تبلیغات
مسابقه بزرگ ماه عسل- قهرمان من - مردی ناشناس که مرا از مرگ نجات داد

قهرمان واقعی زندگی شما چه کسی است؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

مردی ناشناس که مرا از مرگ نجات داد
سلام
من وقتی به قهرمان زندگیم فکر کردم افراد زیادی به ذهنم اومدن ولی وقتی خوب فکر کردم دیدم قهرمان اصلی وابتدایی زندگی ام کسی بود که مرا در کودکی از مرگ حتمی نجات داد چیزی حدود 17 یا 18 سال پیش وقتی من 4 یا 5 ساله بودم در یکی از روزهای تابستان به اتفاق خانواده به خانه مادربزرگم رفتیم طبقه بالای خانه آنها دایی ام زندگی میکردند دایی من دو پسر داشتند به نامهای عماد و عرفان که عماد 1 سال از من کوچکتر بود. ما خانه مادربزرگم گرم صحبت بودیم که دایی من آمدن و به مادرم گفتند ما داریم میریم پارک و خواستند که من هم با آنها بروم من که خیلی وقت بود پارک نرفته بودم از مادرم خواهش کردم اجازه بدهند مادرم قبول کردند و با دایی و زندایی و پسرهای دایی با موتور به پارک ،پارک که نه میدانی در شهرمون که در حال حاضر میدان آب نما نام دارد رفتیم. در این میدان یک حوض بزرگ که بالای آن دو کوزه قرار دارد و از آن دو کوزه آب درون حوض بزرگ میریزد و دو عدد حوض کوچک هم دو طرف آن حوض بزرگ هست. دایی و زندایی دورتر از این حوض روی سبزه ها فرشی پهن کردند و با پسر دایی کوچکم عرفان نشستند من و عماد هم با هم مشغول بازی شدیم در حین بازی عماد گفت بیا بریم پیش حوض آب و آنجا بازی کنیم من هم قبول کردم وقتی رفتیم آنجا او گفت بیا لبه حوض بزرگ راه برویم من گفتم میترسم شاید بیفتیم ولی او اصرار کرد و گفت اگه نیای ترسو هستی منم برای اینکه ثابت کنم ترسو نیستم رفتم داشتیم لبه حوض راه میرفتم که یکدفعه من چیزی نفهمیدم و وقتی فهمیدم که درون حوض کوچک داشتم خفه میشدم خیلی دست و پا زدم که خودم رو نجات بدم ولی نمیتونستم خیلی ترسیده بود کم کم داشتم نا امید میشدم و نفسم تموم میشد از آن طرف هم عماد که جلوتر از من راه میرفت و نفهمیده بود که من در حوض افتاده ام وقتی دیده بود من نیستم فکر کرده بود ترسیدم و پیش مادرش رفته ام و به دنبال من پیش آنها رفت که یکدفعه مردی با دست پشت لباسم را گرفت و مرا از آب بیرون کشید خیلی آب خورده بودم تمام لباسهایم خیس بود و از ترس فقط گریه میکردم همه مردمی که دور حوض نشسته بودند مرا نگاه میکرد ند تا اینکه آن مرد صدا زد پدر مادر این بچه کیه؟ دایی و زندایی که دیده بودند من با عماد نیستم داشتن دنبالم میگشتند که یکدفعه دیدند نزدیک حوض تجمع شده اومدن زنداییم منو بغل کرد و من فقط گریه میکردم و میلرزیدم او چادرش را دور من گرفت و سریع به خانه برگشتیم .
من آن مرد را نمیشناسم و حتی چهره او هم در ذهنم نمانده ولی برایم قهرمان است چون در کنار حوض افراد زیادی نشسته بودند و فقط او بود که مرا از مرگ حتمی نجات داد. امیدوارم هر کجا که هست سالم و موفق باشد.