تبلیغات
مسابقه بزرگ ماه عسل- قهرمان من - معجزه

قهرمان واقعی زندگی شما چه کسی است؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

معجزه
سلام قهرمان زندگی من همیشه مادرم بوده و هست،اما ماجرایی ک میخوام برای شما بگم جدا از همه فداکاری ها و محبت هاییه ک مادرم در حق من داشته،این برمیگرده ب یک معجزه،معجزه ای ک باعث شد خدارو بیشتر حس کنیم و بیشتر از همیشه ب قدرتش پی ببریم؛
همه چی از یک سرماخوردگی شروع شد...
مادرم چند روزی بود سرما خورده بود و ب شدت سرفه میکرد،چندتا دکتر بردیمش همه همون داروهای معمولی سرماخوردگیو نوشتن.
اون روز من و برادرم کاری داشتیم و مجبور بودیم بریم همدان،صبح با صدای سرفه های مادرم از خواب بیدار شدم با اون حالش ساعت گذاشته بود رو زنگ تا ما خواب نمونیم،وقتی خواستیم بریم ب پدرم سفارش کردم اگه همچنان سرفه های مادرم ادامه داشت ببرش دکتر تا یه عکس از قفسه سینه اش بگیرن،خلاصه ساعت 3 بعدازظهر برگشتیم خونه،همینکه درو باز کردم دیدم مادرم افتاده جلوی در،از پدرم پرسیدم چی شده؟گفت بردمش درمانگاه یه آمپول براش زدن سرفش قطع شد تا رسیدیم خونه گفت همینجا خنکه بذار اینجا بخوابم.
رفتم رو سرش دیدم نه خواب نیست چشماش بازه اصلا پلک نمیزنه،یه ناله ضعیف از گلوش میومد بیرون،دست زدم بدنش دیدم سرده سرده....
سریع زنگ زدم اورژانس،فشار مادرمو ک گرفتن خیلی بالا بود،22بود،قندش اونقد بالا بود ک دستگاه نشونش نمیداد.سریع منتقلش کردن بیمارستان،برادرم با آمبولانس رفت من و پدرم با ماشین خودمون،وقتی رسیدم دیدم مادرمو بردن اتاق احیا،احیا اسمش خیلی سنگینه...درو بسته بودن نمیذاشتن کسی بره داخل،چون خودم دانشجوی پزشکی بودم با اصرار رفتم داخل،دوتا اینترن رو سر مادرم بودن داشتن با آمبوبگ ب مادرم تنفس میدادن،دویدم بیرون ببینم کسی از استادامو پیدا میکنم یا نه،ولی متاسفانه ساعت بدی بود 3و نیم بعدازظهر،ک معمولا دکترا توی بیمارستان نیستن،وقتی برگشتم دیدم پزشک طب اورژانس رو سر مادرمه ازش پرسیدم چی شده؟گفت وارد فاز DKA(کمای دیابتی)شده علاوه بر اون احتمالا مشکلش SAHئه،بقیه نمیفهمیدن اون چی میگه،دنیا جلوی چشمام سیاه شد مگه ممکن بود مادر من خونریزی مغزی کرده باشه؟؟اون فقط سرما خورده بود آخه چرا اینطوری شده بود؟
مادرمو منتقل کردن ICU،مادرم یک ماه توی icu بستری بود،دکترا ازش قطع امید کرده بودن،هرچی ازشون میپرسیدم میگفتن وضعیتش خیلی پیچیده اس ما هیچی نمیتونیم بگیم،خیلی روزای سختی بود،علاوه بر همه مشکلات،مادرم هردو کلیه اش رو از دست داد،چون خودم توی این رشته بودم پزشکا خیلی رک باهام حرف میزدن،سخت ترین روز،روزی بود ک از متخصص مغز و اعصاب مادرم پرسیدم پروگنوز(پیش آگهی) بیماری مادرم چطوریه؟و گفت پروگنوزش بده...
پاهام سست شد اومدم بیرون پشت در icu نشستم گریه کردن،چیزایی ک باعث شده بود مادرم ب این روز بیفته جلو چشمام رژه میرفت:سرفه های شدیدش باعث شده بود مویرگهای سرش پاره بشه و از همه بدتر سهل انگاری یه پزشک ک هیچوقت شاید فکر نمیکرد با تجویز یه آمپول باعث ایجاد این وضعیت در یه انسان بشه،همون آمپولی ک روز اول برای مادرم زدن،مادرم دیابت داشت نباید دگزامتازون براش میزدن این تزریق مثل یه جرقه باعث شده قند مادرم خیلی بالا بره...
امیدم فقط ب خدا بود؛میگفتم شاید پزشکا و علم امروز قطع امید کنن ولی همه چی دست خداست،با خدا راز و نیاز میکردم مادرمو سپردم دست خودش،این توکل باعث شد ته دلم قرص شه،یه امیدی بهم میگفت ایشاله مادرم خوب میشه،دیگه بی قراریای روزای اولو نداشتم،چرا شبا خیلی دلتنگ بود همش گریه میکردم،ولی روزا سعی میکردم بیشتر توجهم ب مادرم باشه ...
و این شد ک خداروشکر مادرم بعد از دو هفته چشماشو باز کرد و بعد از یه ماه از icu منتقلش کردن بخش و حدودا یک ماهم توی بخش بستری بود و بعدم خداروشکر ترخیص شد...
ب نظر من قهرمان واقعی خداست،من همیشه برای کسایی ک تو موقعیتی مثل ما قرار دارن دعا میکنم،میخوام اینو بهشون بگم ک از خدا کمک بخوان،تا خدا نخواد از دست بهترین پزشک دنیا و مجهزترین بیمارستان دنیا هم کاری برنمیاد،
فقط خدا.....
(فیلم این جریان رو هم درست کرده بودم ولی نمیدونم چرا نتونسم آپلودش کنم،گفتم حداقل متن داستانو براتون بفرستم؛ماهتون عسل)