تبلیغات
مسابقه بزرگ ماه عسل- قهرمان من

قهرمان واقعی زندگی شما چه کسی است؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

hip_hop
قهرمان زندگی من....
این افراد هستند:
بهرام نورایی
علی سورنا
سروش لشکری
اشکان فدایی
قافعلی
...
قهرمان من
با سلام خدمت شما عزیزان من مادر فرزندی دو ساله و نیم به نام حامی از شهرستان دامغان هستم فرزند من بعد از تولد و اشتباه دکترم فرزندم دچار مشکل شدید ریوی شد و دکترها اصلا امیدی به زنده ماندن فرزندمان نداشتند اما با لطف پروردگار و تلاش خود فرزندم و دعای همه عزیزان خدا فرزندمان را بعداز دوماه به ما برگرداند .فرزندم از لحاظ علم پزشکی معجزه به حساب آمد و نام او در تمام سایتهای بیمارستانهای رفت خصوصا بیمارستان امیرالمومنین سمنان گذاشتند.باور کنید اول خدا بعد تلاش خود فرزندم وتلاش دکترو پرستاران عزیز و دعای همه اطرافیان خدا فرزندمان را که بعد از 10 سال به ما داده بود دوباره به ما برگرداند نوزادی که 3 بار احیا شد و من معجزه پروردگار را در فرزند خودم به عینه دیدم قهرمان من و همسرم فرزندمان حامی.البته حامی در فامیل او را با نام قهرمان میشناسند
مادرم قهرمان زندگی من
سلام من به ماه عسل بهترین برنامه ،اگر قرار باشد داستان بهترین قهرمان زندگیم را برایتان بگویم بگذارید از خانه ای که در آن زندگی میکردیم بگویم من با خانواده ای 5 نفری در یک خانه قدیمی با قدمت 100 ساله زندگی میکردیم ، پدرم کارگری ساده ای بود خانه ای که در آن هیچ امکاناتی کوچکی هم نداشت حتی حمام و آشپزخانه هم نداشت، فقط یک اتاق 9 متری داشت قهرمان زندگی من مادرم هست اون با تمام سختی های که علاوه بر خانه قدیمی و وضع زندگیمان بود ما رو بزرگ کرد ، مادرم در فصل زمستان با آب یخ و سرد ظرف می شست . چه سرما ها و چه تابستان و ها وچه عیدهای که در آن خانه نگذرانیدم مهمان که برایمان می آمد چه سختی های که مادرم نمی کشید و ولی همیشه صبور بود پدرم به دلیل اینکه کارگر بود بعضی مواقع بیکار بود به خصوص در زمستان ها مادرم با سرکه درست کردن و ترشی انداختن زندگی ما رو میگذراند و هیچ وقت از کسی کمک نخواست وما رو با سرافرازی بزرگ کرد بعد از مدت های که درآن خانه زندگی میکردیم به خاطر بارانی که در شیراز آمد قسمتی از خانه ما خراب شد ولی باز هم در آن خانه زندگی کردیم وهر سال پدرم با پلاستیک سقف خانه را می پوشاند تا بتوانیم در آنجا زندگی کنیم و تا اینکه خدا روشکر در سن 22سالگی من، خانه کوچکی خریدیم و ما هم بزرگ شدیم و خواهرم در مغازه کار میکند و برادرم هم همینطور و من نیزکار میکنم و به دلیل اینکه مادرم توان دادن شهریه دانشگاه منو رو ندارد من با کارکردن هزینه دانشگاه خودم را پرداخت میکنم و خرج خودمان را در می آوریم ومادرم نیز اکنون با یارانه ای که داریم زندگی مارو می گذاراند. مادرم قهرمان زندگی منه به خاطر صبر و توکل به خدای که داشت .بعضی مواقع میگویم اگر مادرم نبود چطور ما بزرگ می شدیم ازمادرم تشکر میکنم به خاطر همه سختی های که به خاطر ما تحمل کرد وهنوز به دلیل اینکه پدرم بیماری قلبی دارد و دیگر توان کار کردن ندارد با سرکه انداختن زندگی ما رو می چرخاند .امیدوارم همیشه سالم باشه زیرا امید زندگی ماست . اگر بخواهم تمام سرنوشت زندگیمان را بگویم هزاران صفحه باید برای شما می نوشتم

