهد یه خانم مومن وخیر که کارش وصل و ازدواج جوونا بود تمام بچه های مرکز مارو شوهر داد همه خانواده تشکیل دادن ودر زندگی موفق شدن من هم ازدواج کردم خوزستان واز خواهرو برادرم دور شدم برای خواهرم حکم پدرو مادرروداشتم هرهفته میرفتم ملاقاتش وهرچیزی که نیاز داشت براش میبردم اما خیلی سخته برام دوست داشتم خواهروبرادرمم خانواده تشکیل میدادن با هم رفت وآمد داشتیم اما نشد بازهم خداروشکر خیلی چیزای دیگه ای هست که نمیشه متن طولانی میشه قهرمان زندگی من پدرم بود که تمام مشکلات وسختیاروبه خاطر ما تحمل کرد وازدواج نکرد در صورتی که میتونست وماروبا جون ودلش بزرگ کرد با دستای پینه بستش قربونش برم کاش بود دورش میگشتم اگه اون بود وضع ما این نبود وقهرمان زندگی خودم خودم هست بر خلاف تمام هم سنای خودم جوونی نکردم وتمام سخنی هارو تحمل کردم وامیدم روازدست ندادم درسم روخوندم وترک نحصیل نکردم حداقل یه آدم بیسواد نیستم ومیتونم برای دخترم مادر خوبی باشم وهیچوقت تنهاش نزارم از خدا میخام آنقدر بهم ببخشه که بتونم دست بچه هایی مثل خودم رو بگیرم بتوانم درآینده نچندان دور یه مرکزی برای بچه های بی سرپرست ویتیم مثل خودم بزنم در این شهری که هستم ,سپاسگذارم از شما وزحمات بی دریغتان
قهرمان یک عشق
باعرض سلام و عرض احترام اینجانب ناهیدجعفری هستم که مفتخرم با یکی از قهرمانان زندگی ام گفتگویی داشته باشم.
آری...قهرمان زندگی من کسی است که از یک قصه ناخوشایند جان سالم به در برده است. قصه ای که شاید خیلی ها به این درد گرفتار شده باشند این درد مرگ تدریجی است.
قصه به این صورت است که دختری به نام شهلا در دانشگاه با پسر ثروتمندی روبرو میشود که ایشان بعد از اینکه متوجه میشود به شهلا علاقمند شده درخواست ازدواج میدهند اما بدلیل تجربه تلخی که از خواستگاری دختری که سالها پیش باعث خفت و خواری خانواده اش شده بود متاسفانه حق انتخاب برای ازدواج از او سلب شده بود اما با تلاشهای فراوانی که انجام داده بود برای بدست آوردن عشقش سرانجام خانواده اش را بعد ازدو سال سختی های
فراوان راضی به برپایی مراسم نامزدی شان میکند .
شهلا و امیر یک سال نامزد بودند اما یکسال به اندازه یک عمر زجر کشیدند همانند عقاب هایی که در آسمان پرواز میکنند اما هر لحظه خطر شکارچیان آنها را آسوده خاطر نمیگذاشت.....هر لحظه اتفاقاتو حوادث مختلفی سر راهشان قرار میگرفت از جانب خانواده ها برای از بین بردن این عشق.....
محروم شدن امیر از ارث و حق زندگی عادی ,طرد شدن او از خانواده روی آوردن او به مشاغل سخت تنها جزیی از مشقت های آنها فقط به جرم عشق بی حد و اندازه بود
تا اینکه آنها تصمیم میگیرند که مراسم عقدشان را برای رهایی از اینهمه ترس ها و دلواپسی ها انجام دهند...
به سرعت تمامی مقدمات ازدواجشان را با هزاران وام و قرض فراهم میکنند ...اما ایکاش قصه به همینجا ختم میشد....
سه شب قبل از مراسم عقد در حالیکه شهلا و امیر در پوست خود نمیگنجیدند...در حالیکه با شور و اشتیاق خودشان را قهرمان این عشق میدانستند و لحظه شماری میکردند....اما انگار این خوشحالی امیر و این مهربانی و اشک های خفته او حرفی ناگفته در پی داشت....رفتارش شبیه کسی بود که میدانست روزهای مرگش نزدیک است....
یک روز قبل از مراسم در حالیکه شب قبل به خوبی و خوشحالی با هم صحبت کردند ناگهان فردای آن روز ورق زندگی برگشت....
