تبلیغات
مسابقه بزرگ ماه عسل- قهرمان من - قهرمان من پدرم وخودم

قهرمان واقعی زندگی شما چه کسی است؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

قهرمان من پدرم وخودم
سلام آقای علیخانی عزیز با برنامه خوبتان که باعث شدید مردم بفهمند آدمهایی هستند که مشکل دارن ونیاز به حمایت وهمراهی اطرافیان حتی جامعه رادارند من نتونستم فیلم بگیرم چون پدر درقید حیات نیستند برنامه شما امثال مثل من رو هم داشته خیلی خوشحالم که حرف دلم رومیتونم بنویسم همیشه دوست داشتم سرگذشتم داستان یا فیلم بشه من بیست وهفت سال از خدا سن گرفتم باخودم میگم کاش ان زمان این برنامه زودتر پخش میشد که آدمها میفهمیدن که وقتی یه دختر پدرومادرش از هم جدا میشن نیاز به محبت وهمراهی داره درک کنن باز خداروشکر که این برنامه وگذر زمان باعث شد مردم درک وفرهنگ شون بالا بره من یه خواهر وبرادر دارم که برادرم و خواهرم درحال حاضر در مراکز توانبخشی زندگی میکنن پدر ومادرم سال ۷۴طلاق گرفتن وما مهر بچه طلاق به پیشونیمون خورد دختری که کلاس اول دوست داره مادرش کنارش باشه تو جشن تکلیفش کنارش باشه ولی افسوس نشد ومن وخواهرم حسرت خیلی چیزا بدلمون موند ولی صبوری کردیم وبا این مشکل کنار اومدیم ما پیش مادربزرگم بودیم او مارو بزرگ کرد حتی بهتر از مادر مدیونشیم وخیلی دوسش داریم پدرم قهرمان زندگی من بود اصلا ازدواج نکرد چون دوست نداشت بچه هاش زیر دست زن بابا بزرگ بشن باشرایط سخت اقتصادی وفقر هر کاری بود میکرد بنایی کارگری تا ما راحت باشیم خیلی زحمت وسختی کشید تامارو بزرگ کرد از بس غصه خورد حالش خیلی بد میشد که بردیمش دکنر وفهمیدیم دیابت دارن تا چند سالی بااین بیماری دست وپنجه نرم کرد مادرم هم که اصلا عاطفه نداشت حنی یکبارهم به ماسر نزد هیچی برای ما نگزاشت خونه خودمون روفروخنیم تا مهریه داد پدرم وبعدشم از خونه پدربزرگم سهم داشت اونم گرفت به بچه هاش حتی یک دانگ خونه رونبخشید که بچه هاش آواره نشن زندگی سختی داشتیم برادر بیچارم هم از سیزده سالگی به خاطر شیطنتاش واذیت کردناش استثنایی بود وآن رودرمرکز نوانبخشی بستری کردن اگر مادربودشاید اگر بود این اتفاقات برای ما نمی افتاد مثل بقیه خانواده ها کنار هم خوش بودیم من هم مدرسه میرفتم وبعد که پدر فوت کردو شرایط بدتر شد به مرکز امام علی بچه های بی سرپرست وبد سرپرست رفتم خیلی سخت بود برام که از خواهرم جدابشم ولی مجبور بودم بعداز من خواهرم روهم به مرکز توانبخشی بردن چون مادربزرگم پیر شد ه بود وتوانایی نگهداری خواهرم رو نداشت خیلی تلاش کردم که بیارمش پیش خودم ولی مسؤلین قبول نکردن چون خواهرم از لحاظ ذهنی بهره هوشی پایین بود وآموزش پذیر بود متاسفانه هرکدام از جایی سر در آوردیم ومن درسم را ادامه دادم وناامید نشدم هرچی سخنی بود روتحمل کردم مرکز که بودم کسی سراغی از من نمیگرفت حتی زنگ هم نمیزدن فقط با خواهرم وگاهی بابرادرم زنگ میزدم وسراغ هم رومیگرفتیم نه عمه نه خاله ونه دایی هیچکس تحمل کردیم .داخل مرکز خوب بود بابچه هایی که مثل خودم بودن باهم همدرد بودیم درددل میکردیم باهم یک هدف داشتیم که برای بچه های خودمون کم نزاریم ویک مادر خوبی باشیم حتی زندگی خیلی سختی داشتیم تحمل کنیم وبمونیم زندگی کنیم به خاطر بچه هامون کاری که مادرم نکرد ودرسم روخوندم باکمک مربیان عزیزم ومددکار فوق العاده مهربان خودم به دانشگاه راه یافتم ومدرک کارشناسی مشاوره وراهنمایی گرفتم والان به لطف خدا بزرگ درسم تمام شده ودر صددم ادامه بدم وارشدم را بگیرم ولی متاسفانه هنوز موفق نشدم سر کار بروم بهزیستی قانون گذاشت که باید از مرکز برین یا ازدواج کنین من کسی رونداشتم من وبچه های مرکز اصلا فکر ازدواج نداشتیم چون میدونستیم کسی با ما ازدواج نمیکنه چون بچه بهزیستی بودیم ولی از جایی که خدا بخواهد یه خانم مومن وخیر که کارش وصل و ازدواج جوونا بود تمام بچه های مرکز مارو شوهر داد همه خانواده تشکیل دادن ودر زندگی موفق شدن من هم ازدواج کردم خوزستان واز خواهرو برادرم دور شدم برای خواهرم حکم پدرو مادرروداشتم هرهفته میرفتم ملاقاتش وهرچیزی که نیاز داشت براش میبردم اما خیلی سخته برام دوست داشتم خواهروبرادرمم خانواده تشکیل میدادن با هم رفت وآمد داشتیم اما نشد بازهم خداروشکر خیلی چیزای دیگه ای هست که نمیشه متن طولانی میشه قهرمان زندگی من پدرم بود که تمام مشکلات وسختیاروبه خاطر ما تحمل کرد وازدواج نکرد در صورتی که میتونست وماروبا جون ودلش بزرگ کرد با دستای پینه بستش قربونش برم کاش بود دورش میگشتم اگه اون بود وضع ما این نبود وقهرمان زندگی خودم خودم هست بر خلاف تمام هم سنای خودم جوونی نکردم وتمام سخنی هارو تحمل کردم وامیدم روازدست ندادم درسم روخوندم وترک نحصیل نکردم حداقل یه آدم بیسواد نیستم ومیتونم برای دخترم مادر خوبی باشم وهیچوقت تنهاش نزارم از خدا میخام آنقدر بهم ببخشه که بتونم دست بچه هایی مثل خودم رو بگیرم بتوانم درآینده نچندان دور یه مرکزی برای بچه های بی سرپرست ویتیم مثل خودم بزنم در این شهری که هستم ,سپاسگذارم از شما وزحمات بی دریغتان