تحصیل در سایه خدا
من دختری هستم 25ساله که در خانواده ای فقیر متولد شدم. زندگی من پر از فراز و نشیب های زیادی بوده. پدر من یه کارگر ساده است و اوایل به تریاک معتاد بود و زندگی ما خیلی سخت میگذشت. من 1 برادر دارم که مدت 15 سال تو یک خونه زندگی کردیم .من درسامو کنار دود مواد پدرم میخوندم و به زور تونستم تا دبیرستان درس بخونم. اطرافیانم منو خیلی نا امید میکردن و میگفتن تو نمیتونی با اوضاع مالی که دارید درس بخونی و به ازدواج فکر کن. من که عاشق درس و ادبیات بودم دلم میشکست و اشک میریختم ولی همون لحظه حرفاشونو فراموش میکردم. تنها تکیه گاه من خدا بود من سعی میکردم توکل کنم و امیدوار باشم و نهایت تلاشمو میکردم. وقتی دانشگاه شبانه قبول شدم خیلی برا هزینه هام نگران شدم ولی باز توکل و تلاش کردم و با کار دانشجویی که گرفتم تونستم تو هزینه هام به بابام کمک کنم. شعر میگم و تو مسابقات شعر مقام میاوردم اونم کمک خرجم میشد. خلاصه با هر بدبختی بود لیسانسمو گرفتم و همیشه معدل الف بودم. بلافاصله ارشد قبول شدم و الان میرم ترم سوم ارشد. همه میگن سرکار نمیری ولی من مطمئنم یه روزی میرم سر کار و به همه ثابت میکنم دنیا خدای مهربونی داره که هوای بنده های امیدوارشو داره. قهرمان زندگی من خودمم. گاهی خودمون میتونیم قهرمان زندگی خودمون باشیم. من تو بدترین شرایط ممکن درس خوندم. انسان اگر خودش بخواد میتونه به خیلی از آرزوهاش برسه. امیدوارم منم بتونم یکی از مهمونای برنامه شما باشم. شاید با دیدن من خیلی از دانش اموزا و دانشجویان بی بضاعت امیدوار بشن و امیدوارتر ادامه بدن. ممنونم از برنامه خیلی خوبتون.
این همسر به راستی وفادار است!
ماجرا در مورد یکی از آشنایان ماست. پسر عموی پدرم. ایشون چند سال پیش با دختری سلامت ازدواج کردند. همه چیز خوب پیش میرفته تا زمانی که خانم باردار میشن و بچشونو به دنیا میارن. به دنیا آمدن بچه باعث میشه که اون خانم دچار ام اس بشن. این بیماری در جریان هستید پیش رونده هست و در طی سالها کل بدنشون رو فرا میگیره و بی حرکت میشن. همسر ایشون همیشه در کنار ایشون بودن و هرگز همسرشو تنها نذاشتن. چه اون اول که خانم کمتر بدنشون بی حس بود و چه در اواسط بیماری که خود من هم ایشون رو دیدم و روی ویلچر مینشست و پاهاشون رو اصلا قادر نبودن تکون بدن تا همین الان که با اینکه ما دل دیدنش رو نداریم و از تعریف اشنایان بسیار نزدیک فهمیدیم ایشون دیگه مثل یک گیاه شده و مطلقا قادر به حرکت نیستن. همسر ایشون هر لحظه کنارشه و عشقش نسبت به اون ذره ای کم نشده. عاشقانه تر و خشکش میکنه و نمیذاره آب تو دلش تکون بخوره. ایشون مانند خیلی از اقایون که با شنیدن بیماری همسر اونا رو رها میکنن میتونست بره و زندگی دیگه ای رو تشکیل بده و این همه مشقت نکشه ولی موند به خاطر عشق به هسمرش ، به خاطر زندگیش و به خاطر ایمانش. ایشون موند و جنگید. و به نظرم پیروز این نبرد با روزگاره. به خاطر خوش قلبیش ، به خاطر وفاداریش و به خاطر فداکار بودنش نسبت به همسر. من از ته قلبم ارزو میکنم همسرش سلامتی کاملشو بدست بیاره و روزی کنار هم ببینمشون. این اقا یکی از قهرمانان زندگی منه . یه قهرمان واقعی در یک داستان واقعی.
