تبلیغات
مسابقه بزرگ ماه عسل- قهرمان من - صبوری

قهرمان واقعی زندگی شما چه کسی است؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

صبوری
باعرض سلام و خسته نباشید خدمت تمام دست اندرکاران برنامه ماه عسل مخصوصا احسان جان عزیز و محمداقای عزیز...قهرمان خیلی سخته بگم چه کسی میتونه باشه تو زندگی من چون همشون قهرمان هستند..شاید پررویی باشه اما من خودمو انتخاب میکنم....
به نام خدا
یکی از روزهای خدا غروب فروردین سال 73 حوالی استان مرکزی ی روستایی نوید به دنیا میاد ناگفته نماند که همه ی خانواده منتظر یک خواهر یا برادر جدید بودن برگردیم به داستان نوید به دنیا میاد اما باشکلی صددرصد متفاوت مثل یک گوشت پخته مثل یک ادم کاملا سوخته همه ناراحت میشن کمی میترسن بعداز چند دقیقه انتقال میدن به مرکز استان تمام بیمارستان دلهره پیدا میکنن که خدایا این چیه خلاصه از همون ساعات اول تمام دکترا میگن میمیره بعد از یک هفته نوید میارن خونه تا خانواده اش ببینن تا منو میبرن خونه خانواده هم ی ذره ناراحت میشن و یکم میترسن بعداز دیدن خانواده فرداش پدرم و مادرم که واقعا قهرمان هستند میبرن منو تهران چون دکترهای اراک جواب کرده بودن میرسن تهران بلافاصله میبرن بیمارستان فیروزآبادی شهرری اونجا هم چند روزی بستری میشم و دکترهای اونجاهم جواب میکنن میگن این نمی مونه میمیره چون واقعا شدید بودم از اونجا انتقال میدن به بیمارستان هفت تیر اوناهم جواب میکنن میگن بیخودی هزینه نکنین این میمیره سرتونو درد نیارم بعد انتقال میدن بیمارستان رازی از به بیمارستان امام خمینی همه همه و همه جواب میکنن طی این دکتر رفتنا ی اشنایی پیدا میشه میگه تو مولوی ی دکتر هست به برین اونجا پدرم و مادرم میبرن اونجا اون دکتر کسی نیست جز دکتر انقطاع که اگر هستن خدا حفظشون کنه و اگر نه خدا بیامرزه ایشون بعد از طی ازمایشاتی میگن این پسر میمیره اما نه بخاطر این بیماری و ایشون میگن این خیلی هم باهوش میشه و نام بیماری من میشه ایکتیوز اهان یادم رفت بگم نوید الان نزدیک که بشه دوساله که طی این قریب به دوسال انواع اقسام دکتر هارو برده بودن تا اینکه دکتر انقطاع به خانواده من امید میده و ناگفته نماند من باید از خانواده م حلالیت بطلبم چون مادرم همیشه در کنار من بود تو تهران بعد از تشخیص و امید نسبی من تا 12سالگی مداوم بستری بودم تو بیمارستان امام خمینی.احسان جان زیاد سرتو درد نیارم داستان و سوژه من اینه که میخواستم لطف خدا وصبوری خانواده م و خودم که خیلی سختی کشیدم.احسان جان من تو 5سالگی به لطف خدا خواندن نوشتن و قران خوندن و نماز خوندن بلد بودم.وخیلی ارزو ها تو دلم موند تو هفت سالگی همه رفتن مدرسه و بازی شادی اما حسرت همه اینا برا من موند اما خدا شاهده بازم تو کودکی هم شکر میکردم .رسیدم به سن 12 سالگی ی مصیبت بزرگی به من و به خانواده م وارد شد خواهرم تنها دختر خانواده رو تو تصادف از دست دادیم نکته خیلی مهمی رو بگم من هرچی که داشتمو دارم اول به لطف خدا بعد به کمک خواهرم داشتم مدتی گوشه گیر شدم حوصله حرف زدن نداشتم چون شوکه شده بودم....شروع کردم به متفرقه درس خوندن من تا 12سالگی حتی راه هم نمیتونستم راه برم از 12 سالگی شروع کردم به فعالیت قرانی رتبه قرانی مختلف کسب کردم الانم که 22سالمه به تازگی رفتم دانشگاه..احسان عزیز هدف از نوشتن از من اینه که شما و ادمای سالم امثال من رو ببینین شکر کنید که خداوند لطف بزرگی بهتون عنایت کرده به نام سلامتی و ماها شکر کنیم چون تو ازمایش قرار گرفتیم و از خداوند توفیق بخوایم که سربلند از این ازمایش بیرون بیایم اقای پیوندی و احسان عزیز این بیماری خیلی سختی داره بخصوص تو کودکی ی فرد سرطانی ظاهرش درسته اما ما ایکتیوزیا همش تو ظاهر حالا سختی جسمی بیماری به کنار سختی روحیش از همش بدتره چون جامعه پس مون میزنه نگاه مردم سوالات مردم ناملایمات مسئولین..این بیماری چند نوع خفیف متوسط و شدید مشکلات ماها زیاده..نمیخوام بعد از خوندن این متن شما و یا مردم با نگاه ترحم امیز نگاه کنین اگر امکان فقط خودتون بخونین.واگر امکان داشت عید فطر دعوت کنین.