امیری دیگر نبود ....شهلا تازه متوجه آنهمه رفتار عجیب شده بود نمیدانست چه اتفاقی افتاده گیج شده بود.....مثل دیوانه ها به خود میپیچید..... به هر کجا سر زد اما نشانی از او نبود که نبود....
تصمیم به خودکشی گرفت چون فهمید که زندگی برایش پوچ شده...دیگر هیچ دارویی برایش موثر نبود.....شهلا جسمی زنده در قالب روحی مرده بود.....روزهای سختی بود که متوجه شد دچار بیماری روحی روانی شده دچار افسردگی شدید....
ماهها گذشت اما خبری از امیر نبود....هیچکس از او خبری نداشت....بارها پدرش مورد بازخواست قرار گرفت....اما گویا او هم مانند شهلا از درد تنها پسر خاندانش...تنها پسری که در ان طایفه وجودداشت و همه اهل فامیل او را مانند دری گرانبها میخواستند به خود میپیچید.....
سه ماه گذشت تا اینکه زهرا خواهر شهلا مژده میدهد که امیر تماس برقرار کرده نمیدانید آن لحظه شهلا چه دگرگونی در تمام عضلات بدنش احساس کرد...بعد از اینکه پاسخ داد....متوجه شد که امیر پناهنده سیاسی شده در آلمان......
شاید طی نقشه های از قبل طراحی شده مادرش و پیشنهادها و یا شاید تهدیدها یا حمایت های شگفت آورمالی از جانب مادرش سرانجام او مجبور شد که به ان عشق خیانت کند.... امیر هبچوقت حاضر نشد توضیح دهد بطور دقیق
امیر برای همیشه رفت.....و شهلا ماند و یک دنیا خاطره های دست نیافتنی...یک دنیا حسرت
و یک عمر تاثیرات بدی که آینده اش را هر لحظه به خطر می انداخت....
الان بعد از سه سالی که از این ماجرا گذشته من تونستم درمان بشم اما زخم هایم باقیست و تاثیرات بدی که برجای داررد.....دختری که از بشریت یک هیولا میسازد.....
پدر امیر هم مثل شهلا امیر را از دست داد......امیر بخاطر ظلمی که در حقش شده بود حق دیدنش را از پدرش سلب کرده بود والان به دنبال حلالیت از شهلاست بخاطر تمام بدی هایی که کرده بود امروز پشیمان است وبخاطر دیدار دوباره فرزندش نذر کرد که چند اسیر را آزاد کند...
اما مادرش هنوز هم که هنوز است رفتارش برایم قابل توجیه نیست....شاید بخاطر آسایش وجدانش اکنون سعی دارد شهلا را حمایت کند......اما زخم شهلا عمیق تر از حمایت های مالی مادر امیر بود......
اکنون تصمیم دارم با ایجاد موسسه ای جهت رفع مشکلات روانشناسی خانواده ها تا حدودی به کسانی که شاید قصه تلخی شبیه من دارند بتوانند رهایی یابند قبل از اینکه به دره ای ترسناک پرتاب شوند.
تشکر از نگاه شما بابت خواندن این سرگذشت.
الگوی برای همه
سلام
قهرمان زندگیم خالمه بااینکه خودش عقب مانده ذهنی هست شوهرشم معلوله یه پا و چشم نداره بچش تومور داشت شانزده روز بدون یه ساعت استراحت تو بیمارستان قائم مشهد کنار بچش بود با اینکه شوهرش این مدت بیمارستان نرفت خودش حالش تو بیمارستان ( سرع هم داره ) غش کرده بود بازم بچشو تنها نزاشت
خاله ی من واقعا قهرمانه
من ماندمو درد و رنج و گلوله...
به نام خدا
قهرمان زندگی من جانبازی است که 28 سال درد و رنج گلوله ی را تحمل می کند.و به صورت خستگی ناپذیر به زندگی خود ادامه می دهد.
او کسی نیست جز پدرم...
