تبلیغات
مسابقه بزرگ ماه عسل- قهرمان من

قهرمان واقعی زندگی شما چه کسی است؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

قهرمان کم است برایش
قهرمان من بهترین قهرمان است
کسی که من را از منجلاب گناه بیرون کشید
کسی که دنیا با خدا بودن را به من آموخت
کسی که مانند او را ندیدم
مانند قهرمانم را جهان ندارد
قهرمان زندگیم پدرم
با سلام
آقای علیخانی عزیز؛پدر من بازنشسته دادگستری و مادرم خانه دار هست
اهل شهرستان بم هستیم ودارای یازده فرزند می باشند نه دختر و دو پسر.
و نکته قابل توجه اینکه به پدرم همیشه میگه اگه قرا بود خدا دوباره فرزندی به من عطا کنه ازش میخواستم دوباره دختر بهم بده چون من همه آبروم و همه شانسهای زندگیم رو از پیشونیه دخترام داره .و نکته قابل توجه اینجاست زمانی که زلزله بم رخ داد در حالی که هر خانواده ای کسی رو از دست داده بود ولی خانواده ما خدا رو شکر هیچ کس مشکلی پیدا نکرده بود الان که به شما پیام میدم ده تا از ما ازدواج کرده ایم و برادر آخریم فقط مجرد است و شکر خدا به جرات میتونم بگم همه ما زندگی خوبی داریم.نکته قابل توجه این است طوری بابای من ما رو بار آورده که در زندگیمان بسیار فعال و با اعتماد به نفس زیاد هستیم مثلا خود من بعد از زلزله با فردی اهل شهرستان بندر لنگه ازدواج کردم و اوایل زندگیم شوهرم تاکسی داشت و اینجا به دلیل کم جمعیت بودنش برای تاکسی اصلا درامد خوبی نیست و به ناچار تصمیم گرفتم که دنبال کار بگردم و موفق شدم مربی رانندگی بشم حالا بماند که توی این شهر غریب چه سختیهایی چه ازنظر روحی و چه از نظر مالی کشیدم تا اینکه بعد از گذشت نه سال موفق به پیدا کردن کار دولتی شدم اونم چه کاری خدمتگزاری مدرسه...اولش خیلی برام سخت بود چون من نه سال مربی بودم و اکثر معلم های این شهر زیر دست من رانندگی رو آموخته بودند و حالا من باید می رفتم توی همون مدارسی که اونها بودن رو نظافت میکردم...اولش دو دل بودم که برم یا نه ولی طبق معمول این بار هم بابام مشوقم بود وگفت کار که عار نیست دخترم مهم اینه که تو نونت از راه حلال به دست بیاری ومیگفت دختر من قوی و شجاعه و میتونه پیشرفت کنه و به جاهای بالا بالا برسه و حتی اگر منت باز هم دودل میشدم میگفت دختر من نیستی اگه بخوای دست از تلاش برداری تو باید اینقدر تلاش کنی و درس بخونی تا به حد ریاست برسی و روزی باشه که من بیام و وارد اون اداره بشم و تو رو در جاهای خیلی خوب توی اون اداره ببینم آقای علیخانی با یاری خداوند و دعاهای پدرم و مادرم و تشویق اونها من تونستم بعد از چهار سال خدمتگزاری وارد اداره بشوم و به عنوان کارمند خدمت کنم گرچه بابای من به کارمند بودنم اکتفا نمی کند و همیشه که با من تماس میگیرید به من میگه سلام بر دختر قهرمان من...و همیشه منتظر آن روزی است که من رو در پشت میز ریاست ببینه.و خدا رو همیشه شاکرم برای اینکه با توجه به اینکه خانواده پرجمعیتی بودیم ولی بسیار دلرحم و مهربان و حلال خور با آمدیم.با تشکر از برنامه بسیار تا بسیار خوبتون ماه عسل.