مادرمن.... دست و پای من
من دختری 26 ساله هستم که دچار معلولیت خیلی شدید جسمی حرکتی از ناحیه دست و پا هستم...و یک خواهر 24 ساله هم دارم که اونم دقیقا همون مشکل رو داره...ما چون دستامون مشکل داره و نمیتونیم از عصا استفاده کنیم به همین دلیل من از کفش برس استفاده میکنم و باید حتما یه نفر کمک کنه وگرنه نمیتونم خودم به تنهایی راه برم(اون یه نفر که نفس به نفس کمکم کرده مادرم بوده) و چون خواهرمم از ویلچر استفاده میکنه من دیگه نمیتونم از ویلچر استفاده کنم چون دو تا ویلچر هم جابجایش سخته و هم تو یک ماشین جا نمیشن....حالا با این شرایط ما تنها کسی تو این سالها و ثانیه به ثانیه همراه و همدل و همسفر ما بوده کسی نیست جز بزرگترین قهرمان دنیا مادرمون....واقعا تحمل و کنار اومدن با شرایطی مثل شرایط ما و چون دو نفر هستیم واقعا سخته ولی مادرم صبورانه . دلسوزانه و فداکارانه همراه و کنار ما بوده...مادرم من و خواهرمو تنهایی ..مدرسه...کوه...پارک...خرید...دکتر...مسافرت و جاهایه دیگه بردن و میبرن ... مادرم جدا از نقش مادر و یه دوست واقعی واسه من و خواهرم..... نقش 100% دست و پا رو واسه ما ایفا کردن...چون اگه مادرم نباشه ما به معنایه واقعی فلج هستیم...ولی به لطف مادرم ما معنی واقعی این کلمه رو درک نکردیم...چون مادرمون تو زندگی ما یه کارهایی کردن که ما هیچوقت فکر نکردیم که یه شرایط خاصی داریم بلکه بهتر از یه فرد عادی هم زندگی کردیم....به جرات میگم که تا به الان مادری رو مثل مادرم خودمون به این اندازه مهربان و صبور و فداکار ندیدیم...این فقط حرف ما نیست.....هر کسی که برای یکبار مادر ما رو ببینه به صحت حرفهایه ما پی میبره....من فقط تونستم یک قطره از دریای زحمات و مهربانی و فداکاری هایه قهرمان زندگیمون رو اینجا بنویسم...مادر ما بزرگترین قهرمان زندگی ما و دنیاس...مادر ما...دست و پای ما
ممنون از برنامه خوبتون که این فرصت رو در اختیار ما گذاشته که بتونیم قهرمان زندگیمون رو به دنیا معرفی کنیم
مینی قهرمان من.انسانیت به ملیت و مذهب نیست
تا قبل ازاینکه ببینمش فکرمیکردم همه مشکلات ماله من و فقط من مشکل دارم چن باری از اون برام تعریف کرده بودن ولی اهمیتی نداشت به اصرار خواهرم به دیدنش رفتم همینکه به در خونه نزدیک شدم رفتم تو فکر اون با این شرایط اینجا زندگی میکنه؟! به دعوت زن عموش رفتیم داخل خونه یه حیاط قدیمی یه سالن کوچیک و بعد هم اتاق. وارد اتاق که شدیم یه اتاق نهایت سه در چهار متری بود و انتهای اتاق یه تخت نزدیک تر که شدم خواهرم توری پشه گیر رو ازش کنار زد اول ترسیدم ازش به خودم اومدم رفتم جلویه پسر بچه هفت ساله با چشم و ابرو مشکی و مژهای بلند خیلی خوشکل بود خودمو لعنت کردم که چرا ترسیدم؟! مگه چه فرقی با بقیه داره؟ چن روزی تو فکرش بودم تا اینکه به پیشنهاد خواهرم تصمیم گرفتم ازش فیلم بگیرم و برای ماه عسل بفرستم یک هفته ای بود که دنبال مادربزرگش برای کسب اجازه بودم با بدبختی فقط تونستم اجازه ضبط صدا و فیلم برداری فقط از خوده فردین رو بگیرم. مادربزرگ فردین دو سال و نیم پیش که نگهبان یه باغ بودیم فردین بدون اطلاع خونواده میره تو باغ حین بازی می افته تو استخر که نصف بیشترش آب بود کسی نبوده نجاتش بده وقتی پدربزرگ فردین به خونه میاد از برادرهای فردین جویای فردین میشه هر چقد دنبالش میگردن پیداش نمیکنن تا اینکه به استخر میرسن و فردین رو در حالیکه رو آب شناور بوده پیدا میکنن اونو از آب میگیرن به درمانگاه و از اونجا به بیمارستان انتقال میدن سی پی آر جواب میده فردین ۵۰ روز در حالت کما بود وقتی مرگ مغزی اعلام شد چن نفری برای درخواست اهدا عضو فردین به من مراجعه کردن ولی دلم میگفت فردین خوب میشه به هر زوری بود به قرض مقداری از پول بیمارستان رو پرداختیم و فردین رو مرخص کردیم بعد از چن وقت از این مشکل در حالیکه فردین دچاره مرگ مغزی بود مادر فردین از غم فردین فوت کرد خونواده مادری فردین خواستن که جسد مادر فردین رو بفرستیم افغانستان فردین الان ۷ سالشه و مشکلاتی که فردین داره خیلی زیاده با همه اینها بازم من امیدم وقتی فردین رو ساکشن میکنن انگار جون منو میگیرن روزی صدبار میمیرمو زنده میشم ولی فردین هر روز بیشتر از دیروز نور امید تو چشاش برق میزنه و من اینو میبینم.
