تبلیغات
مسابقه بزرگ ماه عسل- قهرمان من - عاشق زمزمه میکند ، فریاد نمیکشد

قهرمان واقعی زندگی شما چه کسی است؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

عاشق زمزمه میکند ، فریاد نمیکشد
عاشق ، زمزمه میکند ، فریاد نمی کشد
منم یک مادرم مثل همه مادرهای دنیا عاشق و بیقرار و من عاشق بیقرارسه بچه زیبا و دوست داشتنی و واقعا زیبا هستم . بچه هایی آروم ، ولی کمی شیطون خوشمزه ، درس خون ، ووی ، ووی ، ووی ، کی میگه ماست من ترشه
البته همه مادرها بچه هاشون زیباترین هستند .
اون روز سوز سرد پائیزی شروع شده بود ، مثل سوز دل من که شروع شده بود و من خبر نداشتم . اون روز داشتم به گلدونهای سبز و قشنگ آب میدادم ، علی چشم سبز آمد دوتا کف دستشو روی هم گذاشت و گفت ، مامان نگاه کنید انگشتانم روی هم قرار نمیگیرند ، انگشتانس کاملا باز نمیشد. دستاشو فشار دادم و گفتم بیا حالا انگشتات کنار هم هستن ، ای شیطون چون کار دارم اینو بهانه کردی ؟
چایی نبات دادم ، بهتر شد ولی باز نگران بودم ، صبح علی توان نداشت ، ظهر دستان علی بالا و پایین نمیرفت ، عصر در بیمارستان شوهرم علی را روی وزنه گذاشت برای یک لحظه دستشو رها کرد ..
و همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد ، علی افتاد ، مادرم چادرشو روی صورتش کشید، من به طرف علی دویدم و ......... علی کل بدنش تا گردن فلج ،
به طرف سفید پوش مهربان رفتم ، با بغض در گلو گفتم ، دکتر تو رو خدا به من بگید چی شده
مهربان نگاهم کرد، کمی مکث کرد و ......... و .... کاش نمیگفت ، کاش سکوت میکرد، کاش زمان متوقف میشد ولی گفت و ..... گفت : پسر شما دچار بیماری گلمباره شده ، یعنی شل شدن ماهیچه های بدن و اگر ماهیچه های گردنش هم شل بشه اون میمیره .
به حیاط بیمارستان رفتم ، جیغ زدم ، فریاد کشیدم و باز نزد علی رفتم ، چشمان سبز قشنگش را به من دوخته بود . نه سوالی ، نه گریه ای ،
این زمانی بود که قلب من توان شنیدن یک آخ را نداشت ، فریاد نکشید ، آخ هم نگفت . برای خودش کوچک مردی بود .
ای خدا کاش گریه میکرد ، کاش حرف میزد .
کپسول اکسیژن آوردند و گفتند شب تا صبح باید نگاه به نفسش داشته باشید اگر احیانا نفسش نامرتب شد خبر کنید
و من و کریم فقط نگاه شدیم . ساعتها........ چرا صبح نمیشد، چرا آفتاب همه جا پهن نمیشد ، چرا خورشید خانم رونمایی نمیکرد.
نفس علی نامرتب شد، کریم فریاد زنان به طرف اطاق پرستاری دوید ، و من هم دویدم ، به طرف نمازخانه دویدم ، بدون وضو، فقط میخواستم جایی باشم تا رو به قبله بایستم ، رو به قبله ایستادم و صدها بار فریاد زدم ، ایاک نعبدو و ایاک نستعین ، ایاک نعبدو و ایاک نستعین ، تنها تو را میخواهم و تنها از تو یاری میجویم
و زنده ماند اما فلج از پا تا به گردن ، فقط سرش را تکان میداد و بس . سه روز خودم را گم کردم ، بیهوش بودم و نمیخواستم منطقی فکر کنم ولی وقتی دیدم چشم سبز من آرام هست ، بیقراری نمیکند و درمقابل درد سکوت میکند ، آرام گرفتم . قهرمان من خواست که بلند شود و من خواستم و خدا خواست و بعد از شش ماه با رنجها و دردها و سکوت به هنگام درد بالاخره گاگله ، ای خدا گاگله
از خاطره های بد من در اون روزها روز گاگله علی یود.
یک آقایی می آمد به نام مهندس قنبری و ورزش و انرژی درمانی میداد ، یک روز وقت ناهار برحسب اتفاق میگو داشتیم و علی عاشق این غذا ، علی بالای فرش دوازده متری و ما پایین فرش .... مهندس قنبری به ما گفت باید ناهار را بخورید و به علی گفت اگر گرسنه هستی گاگله کن و علی اونروز بعد از شش ماه گاگله کرد و بارها و بارها با صورت زمین خورد و باز بلند شد. باور نمیکنید یکساعت طول کشید تا به این طرف فرش رسید پوست صورت و دستانش خراش برداشت ولی آمد و من بغض میگو خوردم . چون میگفت اگر ناهار نخورید من دیگه به این خونه برنمیگردم .
همون سال معدل علی بیست شد. به این ترتیب که کنارش مینشستیم ، میخواندیم یا کتاب را ورق میزدیم ، معلم زبان و ریاضی گرفتیم و روز های امتحان با ویلچر میبردیم و علی میگفت و دانش آموز دیگر مینوشت .
دو سال طول کشید تا علی توانست بدون کمک دیگرون راه بره . یاعلی گفت و بلند شد ، یا علی و یا علی و یا علی .......معجزه یا علی در گلویش ماندگار شد ، قهرمان من خواند تلاش کرد ، آهنگساز شد ، خواننده شد تنظیم کننده ، جایزه گرفت فرد موفقی در جامعه ...... و ازدواج کرد .
اینبار زمستان بود و سوز هوا بیشتر از پاییز بود . علی در کنارم قرار گرفت و باز زمزمه کرد فریاد نکشید ، مامان من سرطان دارم و ..... ضعف کردم ، باختم ، باختیم ، و دلم انقدر درد داشت که اضافه اش از چشمانم سرازیر میشد . کاش علی تنهایم میگذاشت ، کاش تنها بودم
باز چند روز بیقرار بودم . به علی گفتم به من اجازه بده تا این سوز دلم آرام شود . در آغوشم گرفت و گفت گریه کن . گریه کردم و باز با هم خواستیم و خدا خواست و باز ایاک نعبد و ایاک نستعین خواندم و دعاهای همه بود به همراه دل دردمند من
باید بلند میشدم ، خواهرش بیقرار بود . خانمش بیتاب بود ، و کلی کار بود و کار .
عمل علی ، مراقبتها ، دوره قرنطینه ید درمانی و .......
قهرمان من خوب شده و باز میخواند یا علی و یا علی و یا علی ، جانم علی ، مولا علی
علی قهرمان منه چون ناله نکرد تا دل من بلرزه ، فریاد نکشید تا درد نکشم ، به من امید داد و نیرو
و از همه مهمتر هدفش را مشخص کرد ، زنده ماند تا زنده بمانم