عاشق زمزمه میکند ، فریاد نمیکشد
عاشق ، زمزمه میکند ، فریاد نمی کشد
منم یک مادرم مثل همه مادرهای دنیا عاشق و بیقرار و من عاشق بیقرارسه بچه زیبا و دوست داشتنی و واقعا زیبا هستم . بچه هایی آروم ، ولی کمی شیطون خوشمزه ، درس خون ، ووی ، ووی ، ووی ، کی میگه ماست من ترشه
البته همه مادرها بچه هاشون زیباترین هستند .
اون روز سوز سرد پائیزی شروع شده بود ، مثل سوز دل من که شروع شده بود و من خبر نداشتم . اون روز داشتم به گلدونهای سبز و قشنگ آب میدادم ، علی چشم سبز آمد دوتا کف دستشو روی هم گذاشت و گفت ، مامان نگاه کنید انگشتانم روی هم قرار نمیگیرند ، انگشتانس کاملا باز نمیشد. دستاشو فشار دادم و گفتم بیا حالا انگشتات کنار هم هستن ، ای شیطون چون کار دارم اینو بهانه کردی ؟
چایی نبات دادم ، بهتر شد ولی باز نگران بودم ، صبح علی توان نداشت ، ظهر دستان علی بالا و پایین نمیرفت ، عصر در بیمارستان شوهرم علی را روی وزنه گذاشت برای یک لحظه دستشو رها کرد ..
و همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد ، علی افتاد ، مادرم چادرشو روی صورتش کشید، من به طرف علی دویدم و ......... علی کل بدنش تا گردن فلج ،
به طرف سفید پوش مهربان رفتم ، با بغض در گلو گفتم ، دکتر تو رو خدا به من بگید چی شده
مهربان نگاهم کرد، کمی مکث کرد و ......... و .... کاش نمیگفت ، کاش سکوت میکرد، کاش زمان متوقف میشد ولی گفت و ..... گفت : پسر شما دچار بیماری گلمباره شده ، یعنی شل شدن ماهیچه های بدن و اگر ماهیچه های گردنش هم شل بشه اون میمیره .
به حیاط بیمارستان رفتم ، جیغ زدم ، فریاد کشیدم و باز نزد علی رفتم ، چشمان سبز قشنگش را به من دوخته بود . نه سوالی ، نه گریه ای ،
این زمانی بود که قلب من توان شنیدن یک آخ را نداشت ، فریاد نکشید ، آخ هم نگفت . برای خودش کوچک مردی بود .
ای خدا کاش گریه میکرد ، کاش حرف میزد .
کپسول اکسیژن آوردند و گفتند شب تا صبح باید نگاه به نفسش داشته باشید اگر احیانا نفسش نامرتب شد خبر کنید
و من و کریم فقط نگاه شدیم . ساعتها........ چرا صبح نمیشد، چرا آفتاب همه جا پهن نمیشد ، چرا خورشید خانم رونمایی نمیکرد.
نفس علی نامرتب شد، کریم فریاد زنان به طرف اطاق پرستاری دوید ، و من هم دویدم ، به طرف نمازخانه دویدم ، بدون وضو، فقط میخواستم جایی باشم تا رو به قبله بایستم ، رو به قبله ایستادم و صدها بار فریاد زدم ، ایاک نعبدو و ایاک نستعین ، ایاک نعبدو و ایاک نستعین ، تنها تو را میخواهم و تنها از تو یاری میجویم
و زنده ماند اما فلج از پا تا به گردن ، فقط سرش را تکان میداد و بس . سه روز خودم را گم کردم ، بیهوش بودم و نمیخواستم منطقی فکر کنم ولی وقتی دیدم چشم سبز من آرام هست ، بیقراری نمیکند و درمقابل درد سکوت میکند ، آرام گرفتم . قهرمان من خواست که بلند شود و من خواستم و خدا خواست و بعد از شش ماه با رنجها و دردها و سکوت به هنگام درد بالاخره گاگله ، ای خدا گاگله
از خاطره های بد من در اون روزها روز گاگله علی یود.