قلب مهربون او ...
قهرمان زندگی من ، همیشه محفوظ هست تو قلب تمام کسایی که بهشون کمک کرده
با کلی دغدغه ای که خودش تو زندگیش داره ، همیشه به فکر همه هست و برای کمک به هر آدمی از دل و جون مایه میذاره و هیچ منتی نمیذاره .تو این زمونه ای که خیلی ها یه کمک کوچیک که میکنن بعدش انقدر منت میذارن که آدم شرمنده می شه ، اما این آدم جوری کمک میکنه که تو لحظه لحظه ی کمکش ،هیچ منتی نمیذاره .
من تا حالا تو زندگی ام مثل این آدم ندیدم . قلب مهربونش برای همه میتپه . من خیلی دلم براش تنگ شده
اسوه مهربانی صبر و شکیبایی و سختی های زندگی
با سلام خدمت شما آقای علیخانی و برنامه زیباتون
ببخشید به خاطر لهجه لری مادربزرگم نتونستم فیلم بگیرم.
قهرمان زندگی من مادر بزرگم میباشد. که تمام زندگیشو و جوانیشو هم پای بچه های یتیم خودش گذاشت و هم بچه های پسرش که من و برادرانم هستیم. که ما را با یتیمی و فقر و بدبختی بزرگ کرد. مادربزرگم در یه روستای زندگی میکرد که دختر بچه ای بود که با به پیرمرد ازدواج کرد. و صاحب چهار فرزند شد سه دختر و یه پسر. وقتی بچه کوچکیش دو سالش بود شوهرش فوت کرد و جوانیشو صرف بزرگ کردن بچه هاش که آنها رو با زحمت خودش با کشاورزی و کارهایی که از دست خودش بر می اومد بزرگ کرد یعنی اونقد سختی کشید تا بچه های خودشو بزرگ کرد.
و قهرمان زندگی من شد من چهار سالم بود که به دلیل مشکلاتی که بین پدر و مادرم بود مادرم خودکشی کرد و برادر کوچکم شش ماهه بود و برادر بزرگم 6 ساله که مادرم فوت کرد بعد از فوت مادرم پدرم که معلم نهضت سواد آموزی بود به بیماری روانی مبتلا شد و بعد در یه تیمارستان بستری بود تا اینکه دوازده ساله بودم که بخاطر ایست قلبی فوت کرد و دایی ها و خاله هام بخاطر مرگ مادرم ما رو تنها گذاشتند و نه عمویی داشتیم و فقط سه تا عمه که اونها هم در بزرگ کردن ما نقش داشتند و فقط مادر بزرگم سرپرستی ما رو به عهده گرفت. در آن زمان که فقر خیلی وجود داشت و همه به مادر بزرگم میگفتند که این بچه ها از پیشت میمیرند ولی مادر بزرگم با تمام زحمت و سختی و کار کردن در مزارع و چیدن بادام هایی که در روستامون بود تا بفروش برسونه و خرج ما رو در بیاره. مادربزرگم تونست هم با زحمت خودش یه زمین تو شهر برامون گرفت و بعد کمیته برامون یه ساختمان زد. مادربزرگ من شد پدر و مادر ما. پدر و مادری که هیچ وقت محبتشونو ندیدیم و فقط مهر مادربزرگم جایگزین محبت آنها شد. اون تمام زندگیشو صرف بزرگ کردن بچه های خودش و ما کرد.. الان من بعد از خدا اونو تمام زندگی خودم میدونم .که شد همه کس زندگیم. و در زندگیش اونقدر سختی و رنج کشید که من فکر میکنم هر کسی لیاقت این همه مصیبت رو نداره. و تونست ما رو بزرگ و سر و سامان بده و یکی از برادرانم ازدواج کرد و الان دختری داره و داداش کوچکم عقد کرد که واقعا تو این شرایط گرفتن وسایل خونداری و عروسی یکم برامون سخت شده. و امیدوارم همه مادربزرگ ها همیشه سلامت باشند و سایه هیچ پدر و مادری از سر بچه هاشون کم نشه. و من در آخر مادربزرگم رو قهرمان من و اسوه مهربانی صبر و شکیبایی میدونم.
