تبلیغات
مسابقه بزرگ ماه عسل- قهرمان من - همسرم قهرمان من

قهرمان واقعی زندگی شما چه کسی است؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

همسرم قهرمان من
نمیدونم میشه اسمش و قهرمان گذاشت یا یه همراهه صبور یه همدم ولی ... همسرم قهرمان زندگی منه. زندگی که تا سه هفته پیش خیلی آروم و شاد سپری میشد هر دو برای تولد بچمون برنامه ریزی میکردیم ساعتها حرف میزدیم ازینکه اسمش و چی بذاریم حدس میزدیم دختره یا پسر وارد ماه چهارم بارداریم شدم خداروشکر میکردم که با ورود یه بچه ی کوچولو زندگیمون شیرینتر میشه کامل میشه. بعضی روزها همسرم با چندتا اسباب بازی و لباس میومد خونه .دستش همیشه پر از میوه های مختلف بود میگفت بخور واسه بچمون خوبه. یه روز صبح موقع رفتن به سرکارش بدرقش کردم گفت عصر جواب آزمایش غربالگریمون آماده میشه و میره خودش میگیره. اصلا استرس نداشتم اوقات بیکاریم چند صفحه قرآن با صدای بلند میخوندم تا بچم بشنوه تو خواب دیده بودم پسره. یکم هم ذکر گفتم و خوابم برد .عصر همسرم با جواب آزمایش اومد صورتش درهم و گرفته بود نتونستم بفهمم چی شده شاید از کاره زیاد یا گرمای هوا... شایدم! جواب آزمایش ... حرفی نزد فورا آزمایش و ازش گرفتم و خوندم من مترجم زبانم و کل آزمایش توضبحاتش انگلیسی بود هرخط و که میخوندم حس میکردم نفس کشیدن واسم سختتر میشه... متاسفانه جواب خوب نبود و با ریسک خیلی بالا بچمون مشکل داشت نمیدونستیم چیکار کنیم فقط صدای همسرم و میشنیدم که میگفت قوی باش حتما اشتباه شده به دکتر نشون میدیم و... ساعتها اشک ریختم . روز بعد دکتر تایید کرد که جنین مشکل ژنتیکی داره و چند روز دیگش رفتیم برای آزمایشهای تکمیلی همسرم چند روز اصلا سرکار نمیرفت میدیدم سر نماز کلی دعا میکنه گاهی اشک میریزه واسم سخت بود ولی همسرم تمام اون روزها از کنار تکون نخورد تو تمام مراحل کنارم بود و دلداریم میداد مطمئنم اگه تنهام میذاشت یک لحظم طاقت نمیاوردم میگفت حکمت الهی و باید منتظره جواب آزمایش تکمیلی باشیم و امیدمون و از دست ندیم. اما متاسفانه انگار روزهای بد و خبرهای بد تمومی نداشت و بهمون گفتن جنین باید سقط بشه شب احیا همسرم دعا میکرد فقط من سالم این روزها رو طی کنم شنیدن صدایه دعاهاش واسه من امیدوار کننده بود . روز عمل قبل از جداشدنمون کلی گریه کرد واسم دعا کرد و گفت چشات و ببند من همش کنارتم حسم میکنی قوی باش. به لطف الهی تموم شد من و همسرم همراه هم اون روزهای تلخ و گذروندیم هنوز این درد خیلی واسم تازست تحملش سخته فکره اینکه تا چند روز پیش فرزندم کنارم بود و حسش میکردم و ناگهان تنهایم گذاشت بینهایت غمگینم میکنه.اما قهرمان اصلی همسرمه و تا ابد حرفاش و امید دادنش و فراموش نمیکنم . و خدارو برای داده و نداده هایش شکر میکنم .