یک آقایی می آمد به نام مهندس قنبری و ورزش و انرژی درمانی میداد ، یک روز وقت ناهار برحسب اتفاق میگو داشتیم و علی عاشق این غذا ، علی بالای فرش دوازده متری و ما پایین فرش .... مهندس قنبری به ما گفت باید ناهار را بخورید و به علی گفت اگر گرسنه هستی گاگله کن و علی اونروز بعد از شش ماه گاگله کرد و بارها و بارها با صورت زمین خورد و باز بلند شد. باور نمیکنید یکساعت طول کشید تا به این طرف فرش رسید پوست صورت و دستانش خراش برداشت ولی آمد و من بغض میگو خوردم . چون میگفت اگر ناهار نخورید من دیگه به این خونه برنمیگردم .
همون سال معدل علی بیست شد. به این ترتیب که کنارش مینشستیم ، میخواندیم یا کتاب را ورق میزدیم ، معلم زبان و ریاضی گرفتیم و روز های امتحان با ویلچر میبردیم و علی میگفت و دانش آموز دیگر مینوشت .
دو سال طول کشید تا علی توانست بدون کمک دیگرون راه بره . یاعلی گفت و بلند شد ، یا علی و یا علی و یا علی .......معجزه یا علی در گلویش ماندگار شد ، قهرمان من خواند تلاش کرد ، آهنگساز شد ، خواننده شد تنظیم کننده ، جایزه گرفت فرد موفقی در جامعه ...... و ازدواج کرد .
اینبار زمستان بود و سوز هوا بیشتر از پاییز بود . علی در کنارم قرار گرفت و باز زمزمه کرد فریاد نکشید ، مامان من سرطان دارم و ..... ضعف کردم ، باختم ، باختیم ، و دلم انقدر درد داشت که اضافه اش از چشمانم سرازیر میشد . کاش علی تنهایم میگذاشت ، کاش تنها بودم
باز چند روز بیقرار بودم . به علی گفتم به من اجازه بده تا این سوز دلم آرام شود . در آغوشم گرفت و گفت گریه کن . گریه کردم و باز با هم خواستیم و خدا خواست و باز ایاک نعبد و ایاک نستعین خواندم و دعاهای همه بود به همراه دل دردمند من
باید بلند میشدم ، خواهرش بیقرار بود . خانمش بیتاب بود ، و کلی کار بود و کار .
عمل علی ، مراقبتها ، دوره قرنطینه ید درمانی و .......
قهرمان من خوب شده و باز میخواند یا علی و یا علی و یا علی ، جانم علی ، مولا علی
علی قهرمان منه چون ناله نکرد تا دل من بلرزه ، فریاد نکشید تا درد نکشم ، به من امید داد و نیرو
و از همه مهمتر هدفش را مشخص کرد ، زنده ماند تا زنده بمانم


قهرمامان خاموش
قهرمان زندگی من پدربزرگ مادر بزرگ من هستن ک بیست و پنج سال با یک بچه ی معلول ذهنی زندگی میکنن اون هم ن یک معلول معمولی با مشکلات خیلی خیلی زیادی. ک براشون ب وجود آورده اما با این حال باز هم راضی نشدن در بهزیستی بزارنش برای توضیح بیشتر یکی از این مشکلات و ک ب نظر من و خیلی از همشهریامون عجیب بوده رو توضیح میدم یک پسر معلول ذهنی ک روزی بیست و هشتا قرص میخوره و تحت نظر دکتره و تا حالا فرمونو لمس نکرده ی بار نیمه شب سوار مینی بوس همسایه میشه و شروع میکنه ب رانندگی ک پلیس انتظامی بهش شک میکنه و بهش ایست. میده اما چون ماشین و متوقف نمی کنه شروع ب تیراندازی میکنن ببیند تیر ب ماشین میزنن ک ماشین داغون میشه و توی این ماجرا یه راننده تاکسی بر اثر خوردن تیر بهش کشته میشه اما ب مهدی ماجرای ما چیزی نمیشه و ماشین دراثر برخورد با دیوار از حرکت می ایسته قاضی دستور میده ک ببرمش بهزیستی اما بخاطر گریه های زیاد مادربزرگم و ناراحتیش بعد از کلی این ور اون ور زدن و مطالعه پرونده پزشکیش منصرف میشه این وسط کلیم خسارت پدر بزرگم پرداخت میکنه این ماجرا برای تمام مردم شهر ک فهمیده بودن خیلی عجیب بوده ک چجوری ی پسر معلول ذهنی اینجور رانندگی کرده قهرمان واقعی این دوتا پیر مرد پیر زنن ب نظر من