قهرمان من-هدی رشیدی-فرشتۀ آرزوهای کودکان مبتلا به سرطان
با سلام
قهرمان من هدی رشیدی دختر جوان اهوازیست که تمام توان و وقت خود را صرفِ برآوردن و تحقق بخشیدن به آرزوهای کودکان صعب العلاج مبتلا به سرطان کرده. کودکانی که پزشکان از بهبودی حالشان ناامید شده اند اما او با اراده و مصمم و خستگی ناپذیر امید و انگیزه ی مبارزه و مقابله را به آنها می بخشد و باور دارد شادی و هیجانی که این کودکان با برآورده شدنِ آرزوهایشان پیدا می کنند از هر دارویی موثرتر است و معجزه ی شفایشان را به همراه دارد، معجزه یی که بشیر 13 ساله ی مبتلا به سرطان را به زندگی بازگرداند و پزشکان را متحیر و متاثر ساخت. خانم رشیدی تا به امروز آرزوی بسیاری از این کودکان را به حقیقت بدل ساخته. آرزوهایی که گاهی آخرین آرزو بودند و گاه هم بهانه ی شفا و بهبودی و بازگشت به زندگی. لازم به ذکر است که فیلمی ازکارهایی که ایشان انجام دادند را تهیه و ارسال کردم اما متاسفانه در قسمت ویدیوهای ارسالی قرار نگرفت.
لینک ویدئو در آپارات :
http://www.aparat.com/v/hsawA
مادرم قهرمان من
سلام میکنم به همه ی عزیزانی که مطلب من را شایسته خواندن قراردادن،همیشه دوست داشتم از مادرم بخاطر تمام زحماتی که از زمان بدنیا امدنم تا الان برام کشیدن قدردانی کنم،ولی راهی پیدا نکردم که دین اینهمه از خودگذشتگی رو به خوبی ادا کنه،از مادرم خواستم به عنوان قهرمان زندگیم به تصویر کشیده بشه تا همه ببینن سرزمین ما چه مادرایی داره،اما قبول نکردن ،این هم بخاطر این است که از نظر خودشون کاری انجام نداده که شایسته قدردانی باشه،اما من و بچه هایی امثال من میدونن که قدر همچین مادرهایی رو باید دونست،مادر من از بچگی در سختی بوده،از زمانی که کودکی پنج، شش ساله بوده،و در غم بیماری مادرش روزها رو سپری میکرد،وقتی که هفت ساله میشه و میبینه که دوستای همسنش به مدرسه میرن،اما او به دلیل بستری بودن مادرش،نمیتوانست راهی مدرسه شود،پدرش کشاورز،و یک خواهر چهار پنج سال از خود بزرگتر،که در غیاب مادر بار زندگی بر دوشش بوده،مادرم برایم تعریف کرده که علاقه ی زیادی برای رفتن به مدرسه داشته،ولی به دلیل اوضاع نابسامان خانواده،کسی اهمیتی به این موضوع نمیداده،تا اینکه روز اخر ثبت نام مادرم پای دار قالی خواهرش خودش را به زمین میکوبد و با گریه التماس خاله ی ده دوازده ساله ام را راضی میکند تا به مدرسه روند و او را ثبت نام کنند،بعد از گذر سالها مادرم که همچنان در غم بیماری سل مادربزرگم