و این هم گوشه ای از زبان حالش:

اینجانب محمد کرمانی فرزند رضا متولد مهر ماه 49 از نصرآباد کویر از توابع شهرستان کاشان در خانواده ‏مذهبی و مشغول به کار کشاورزی به دنیا آمدم، و دارای 5 برادر و 6 خواهر هستم که فرزند 5 این خانواده ‏هستم.‏
و در سن 16 سالگی (اواخر سال 65) به جبهه اعزام شدم از شهر ما به جز من 13 نفر دیگر نیز اعزام ‏شدند در طی 14 ماه حضور در جبهه در چند عملیات و پدافندی شرکت نمودام از جمله عملیات: والفجر 10 ‏، نصر 4 ، پدافندی فاو .شلمچه و حلبچه.‏
طی حضور در عملیات پدافندی فاو در آذر ماه 66 مورد اصابت گلوله قرار گرفتم که تا خرداد ماه 93 از آن ‏بی خبر بودم. در آن شب که با یکی از دوستانم در حال انجام وظیفه و سرکشی به سنگر¬ها بودیم، گلوله¬ای ‏به من اصابت کرد و بعد از دقایقی بیهوش شده و روز بعد قبل از ظهر در بیمارستان سید الشهدا اهواز به ‏هوش آمدم، در آنجا به من گفتن که ترکش خورده¬اید و رد شده است. ولی درد زیادی داشتم و آنها در ‏جواب من ضربه را یادآور شدند و من پس از 14روز مرخصی استعلاجی به جبهه برگشتم و آماده عملیات ‏حلبچه عراق شدیم. با تمام سختیها و دردی که داشتم باز هم به نوبه خود حضور پیدا کردم و آن 15 روز از ‏جمله سخت¬ترین روزهای زندگی من بود که در آنجا حکومت عراق برای جلوگیری از پیشروی ما اقدام به ‏بمباران شیمیایی حلبچه نمود که حدود 5000 نفر از کردهای عراق در چند ساعت اول کشته و ما هم ‏شیمیایی شدیم که پس از انتقال به بیمارستان آیت الله طالقانی باختران و به علت کمبود فضای درمان مرا ‏پس از یک روز به شهر خود فرستادن که بازهم پس از 12 روز به مناطق جنگی برگشتم و تا فروردین 67 ‏در آنجا حضور داشتم.‏
بعد از جنگ مشغول به کار کشاورزی در کنار خانواده خود شدم و در سال 69 ازدواج کرده و حاصل این ‏ازدواج دو فرزند می¬باشد. اوایل با وجود توانایی جسمی و تحمل درد و رنج به کار کشاورزی خود ادامه داده تا ‏مخارج زندگی را تامین نمایم. اما پس از گذشت سالها و عدم توانایی در انجام امور در سال 87 به توصیه ‏دوستان و خانواده جهت درمان به ناحیه مقاومت منطقه مراجعه نمودام. که در آنجا از من مدارک بالینی ‏درمان در زمان جبهه را خواستند. که من هیچ مدرکی از ان زمان در دست نداشتم با این حال برای اثبات ‏حرفم مبنی بر شیمیایی شدنم به کمیسیون پزشکی اصفهان رفتم که در آنجا از من سی تی اسکن گرفته و ‏شیمایی بودنم تائید نشد. مجدداً سال 88 جهت اثبات اصابت ترکش در عملیات پدافندی فاو به کمیسیون ‏پزشکی معرفی شده و در آنجا 5 درصد جانبازی مرا تائید کردند. که با این حال چاره¬ای جز ادامه امور ‏کشاورزی خود نداشتم و کماکان مشغول کشاورزی بودم تا در خرداد ماه 94 در حین کار و به صورت اتفاقی ‏درد شدیدی در گردنم احساس کرده که پس از مراجعه به بیمارستان و گرفتن عکس متوجه وجود گلوله در ‏گردنم شدم. و پس از مراجعه به سپاه و پس از آن به کمیسیون پزشکی استان معرفی شدم.‏
و بعد از آن خود را برای کمیسیون عالی آماده کردم. که در خرداد ماه امسال برگزار شد و البته هنوز نتیجه ‏آن مشخص نیست.‏
و من ماندم درد و رنج و گلوله ............................‏
گذشت همسرم و کمک کردن به خواهرم