قهرمان من
قهرمان من تمام پدر و مادران ایرانی هستند که از تمام مال و مال آرزوها و خواسته های خود دست کشیده و برای خوشبخت شدن فرزندانشان از هیچ تلاشی دوری نمی کنند. پدر و مادرانی که چشمانشنان راه عشق را نشان میدهند ،دستانشان و چین و چروک صورتشان سندی بر استواری راهی که رفته اند است با تمام وجود میگویم این شما بودید که به ما راه شهادت-غیرت و پایبندی به ارزشها را نشانمان دادید . باتشکر- ذره ای ای از دریای خروشان ایران زمین
قهرمان من پدر و مادر من هستن
به نام خدا
قهرمان زندگی من پدرم هستن
علت انتخاب من زود قضاوت نکردن پدرم در مورد دیگران است.و دست به خیر داشتن ایشون بود و خیلی خصوصیات دیگری که باعث نجاتشون از مشکلی که برای ما پیش امده بود بشه
پدر من 1388/7/4 مثل همیشه بعد از نماز صبح از خانه میرن بیرون و تا اینکه ظهر که میشه به خونه نمیان و مادرم دلنگران به برادرهایم زنگ میزنن و میگوید که پدرتان به خانه نیامدن و خلاصه با زنگ زدن به نیروی انتظامی ماشین ایشون رو توی جاده کارخانه ی مان پیدا میکنن و میفهمیم که ایشون رو ربوده اند. و بعد از سه روز ادم رباها به خانه ی ما زنگ میزنن و تقاضای پول میکنن و ما پولها رو به حساب شان واریز میکنیم و دیگر هیچ خبری از پدرمان نمی شود . دراین مواقع وقتی مشکلی برای خانواده ای پیش می اید تمام اعضای خانواده به هر طریقی می خواهند که یک کاری انجام دهند تا مشکل برطرف شود از دعا کردن.قران خواندن.نظر کردن.و... گرفته تا رمال و فال گیر .اما متاسفانه هیچ کدام از اینها فایده ای نداشت.هر وقت که رییس جمهور به شهر مان زاهدان میامد ما نامه به دست میرفتیم تا مشکلمان حل شود. حتی یکی دوبار هم تهران امدیم نامه هم به اطلاعات و بیت رهبری دادیم تا مشکلمان را حل کنن و آنها هم نامه به زاهدان میزدن ک مشکلشان را حل کنید.هر روز کار مادرم و برادرهایم این بود که هر روز به اداره اطلاعات بروند یا پیش دادستان شهر.خلاصه اینکه بعد از یک سال یکی از عوامل را دستگیر میکنن که باکارت بنزین ماشین پدرم بنزین زده خلاصه این طرف هم هرکاری که میکنن اعطراف به ادم ربایی نمیکنه تا این که به وسیله ی وسیقه آزاد می شود.توی این چند سال که ما پیگیری میکردیم یک طرف حرفهایی که مردم میزدن طرف دیگر ک به ما و خانواده مان زخم زبان میزدن که پدرتان را چرا نجات نمیدهین .حتما مشکل مواد مخدر است که بردنش و ... خلاصه با این حرفهایشان نمک بر دل ما می پاشیدن.این جریان خیلی طولانی است.تا با پیگیری های دوتا برادرم و کمک دادستان محترم شهر زاهدان جنازه ی پدرم بین مرز افغانستان و پاکستان پیدا می شود، اول که برادرهایم راضی نمیشون که جنازه ی پدرمان است تا اینکه آزمایش دی ان ای میگیرن .آزمایش دی ان ای هم که هم زمان میشه با پیدا شدن غواص ها در سال 93 و جواب ازمایش که از تهران می اید که جنازه متعلق به پدر ماست و این مساله را برادرهایمان به هیچ کدام از ما نمی گویند اون هم به خاطر اینکه مادرم به خاطرربوده شدن پدرم دچار بیماری قلبی شده بودن تا این که بهمن94 به ما میگویند که جنازه ی پدرمان پیدا شده است. من که اصلا باورم نمیشد من انتظار آزادی پدرم را داشتم که با چه حاتی ایشون رو ملاقات کنم . با خودم میگفتم اگر پدرم بیاید و ما ببینیم حتما سکته خواهیم کرد اما افسوس که تصورات ما ادم ها اون جوری که فکر میکنیم پیش نمی اید. من منتظر هر خبری بودم نه این که جنازه ی ایشون پیدا بشه.