بود،با یکی از اقوام ازدواج میکند،پدرم،پدری که حسرت دیدنش بر دلم مانده، هیچگاه او را ندیدم،حدودا بعد از ده سال زندگی، و میتوان گفت سه سال بعد از تولد من پدرم تومور مغزی میگیرد،بعد از مدتی از دنیا میرود،مادرم که 27 سال بیشتر نداشت میماند و چهار فرزند،برادرم که از همه بزرگتر است،خواهر بزرگم،و یک خواهری که یک سال از من بزرگتر است،بچه های ده،هشت،چهار،و سه ساله،و یک زن جوان تنها،پدرم کارگر بوده،از مرگش مادرم یک مستمری داشته که با ان زندگی را میگرداند،خانه ایی کوچک که فقط دو اتاق داشت،و بسیار قدیمی، هر چه بزرگتر شدم ارزو داشتم خانه ایی بزرگتر داشتیم،با امکانات بهتر، حمام،... همیشه این ارزو را درسر داشتم، تا اینکه پدر مادرم، زمینی را به فرزندانش بخشید،مادرم با بافتن قالی های متعدد خودش به تنهایی توانست ان زمین رو اباد کنه و خانه بزرگ رویاهای من رو به واقعیت تبدیل کنه،این در صورتی بود که ما فامیل های زیادی داشتیم،اما جز تهمت و حرف های ناروا چیز دیگه ایی از انها به ما نرسید، و مادرم یکه و تنها بار زندگی رو با تموم سختیاش بدوش کشید، هیچ چیزی در زندگی برای ما کم نگذاشت، از جوانیش، از سلامتیش، از ارزوهاش بخاطر ما چهار فرزند گذشت، و الان باعث افتخار کل خاندانه، عین حرفیس که همه به آن اذعان دارن، اما هم اکنون مادرم، در تلاطم سختیها و ناراحتیها همچنان از خود میگذرد، بخاطر اسایش فرزندان، با اینکه تمامی ما ازدواج کرده ایم، اما هنوز بخاطر راحتی ما حاضر نیس که به زندگی خودش سامانی بدهد، بعد از ان همه درد و رنج چند سالی است که در غم بیماری خواهر بزرگترم، که ام اس دارد، روزگار میگذراند، هر چند گاهی که خواهرم حالش بد میشود، مادرم همچنان پرستار دلسوزی برای خواهرم، و مادری برای فرزندش است، مادر کوه دردهاست اما مثل کوه با صلابت است، هیچگاه نبود پدرم رو احساس نکردم، جز بعد از ازدواج، من تا به الان حقش را به خوبی ادا نکردم، اما امید دارم و میدانم که مادرم در مهربانی و از خودگذشتی بینهایت است، او فقط قهرمان زندگیه من نیس، او فرشته، و هدیه خداوند است، ازت ممنونم خدا......
قهرمان من
سلام من سید علی حسینی هستم متولد 1380من دو قهرمان بزرگ دارم که هروز صبح با اسم آن ها انگیزه می گریم هر کاری را می خواستم شروع کنم مثل کوه جوان پشتم بودم هر چه خواستم برایم فراهم کرده اند . هر کاری ول می کردم کمک می کردند تا با موفقیت به پایان رسانم آن دونفر کسی نیستن جز (پدر مادر مهربان )دوستان دارم علی.........