از روزی که شوهر خواهرم به رحمت خدا رفت هر ماه همسرم مبلغی را به خواهرم می دهد بدون هیچ توقعی و یا اینکه به کسی حتی من که شوهرش هستم بگوید. به این دلیل این را می گویم که کمتر کسی هست که بدون هیچ چشم داشتی به خواهرشوهر کمک کنند و این را هم بگویم که من توسط خواهرم متوجه کمک کردن همسرم به او شدم
همسرم قهرمان من است
من در همه کارهایم الگویم همسرم است زیرا او بسیار مهربان صبور و با گذشت است و در همه کارهایم من را حمایت می کند
قهرمان من خدای من آری همان خدای ماس
میدونم همه تو این روزا دنبال یک قهرمان میگردیم ک در موردش حرف بزنیم کلیپ بسازیم و..... منم خیلی دنبال قهرمان زندگیم گشتم خیلی سوژه هم پیدا کردم مثل مادرم پدرم و....اما یاد ی کسی افتادم و حس کردم داره در حقش اچهاف میشه قهرمان اصلی زندگی همه مون اونکه هیچ وقت حتی در بدترین شرایط مارو به حال خودمون وانزاشته قهرمان زندگی من همون کسی ک جون آدمی ک از تیر برق 4 متری افتاده پایین و نجات میده اونی که هرجا کم آوردم دادسرش زدم خم ب ابرو نیاورده اونی ک در قبال لطفش ی گفت و گوی 5 دقیقه ای ازم خواست ولی من ازش دریغ کردم اونی ک تو اوج همهمه و ترس پشتمه دلگرمی مه قهرمان من اونیه که تو بدترین شرایط همه جا همراهمونه از لحظه نطفه بستنمون تا لحظه به خواب رفتن ابدی مون فقط اونکه هست اونکه بی منت قرض میده و بی حساب .ولی همیشه چکاش برگشت میخوره چون☜ من ☞خودمو میگم دست گرفتن دارم ولی جرعت پس دادن نه ولی بازم دوباره و سه باره و صدباره بهم قرض میده بدون هیچ اعتراضی قهرمان زندگی من وتو وما وهمه وهمه اون تنها پناه بی پناهان خدای من و توست میدونم خیلی قهرمان های قشنگی تو زندگیمون هست ولی کجا زیبا تر از خدامون پیدا کردی التماس دعا یا علی :) .
صبوری
باعرض سلام و خسته نباشید خدمت تمام دست اندرکاران برنامه ماه عسل مخصوصا احسان جان عزیز و محمداقای عزیز...قهرمان خیلی سخته بگم چه کسی میتونه باشه تو زندگی من چون همشون قهرمان هستند..شاید پررویی باشه اما من خودمو انتخاب میکنم....
به نام خدا
یکی از روزهای خدا غروب فروردین سال 73 حوالی استان مرکزی ی روستایی نوید به دنیا میاد ناگفته نماند که همه ی خانواده منتظر یک خواهر یا برادر جدید بودن برگردیم به داستان نوید به دنیا میاد اما باشکلی صددرصد متفاوت مثل یک گوشت پخته مثل یک ادم کاملا سوخته همه ناراحت میشن کمی میترسن بعداز چند دقیقه انتقال میدن به مرکز استان تمام بیمارستان دلهره پیدا میکنن که خدایا این چیه خلاصه از همون ساعات اول تمام دکترا میگن میمیره بعد از یک هفته نوید میارن خونه تا خانواده اش ببینن تا منو میبرن خونه خانواده هم ی ذره ناراحت میشن و یکم میترسن بعداز دیدن خانواده فرداش پدرم و مادرم که واقعا قهرمان هستند میبرن منو تهران چون دکترهای اراک جواب کرده بودن میرسن تهران بلافاصله میبرن بیمارستان فیروزآبادی شهرری اونجا هم چند روزی بستری میشم و دکترهای اونجاهم جواب میکنن میگن این نمی مونه میمیره چون واقعا شدید بودم از اونجا انتقال میدن به بیمارستان هفت تیر اوناهم جواب میکنن میگن بیخودی هزینه نکنین این میمیره سرتونو درد نیارم بعد انتقال میدن بیمارستان رازی از به بیمارستان امام خمینی همه همه و همه جواب میکنن طی این دکتر رفتنا ی اشنایی پیدا میشه میگه تو مولوی ی دکتر هست به برین اونجا پدرم و مادرم میبرن اونجا اون دکتر کسی نیست جز دکتر انقطاع که اگر هستن خدا