و در تاریخ94/12/10 پدرم را در مزار گلزار شهدا دفن میکنن
شهید اله یار یعقوبی
قهرمان دوم من مادرم هستن که طی این شش سال و نیم از ربوده شدن پدرم تمام ما رو به صبر وشکیبایی دعوت میکردن با این که درون مادرم شعله ای از آتش درونش را می سوزاند اما جلوی ما خودشان را نگه میداشتن تا مابچه هایشان ناراحت نشویم وهر وقت که سخنی از پدرم میشد فقط ما شاهد ریختن اشکهایشان بودیم نه اه و ناله کردنشان و این همه صبر و تحمل مادرم برای من قابل تحسین است .
قابل توجه این که هنوز هم عاملان ربوده شدن پدرم پیدا نشده است.از شما میخواهم که برایمان دعا کنید که عاملانشان را به پیدا کنیم و به اشد مجازات برسن
قهرمان من در شاهچراغ
من دیروز در شاهچراغ بودم به یک خانمی که در کنارم نشسته بود گفتم التماس دعا دارم گفت من هم این ماه خیلی مشکلات داشتم گفتم چی شده گفت خواهرم بیست سال بچه دار نشد چون شوهرش جانباز هست پنج سال پیش از شیرخوارگاه شیراز یک دختری که شش ماه داشته به فرزندی قبول میکند چه جشنی چه مراسمی چه وسایل هایی برای بچه تهیه میکنند اسمش را مبینا میگذارند پارسال برج 2شکم دختر بزرگ میشود به دکتر مراجعه میکنن و دکتر تشخیص میدهد که یک توده بدخیم بر روی کبد و کلیه مبینا هست و باید عمل شود در صورتی که به نبیند آسیب نرساند برداشته میشود هر سری که مبینا میخواسته عمل بشه نمیشه تا دو هفته پیش میبرند بیمارستان نمازی واسه عمل که ده ساعت طول می کشه و دو روز هم خوب بوده که خونریزی داخلی میکنه و از بین می ره من فیلم قبل از عملش دیدم که چجوری می خنده خوشحال و گفتم منزل کجاست گفت فرگاز گفتم ما هم اونجا بنشینیم گفتم کجای فرگاز گفت کوچه 15گفتم ما هم دو تا کوچه بالاتریم که همسایه در اومدیم خیلی ناراحت شدم که همچین قهرمانی در همسایگی من بوده من خبر نداشتم بعد با مادرش صحبت کردم کلی با هم گریه کردیم خودم فرزند جانباز هستم و یه و به خاطر دخترم همونجا از خدا تشکر کردم و به خاطر سالم بودنم دوست دارم الان که قهرمانم را پیدا کردم به ملت ایران هم نشان بدم ممنون از برنامتون التماس دعا
شهدای مدافع حرم
قهرمانهای واقعی وطن هستند که در راه دفاع از این مرز و بوم و اسلام و انقلاب و دفاعی از خون شهدای انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی و هزاران هزار دلیل و عقلی و منطقی در کیلومتر ها دور تر از این خاک مظلومانه به شهادت می رسند
روحشان شاد
قهرمان من