همسرم قهرمان من
نمیدونم میشه اسمش و قهرمان گذاشت یا یه همراهه صبور یه همدم ولی ... همسرم قهرمان زندگی منه. زندگی که تا سه هفته پیش خیلی آروم و شاد سپری میشد هر دو برای تولد بچمون برنامه ریزی میکردیم ساعتها حرف میزدیم ازینکه اسمش و چی بذاریم حدس میزدیم دختره یا پسر وارد ماه چهارم بارداریم شدم خداروشکر میکردم که با ورود یه بچه ی کوچولو زندگیمون شیرینتر میشه کامل میشه. بعضی روزها همسرم با چندتا اسباب بازی و لباس میومد خونه .دستش همیشه پر از میوه های مختلف بود میگفت بخور واسه بچمون خوبه. یه روز صبح موقع رفتن به سرکارش بدرقش کردم گفت عصر جواب آزمایش غربالگریمون آماده میشه و میره خودش میگیره. اصلا استرس نداشتم اوقات بیکاریم چند صفحه قرآن با صدای بلند میخوندم تا بچم بشنوه تو خواب دیده بودم پسره. یکم هم ذکر گفتم و خوابم برد .عصر همسرم با جواب آزمایش اومد صورتش درهم و گرفته بود نتونستم بفهمم چی شده شاید از کاره زیاد یا گرمای هوا... شایدم! جواب آزمایش ... حرفی نزد فورا آزمایش و ازش گرفتم و خوندم من مترجم زبانم و کل آزمایش توضبحاتش انگلیسی بود هرخط و که میخوندم حس میکردم نفس کشیدن واسم سختتر میشه... متاسفانه جواب خوب نبود و با ریسک خیلی بالا بچمون مشکل داشت نمیدونستیم چیکار کنیم فقط صدای همسرم و میشنیدم که میگفت قوی باش حتما اشتباه شده به دکتر نشون میدیم و... ساعتها اشک ریختم . روز بعد دکتر تایید کرد که جنین مشکل ژنتیکی داره و چند روز دیگش رفتیم برای آزمایشهای تکمیلی همسرم چند روز اصلا سرکار نمیرفت میدیدم سر نماز کلی دعا میکنه گاهی اشک میریزه واسم سخت بود ولی همسرم تمام اون روزها از کنار تکون نخورد تو تمام مراحل کنارم بود و دلداریم میداد مطمئنم اگه تنهام میذاشت یک لحظم طاقت نمیاوردم میگفت حکمت الهی و باید منتظره جواب آزمایش تکمیلی باشیم و امیدمون و از دست ندیم. اما متاسفانه انگار روزهای بد و خبرهای بد تمومی نداشت و بهمون گفتن جنین باید سقط بشه شب احیا همسرم دعا میکرد فقط من سالم این روزها رو طی کنم شنیدن صدایه دعاهاش واسه من امیدوار کننده بود . روز عمل قبل از جداشدنمون کلی گریه کرد واسم دعا کرد و گفت چشات و ببند من همش کنارتم حسم میکنی قوی باش. به لطف الهی تموم شد من و همسرم همراه هم اون روزهای تلخ و گذروندیم هنوز این درد خیلی واسم تازست تحملش سخته فکره اینکه تا چند روز پیش فرزندم کنارم بود و حسش میکردم و ناگهان تنهایم گذاشت بینهایت غمگینم میکنه.اما قهرمان اصلی همسرمه و تا ابد حرفاش و امید دادنش و فراموش نمیکنم . و خدارو برای داده و نداده هایش شکر میکنم .
رفتید ولی به یادتانم
قهرمان او ست که برای راحتی من جان خود را از دست داد تا در خیال راحت قهرمان را معرفی کنم
کسی،که هشت سال خانواده اش را فراموش کرد که یک ملت درآینده درآرامش زندگی کنند
آری قهرمان من همان شهید گمنام است
یگانه قهرمان من مادرم
سلام و خسته نباشی خدمت عوامل محترم خوب برنامه ماه عسل و همچنین مجری خوب برنامه جناب اقای احسان علیخانی و با قبولی طاعت و عبادتتان در این ماه پر برکت .صبحت از قهرمان زندگی شد قهرمان زندگی من ای کسی که اوردن نامت پر افتخار تر از قهرمان شدن در جهان است ان کسی نیست جز مادرم .مادرم که در طی این سالها با همه بود و نبود من در طی این سالها ساخت مادری که امید در سختی ها و مشکلات من بود و تقدیر سرنوشت من این گونه رقم خورد که من در سال ۷۶ پدرم را از دست بدهم پدری فداکار و مهربان که دست نوازشگرش بر سر ما بچه ها بود ولی افسوس زمانه ان پدرم را از ما گرفت کسی که پشتیبان و تگیه کاه ما بچه ها بود و کم کم دست مهربانی پدرمان بر سر ما کوتاه شد و بعد از فوت پدرم از یک طرف متاسفانه یا چگونه بیان کنم خانواده پدری ام امدند و ان ارث ما بچه ها را با کمال و تمام از ما بچه ها گرفتند نه محبتی نه توجهی و نه احترامی به ما بچه ها کردند ولی در عوض قهرمان زندگی مادرم تمام ان بار مسولیت را مثل یک شیر زن قهرمان چه در داخل و چه در خارج از منزل را بر عهده گرفت تاما بچه ها هیچ کمبودی را متوجه نشویم در طی این ۲۲ سال که می گذرد به راستی قهرمان زندگی من هم مادری کرد هم پدری برای ما بچه ها که از اینجا دست نوازشگر مادرم را می بوسم و به راستی بهشت زیر پای مادران است