حفظشون کنه و اگر نه خدا بیامرزه ایشون بعد از طی ازمایشاتی میگن این پسر میمیره اما نه بخاطر این بیماری و ایشون میگن این خیلی هم باهوش میشه و نام بیماری من میشه ایکتیوز اهان یادم رفت بگم نوید الان نزدیک که بشه دوساله که طی این قریب به دوسال انواع اقسام دکتر هارو برده بودن تا اینکه دکتر انقطاع به خانواده من امید میده و ناگفته نماند من باید از خانواده م حلالیت بطلبم چون مادرم همیشه در کنار من بود تو تهران بعد از تشخیص و امید نسبی من تا 12سالگی مداوم بستری بودم تو بیمارستان امام خمینی.احسان جان زیاد سرتو درد نیارم داستان و سوژه من اینه که میخواستم لطف خدا وصبوری خانواده م و خودم که خیلی سختی کشیدم.احسان جان من تو 5سالگی به لطف خدا خواندن نوشتن و قران خوندن و نماز خوندن بلد بودم.وخیلی ارزو ها تو دلم موند تو هفت سالگی همه رفتن مدرسه و بازی شادی اما حسرت همه اینا برا من موند اما خدا شاهده بازم تو کودکی هم شکر میکردم .رسیدم به سن 12 سالگی ی مصیبت بزرگی به من و به خانواده م وارد شد خواهرم تنها دختر خانواده رو تو تصادف از دست دادیم نکته خیلی مهمی رو بگم من هرچی که داشتمو دارم اول به لطف خدا بعد به کمک خواهرم داشتم مدتی گوشه گیر شدم حوصله حرف زدن نداشتم چون شوکه شده بودم....شروع کردم به متفرقه درس خوندن من تا 12سالگی حتی راه هم نمیتونستم راه برم از 12 سالگی شروع کردم به فعالیت قرانی رتبه قرانی مختلف کسب کردم الانم که 22سالمه به تازگی رفتم دانشگاه..احسان عزیز هدف از نوشتن از من اینه که شما و ادمای سالم امثال من رو ببینین شکر کنید که خداوند لطف بزرگی بهتون عنایت کرده به نام سلامتی و ماها شکر کنیم چون تو ازمایش قرار گرفتیم و از خداوند توفیق بخوایم که سربلند از این ازمایش بیرون بیایم اقای پیوندی و احسان عزیز این بیماری خیلی سختی داره بخصوص تو کودکی ی فرد سرطانی ظاهرش درسته اما ما ایکتیوزیا همش تو ظاهر حالا سختی جسمی بیماری به کنار سختی روحیش از همش بدتره چون جامعه پس مون میزنه نگاه مردم سوالات مردم ناملایمات مسئولین..این بیماری چند نوع خفیف متوسط و شدید مشکلات ماها زیاده..نمیخوام بعد از خوندن این متن شما و یا مردم با نگاه ترحم امیز نگاه کنین اگر امکان فقط خودتون بخونین.واگر امکان داشت عید فطر دعوت کنین.
قهرمان واقعی زندگی من
زندگی من قهرمان زیاد داشته است.یكی از آنها پدرم بود كه از همان كودكی به من آموخت نتیجه هر دشواری امروز آسایش فرداست.شانزده سال بیشتر نداشتم كه آچار بدست گرفتم و در گرمای طاقت فرسای اهواز به همراه داییم به كار مكانیكی .جوشكاری.مونتاژكاری مشغول شدم.سخت گیری های داییم به من آموخت كه نان خوردن بدون زحمت لذتی ندارد.استاد یدا... خدا رحمتش كند،جوشكاری را از او یادگرفتم...وقتی موقع كار اشتباه میكردم با الكترود جوشكاری آنقدر پشت دستانم میزد كه دستانم كبود می شدند.اما بعدها فهمیدم كه جور استاد به ز مهر پدر است. سال ها بعد این خاطرات را برای پسرم تعریف كردم ،آخر میخواست موضوع انشایش را تكمیل كند كه:رمز موفقیت شما در زندگی چیست و اصرار داشت كه موضوع انشایش سرگذشت من باشد. در یك كلام :رمز موفقیت من وجود قهرمانانی بود كه هركدام در تكمیل پازل زندگیم نقشی داشته بودند.
و اكنون از بركت وجود آنهاست كه توانسته ام متكی به خود باشم.