به نام خدا سلام عرض میکنم خدمت آقای علیخانی و تمام دست اندر کاران برنامه خوب ماه عسل من می خواستم داستان قهرمان زندگی خودم رو براتون بگم من یه دایی دارم که توی دوران جوانیش وزنش خیلی زیاد بود بعدش با تلاش خودش و لطف خداوند تونست ۶۰کیلو کم کنه اما یه روزی برای عروسی به روستاشون میرن که توی شهر میاندوآب هستش پدربزرگم،مادربزرگم،داییم،خالم و بچش رفته بودن موقع برگشت همه خواب بودن داییم هم خوابش میبره و سرعت ماشین میشه۱۴۰ و ماشینشون می افته توی دره مادربزرگم همون جا فوت میکنه داییم هم خونریزی شدید داخلی میکنه خدا یه دکتر می رسونه و وقتی وضعیتش رو میبینه با یه چاقو گلوی داییم رو پاره میکنه تاخون بیرون بریزه و اینجوری میشه که داییم نجات پیدا میکنه دایی و خاله و بابابزرگ رو هرکدوم رو به یه شهر میبرن تا به بیمارستان برسونن پدربزرگم یه روز توی کما بود خالم تقریبا وضعیتش از همه بهتر بود اما داییم سه روز توی کما بود و دکترا میگفتن ضربه مغزی ده و ۱۰٪احتمال زنده موندن وجود داره خالم هم وقتی به هوش میاد سراغ بچش رو میگیره که توی ماشین پیدا میشه.
خیلی بهمون بد گذشت شب و روزمون شده بود گریه و‌ زاری و دعا کردن اما بالاخره همشون مرخص شدن از بیمارستان ؛بعد از اینکه برگشتن نگران این بودیم که خبر فوت مادر بزرگ رو چجوری بهشون بدیم حتی مجبور شدیم که براشون نقش بازی کنیم .
بعد از اون ماجرای سال۹۱دایی دیگه نمی تونست رژیم بگیره و دوباره وزنش شد مثل روز اول دایی مریض شد افسرده شد و هزار تا بد بختی دیگه که نمیشه گفت اما الان دایی که ۲۹سالشه تازه ازدواج‌ کرده و زندگی‌داره روی خوبش رو نشونش میده .
این بود داستان قهرمان من
جا داره تشکر کنم از آقای علیخانی و عوامل برنامه ماه عسل که این فرصت رو در اختیار ما قرار دادن.خدا قوت
ما هنوز ایستاده ایم
میدانی چیست، ما نسل فراموش شده نیستیم..ما شاید آنقدر درگیر مسائل ناچیز باشیم که حتی "آن فالو" شدن آزرده خاطرمان کند! در همین هیاهو فراموش کردیم که ما جوانان این سرزمین پر افتخار وظیفه ی سنگین تری داریم.. نسلی را فراموش کردیم که رفتند تا ما بمانیم و ایران "سربلند" باشد.قهرمان من مادر شهیدیست که پاره ی تنش را فدا کرد. ..سال ها تنها ماند و فقط عکسی او را آرام میکرد..چقدر چشم هایش به کاروان های بازگشتی اسیران خشک ماند این مادر..سال ها گریست تا "پاره ی تنش" را برایش آوردند ولی در تابوت..هیچ وصفی نمیگنجد...سکوت میکنم چون نمیتوانم ادامه دهم.. من نمیتوانم..

خدا صبرش دهد.
