تبلیغات
مسابقه بزرگ ماه عسل- قهرمان من - قهرمان یک عشق

قهرمان واقعی زندگی شما چه کسی است؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

قهرمان یک عشق
باعرض سلام و عرض احترام اینجانب ناهیدجعفری هستم که مفتخرم با یکی از قهرمانان زندگی ام گفتگویی داشته باشم.
آری...قهرمان زندگی من کسی است که از یک قصه ناخوشایند جان سالم به در برده است. قصه ای که شاید خیلی ها به این درد گرفتار شده باشند این درد مرگ تدریجی است.
قصه به این صورت است که دختری به نام شهلا در دانشگاه با پسر ثروتمندی روبرو میشود که ایشان بعد از اینکه متوجه میشود به شهلا علاقمند شده درخواست ازدواج میدهند اما بدلیل تجربه تلخی که از خواستگاری دختری که سالها پیش باعث خفت و خواری خانواده اش شده بود متاسفانه حق انتخاب برای ازدواج از او سلب شده بود اما با تلاشهای فراوانی که انجام داده بود برای بدست آوردن عشقش سرانجام خانواده اش را بعد ازدو سال سختی های
فراوان راضی به برپایی مراسم نامزدی شان میکند .
شهلا و امیر یک سال نامزد بودند اما یکسال به اندازه یک عمر زجر کشیدند همانند عقاب هایی که در آسمان پرواز میکنند اما هر لحظه خطر شکارچیان آنها را آسوده خاطر نمیگذاشت.....هر لحظه اتفاقاتو حوادث مختلفی سر راهشان قرار میگرفت از جانب خانواده ها برای از بین بردن این عشق.....
محروم شدن امیر از ارث و حق زندگی عادی ,طرد شدن او از خانواده روی آوردن او به مشاغل سخت تنها جزیی از مشقت های آنها فقط به جرم عشق بی حد و اندازه بود
تا اینکه آنها تصمیم میگیرند که مراسم عقدشان را برای رهایی از اینهمه ترس ها و دلواپسی ها انجام دهند...
به سرعت تمامی مقدمات ازدواجشان را با هزاران وام و قرض فراهم میکنند ...اما ایکاش قصه به همینجا ختم میشد....
سه شب قبل از مراسم عقد در حالیکه شهلا و امیر در پوست خود نمیگنجیدند...در حالیکه با شور و اشتیاق خودشان را قهرمان این عشق میدانستند و لحظه شماری میکردند....اما انگار این خوشحالی امیر و این مهربانی و اشک های خفته او حرفی ناگفته در پی داشت....رفتارش شبیه کسی بود که میدانست روزهای مرگش نزدیک است....
یک روز قبل از مراسم در حالیکه شب قبل به خوبی و خوشحالی با هم صحبت کردند ناگهان فردای آن روز ورق زندگی برگشت....
امیری دیگر نبود ....شهلا تازه متوجه آنهمه رفتار عجیب شده بود نمیدانست چه اتفاقی افتاده گیج شده بود.....مثل دیوانه ها به خود میپیچید..... به هر کجا سر زد اما نشانی از او نبود که نبود....
تصمیم به خودکشی گرفت چون فهمید که زندگی برایش پوچ شده...دیگر هیچ دارویی برایش موثر نبود.....شهلا جسمی زنده در قالب روحی مرده بود.....روزهای سختی بود که متوجه شد دچار بیماری روحی روانی شده دچار افسردگی شدید....
ماهها گذشت اما خبری از امیر نبود....هیچکس از او خبری نداشت....بارها پدرش مورد بازخواست قرار گرفت....اما گویا او هم مانند شهلا از درد تنها پسر خاندانش...تنها پسری که در ان طایفه وجودداشت و همه اهل فامیل او را مانند دری گرانبها میخواستند به خود میپیچید.....
سه ماه گذشت تا اینکه زهرا خواهر شهلا مژده میدهد که امیر تماس برقرار کرده نمیدانید آن لحظه شهلا چه دگرگونی در تمام عضلات بدنش احساس کرد...بعد از اینکه پاسخ داد....متوجه شد که امیر پناهنده سیاسی شده در آلمان......
شاید طی نقشه های از قبل طراحی شده مادرش و پیشنهادها و یا شاید تهدیدها یا حمایت های شگفت آورمالی از جانب مادرش سرانجام او مجبور شد که به ان عشق خیانت کند.... امیر هبچوقت حاضر نشد توضیح دهد بطور دقیق
امیر برای همیشه رفت.....و شهلا ماند و یک دنیا خاطره های دست نیافتنی...یک دنیا حسرت
و یک عمر تاثیرات بدی که آینده اش را هر لحظه به خطر می انداخت....
الان بعد از سه سالی که از این ماجرا گذشته من تونستم درمان بشم اما زخم هایم باقیست و تاثیرات بدی که برجای داررد.....دختری که از بشریت یک هیولا میسازد.....
پدر امیر هم مثل شهلا امیر را از دست داد......امیر بخاطر ظلمی که در حقش شده بود حق دیدنش را از پدرش سلب کرده بود والان به دنبال حلالیت از شهلاست بخاطر تمام بدی هایی که کرده بود امروز پشیمان است وبخاطر دیدار دوباره فرزندش نذر کرد که چند اسیر را آزاد کند...
اما مادرش هنوز هم که هنوز است رفتارش برایم قابل توجیه نیست....شاید بخاطر آسایش وجدانش اکنون سعی دارد شهلا را حمایت کند......اما زخم شهلا عمیق تر از حمایت های مالی مادر امیر بود......
اکنون تصمیم دارم با ایجاد موسسه ای جهت رفع مشکلات روانشناسی خانواده ها تا حدودی به کسانی که شاید قصه تلخی شبیه من دارند بتوانند رهایی یابند قبل از اینکه به دره ای ترسناک پرتاب شوند.
تشکر از نگاه شما بابت خواندن این سرگذشت.