قهرمان من
سلام قهرمانی که میخوام معرفی کنم برادرزادمه جوونی که از سن 14سالگی عیالوار شد و سرپرستی یک خانواده 8 نفری رو بعهده گرفت کسیکه وقتی مدرسه میرفت بخاطر اینکه کفشش به پاش کوچیک بود پشتشو میخوابوند اما ناظم مدرسه بجای اینکه متوجه بشه اونو بخاطر این مسئله کتک زد و بلاخره باعث شد که حامد قصه ما ترک تحصیل کنه حامد حالا دیگه جوونی شده خوش قد و بالا و مشغول کاسبی مرام بالایی داره از اینکه جنس چینی بفروشه ناراحته بخاطر همین هرکس که براش پس بیاره قبول میکنه با وجود اینکه خودش سرپرست یک خانواده پر جمعیته و به سختی کار میکنه اما از کمک کردن به دیگران دریغ نمیکنه شاید خیلی ساده بیان کردم اما با وجود سن کمش روح بزرگی داره بسیار باهوش واقعا جای تاسف داره که نتونسته با این همه استعداد درس بخونه من فقط میخوام بگم که کاش اینجور آدمها حمایت میشدن فقط خواستم بگم اون واقعا یه قهرمانه بنظر شما کسیکه دست خودش خالیه و تا خرخره بدهکار آنوقت پول پیش جور میکنه تا زندگی یک زوج جوان رو نجات بده قهرمان نیست اما حتی حاضر نیست در مورد زندگی خودش با کسی حرف بزنه من فقط خواستم بگم حامد قهرمان که نه بلکه پهلوانه قصدم شرکت در مسابقه نیست
قهرمان زندگیه من
بنام خدای خوبم. با سلام امروز و برای همیشه میخوام همینجا قهرمان زندگیمو معرفی کنم قهرمان زندگیه من مادرم هست که صبورانه به پای ما سوخت و ساخت همین مادری که با بودن اعتیاد پدرم ما رو از دست کتکهای اون پدر نجات داد پدری که رسما ما رو میخواست بزاره توی بهزیستی همین مادر دست ما رو گرفت از دست کتکهای پدر و بهزیستی نجات داد مادری که شب تا صبح کار میکرد پنهانی از دست پدرم که شبها ما گشنه نخوابیم و چه کتکها که نخورد اما لام تا کام حرف نزد فقط گفت بچه هام اگر مادرم نبود ما هم نبودیم یا اعتیاد داشتیم یا بهزیستی بودیم و هنوز که هنوزه با تمام مشکلات نگذاشته ما کمبودی داشته باشیم یا نبود پدر رو احساس کنیم مادری که ازخوشی خودش دست کشید از تفریح خودش زد حرفهای مردمو همه شنید اما با چنگ و دندون بچه هاشو بزرگ کرد و فقط گفت بچه هام و بعد از این همه مشکل 13ساله داره یک بچه ضربه مغزی رو ترو خشک میکنه و یک دختر طلاق گرفته رو از همینجا دست مادرمو میبوسم و فقط میگم مادر حلالمون کن همین. با تشکر
قهرمانی در دل تنهایی
سلام قهرمان زندگی من برادر بزرگتر من میباشد ، برادر من از روز تولد با معلولیت جسمی حرکتی متولد شده ، اما این اتفاق که باعث شد من برادرم را یک قهرمان معرفی کنم دلیلش هوش و استعداد و صبر بالای این قهرمان هست ، که حتی از یک فرد سالم و عادی بسیار عاقلانه تر و منطقی با مسائل زندگی برخورد و حل و فصل می کندشان.
من که یک فرد سالم هستم هنوز مثل برادرم با شدت معلولیتم فن و حرف خوبی رو بدست نیاوردم که باعث درامد و استقلال در زندگیم بشه ، اما این پسر با شدت معلولیت بالا بسیار روابط اجتماعی قوی دارد و بسیار افراد و دوستان بزرگی ارتباط داره و حتی خیلی وقت ها کمک خانواده هست برای ما.
من خواستم این قهرمان رو از زبان خودش به دیگران معرفی کنم تا افراد جامعه با مشکلات سطحی انقدر احساس بدبختی نکنند.
قهرمان من . زندگی بخشی
آخرین عاشقانه یک معلم فداکار : در سال 1350فردی به نام ابوالقاسم راستگو در روستای دره شور واقع در شهرستان زرین دشت فارس متولد شد .او در 6 سالگی مادر خود را از دست داد و ادامه زندگی خود را با جای خالی مادر گذراند تا اینکه سه سال دیگر تنها تکیه گاه خود یعنی پدرش را از دست داد و طعم تلخ یتیمی را در همان دوران کودکی چشید و از همان کودکی روی پای خودش ایستاد دو برادر کوچکتر از خود داشت که با کمک خواهرهای ناتنی اش آنها را بزرگ میکرد. وقتی پا به مدرسه گذاشت علاقه سرشارش به معلمی را نشان داد و همیشه میگفت یک روز معلم میشوم و به کودکان محروم روستا درس خواهم داد .با همین علاقه بود که در رشته تربیت معلم شیراز قبول شد و تحصیلات خود را بسرعت به پایان رساند و تدریسش را شروع کرد .وی عاشق ادبیات بود و شعر میگفت و اطلاعات زیادی درباره شعرا و مشاهیر ادبیات ایران زمین داشت و به دانش آموزان ادبیات می آموخت . دوست داشت تا میتواند به یتیمان و فقرا کمک کند و همیشه دانش آموزانش را به کمک کردن به دیگران تشویق میکرد . او و بسیاری از دانش آموزانش و خانواده اش داوطلب اهدای عضو بودند.. اجازه نمی داد در روز معلم کسی برای او هدیه بیاورد او میگفت من بهترین هدیه روز معلم را چند سال قبل از یکی از دانش آموزانم گرفته است .آن دانش آموز روی کاغذ نوشته بود :(( معلم گرامی روزت مبارک . خانواده ام فقیر هستند و من نتوانستم برای شما هدیه ای تهیه کنم ولی خواستم به شما این روز را تبریک بگویم )) ابوالقاسم این نامه را نگه داشته بود و در روز معلم آن را به همه نشان میداد و میگفت این بهترین هدیه ای بود که در روز معلم گرفته ام .15سال قبل خداوند فاطمه را به او داد .او میگفت دختر برکت خانه است . آرزو داشت دخترش هم را او را ادامه دهد بعد از شش سال خدا علی و زهرای دو قلو را به او داد او به آن دو نیز علا قه زیادی داشت و بیشتر وقت خود را به آن دو اختصاص میداد. مدتی بود سردرد شدیدی داشت که پزشکان علتش را ارثی میدانستند . او استرس زیادی در کارش داشت و همین امر موجب شد درسه شنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1394 سردرد بسیار شدیدی بگیرد . اما اهمیتی نمیداد ولی انگار فهمیده بود مدت زمان زیادی زنده نخواهد ماند زیرا وصیت نامه خود را نوشته بود و به اطرافیان نیز سفارش کرده بود نگذارند همسر و فرزندانش بی تابی کنند و همچنین گفته بود در صورت مهیا بودن شرایط اهدای عضو بدن او درنگ نکنند تا اینکه یک روز سردردش شدیتر شد ولی باز سعی خودش را کرد تا به مدرسه برود ولی در بین راه مدرسه حالش دگرگون شد و او را به بیمارستان بردند ساعتی بعد پزشک اعلام کرد به کما رفته و او را به بیمارستان داراب منتقل کردند پزشکان اعلام کردند به دلیل خونریزی شدید مغزی مرگ مغزی شده است . این خبر شوک بزرگی به همه وارد کرد وقتی پزشکان پیشنهاد اهدای عضو بدن اورا دادند هسرش کارت عضویتش را به پزشکان داد و اعضای بدن او در بیمارستان نمازی شیراز به هفت بیمار داده شد. کلیه ها و کبد ابوالقاسم به سه مادر جوان پیوند زده شد تا آنها از ساله درد و رنج رهایی پیدا کنند.
زمان فوت او همراه بود با 12 اردیبهشت و روز معلم روز پدر و روز مرد که او هم معلم بود و هم پدر و هم مرد .
.دانش آموزان بر سر مزار او اشک میریختند و میگفتند آقا روزت مبارک . او با اینکار معنای این شعر سعدی را به همه فهماند
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار
بسم الله الرحمن و الرحیم
قهرمان زندگی من الله است چون خالق من و تمام موجودات روی زمین هست چون وقتی میترسم دنبال چیز مهمی میگردم در شرایط سخت گیر می کنم یا شب ها وقتی نمیتوانم بخوابم با گفتن یک بسم الله الرحمن و الرحیم آرام میگیرم و به خواستم میرسم اگر میخوا هید امتحان کنید کار ساز و کار گشا است